حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

حق پیروز است

یکی از علمای فارس آمده بود تهران. در مسافرخانه پولهایش را می دزدند او هم هیچ کس را نمی شناخته و مانده بوده که چه بکند. به فکرش می رسد که برای تهیّه پول فرمان امیرالمؤمنین به مالک اشتر را روی یک کاغذ با یک خط عالی بنویسد و به صدر اعظم وقت هدیه کند، تا هم او را شاد کرده باشد و هم خود از گرفتاری رها شود. این عالم محترم خیلی زحمت می کشد و فرمان را می نویسد و وقت می گیرد و میرود.
صدر اعظم می پرسد، این چیست؟
می گوید فرمان امیرالمؤمنین به مالک اشتر است.
صدر اعظم تأملی می کند و بعد مشغول کارهای خودش می شود. این آقا مدتی می نشیند و بعد میخواهد برود، صدر اعظم می گوید نه شما بنشینید. این مرد محترم باز می نشیند. مردم می آیند و میروند. آخر وقت می شود بلند می شود برود می گوید نه آقا! شما بفرمایید.
همه میروند غیر از نوکرها. باز می خواهد برود می گوید نه شما بنشینید، من با شما کار دارم. به فراش می گوید در را ببند هیچ کس نیاید. به این عالم می گوید: بیا جلو! وقتی پهلوی او نشست می گوید این را برای چه نوشتی؟
می گوید: چون شما صدر اعظم هستید فکر کردم اگر بخواهم به شما خدمتی بکنم هیچ چیز بهتراز این نمی شود که فرمان امیرالمؤمنین را که دستور حکومت و موازین اسلامی حکومت است برای شما بنویسم.
صدر اعظم می گوید بیا جلو! و یواشکی از او می پرسد آیا خود علی به این عمل کرد یا نه؟
عالم می گوند: بله عمل کرد.
می گوید: خودش که عمل کرد جز شکست چه نتیجه ای گرفت؟
چه چیزی نصیبش شد که حالا تو این را آورده ای که من عمل کنم؟
آن مرد عالم گفت: تو چرا این سؤال را جلو مردم از من نپرسیدی و صبر کردی تا همه مردم رفتند حتی نوکرها را بیرون کردی و مرا آوردی نزدیک و یواشکی پرسیدی؟ از چه کسی میترسی؟ از این مردم می ترسی؟ تو از چه چیز مردم می ترسی؟ غیر از همین علی است که در فکر مردم تأثیر کرده؟ الان معاویه کجاست؟ معاویه ای که مثل تو عمل می کرد کجاست؟ تو خودت هم مجبوری به معاویه لعنت کنی. پس علی شکست نخورده، باز هم امروز منطق علی است که طرفدار دارد، باز هم حق پیروز است.

زنجیرهای شیطان

خواب معروفی نقل می کنند که در زمان شیخ انصاری یک کسی خواب دید که شیطان در نقطه ای (قضیه مربوط به نجف است) تعداد زیادی افسار همراه خودش دارد ولی افسارها مختلف است بعضی از افسارها خیلی شل است طناب بسیار ضعیفی را به صورت افسار درآورده است یکی دیگر افسار چرمی، یکی دیگر زنجیری، زنجیرهای مختلف و بعضی از زنجیرها خیلی قوی بود که خیلی جالب بود. از شیطان پرسید: اینها چیست؟
- اینها افسارهایی است که به کله بنی آدم می زنم و آنها را به طرف گناه می کشانم.
آن افسار خیلی کلفت، نظر این شخص را جلب کرد، گفت: آن برای کیست؟
- این برای یک آدم خیلی گردن کلفتی است.
- کی.
- شیخ انصاری.
- چطور؟
- اتفاقاً دیشب زدم به کله اش یک چند قدم آوردم ولی زد آن را پاره کرد.
- حالا افسار ماها کجاست؟
- شما که افسار نمی خواهید، شما دنبال من هستند! این افسار مال آنهایی است که دنبال من نمی آیند. آن شخص صبح آمد خواب را برای شیخ انصاری نقل کرد.
مثل اینکه شبی بوده شیخ خیلی اضطرار پیدا می کند و پولی که بابت سهم امام بوده و فردا بایستی تقسیم می کرده است به عنوان قرض از آن چیزی برمی دارد؛ می گذارد سرجایش. شیطان که گفته بود زنجیر را زدم به کله اش و او را چند قدم آوردم ولی بعد پاره کرد و رفت، قضیه این بوده است.(112)

عالم زاهد

شیخ مرتضی انصاری در منتها درجه زهد زندگی می کرده، واقعاً این مرد از عجایب روزگار بوده است. اولاً در همان رشته خودش - که فقه و اصول است - یک محقق فوق العاده ای است، یعنی نظیر بوعلی سینا در عصر و زمان خودش که در طب و فلسفه نسبت به دیگران برتری داشته است، او هم نسبت به عصر خودش همین طور بوده است. در منتهای پاکی و زهد و تقوا هم زندگی کرده که وقتی مرده است تمام هستی و زندگی و دارایی او را که سنجنده اند هفده تومان بیشتر نشد. زندگی او تاریخچه عجیبی درد و بسیار مرد عاقل فهمیده با هوشی بوده است. شیخ هرگز در وجوهات تصرف نمی کرده است.
دخترش می رفت مکتب - پسر نداشت، دو تا دختر داشت این سبطها از اولاد او هستند - خیلی گریه کرد و گفت: در مکتب هر جا می روم بچه های دیگران وضع بهتری دارند و من غذا و لباسهایم خوب نیست واز این حرفها.
شیخ خیلی متأثر شد.
زنش گفت: آخر این همه سختی دادن که درست نیست چرا این قدر به ما سختی می دهی؟
شیخ گریه کرد وگفت: واللَّه من دلم می سوزد نمی خواهم این طور باشد ولی میدانی این وجوهات چیست؟ (زنش داشت رخت می شست عمامه شیخ را می شست) مثل این وجوهات برای ما که میخوریم، مثل آبهای این تشت است یک آدم اگر خیلی تشنه باشد و از تشنگی بخواهد بمیرد، اگر بخواهد برای رفع تشنگی از این آبها بخورد چقدر می خورد؟ همین قدر می خورد که نمیرد. ما از خودمان که چیزی نداریم. اگر من از خودم دارایی میداشتم البته آن حساب دیگری بود اما من از مال عموم دارم زندگی می کنم(آن وقت وضع عموم هم خیلی بد بوده است) و ناچار این طور باشم.(113)