حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

یادی از استاد

از استاد خودم عالم جلیل القدر، مرحوم آقای حاج میرزا علی آقا شیرازی (اعل اللَّه مقامه) که از بزرگترین مردانی بود که من در عمر خود دیده ام و به راستی نمونه ای از زهاد و عباد و اهل یقین و یادگاری از سلف صالح بود که در تاریخ خوانده ایم؛ جریان خوابی را به خاطر دارم که نقل آن بی فایده نیست.
در تابستان سال بیست و بیست و یک، من از قم به اصفهان رفتم و برای اوّلین بار در اصفهان با آن مرد بزرگوار آشنا شدم و از محضرش استفاده کردم. البته این آشنایی بعد تبدیل به ارادت شدید از طرف من و محبّت و لطف استادانه و پدرانه از طرف آن مرد بزرگ شد، بطوری که بعدها ایشان به قم آمدند و در حجره ما بودند و آقایان علماء بزرگ حوزه علمیّه که همه به ایشان ارادت می ورزیدند در آنجا از ایشان دیدن می کردند.
در سال بیست که برای اولین بار به اصفهان رفتم هم مباحثه گرامیم که اهل اصفهان بود و یازده سال تمام با هم هم مباحثه بودیم و اکنون از مدرسین و مجتهدین بزرگ حوزه علمیه قم است، به من پیشنهاد کرد که در مدرسه صدر، عالم بزرگی است، نهج البلاغه تدریس می کند، بیا برویم به درس او. این پیشنهاد برای من سنگین بود؛ طلبه ای که کفایة الاصول می خواند چه حاجت دارد که به پای تدریس نهج البلاغه برود؟! نهج البلاغه را خودش مطالعه می کند و با نیروی اصل برائت و استصحاب مشکلاتش را حل می نماید!
چون ایام تعطیل بود و کاری نداشتم و به علاوه پیشنهاد از طرف هم مباحثه ام بود پذیرفتم؛ رفتم اما زود به اشتباه بزرگ خودم پی بردم، دانستم که نهج البلاغه را من نمی شناخته ام و نه تنها نیازمندم به فراگرفتن از استاد بلکه باید اعتراف کنم که نهج البلاغه، استاد درست و حسابی ندارد. به علاوه دیدم با مردی از اهل تقوا و معنویت روبرو هستم که به قول ما طلاب ممَّن ینبغی ان یشدَّ الیه الرِّحالُ از کسانی است که شایسته است از راههای دور بار سفر ببندیم و فیض محضرش را دریابیم.
او خودش یک نهج البلاغه مجسم بود، مواعظ نهج البلاغه در اعماق جانش فرو رفته بود. برای من محسوس بود که روح این مرد با روح امیرالمؤمنین(ع) پیوند خورده و متصل شده است. راستی من هر وقت حساب می کنم بزرگترین ذخیره روحی خودم را درک صحبت این مرد بزرگ می دانم؛ رضوان اللَّه تعالی علیه و حشره مع اولیائه الطاهرین والائمة الطیبین.
من از این مرد بزرگ داستانها دارم. از جمله به مناسبت بحث رویائی است که نقل می کنم:
ایشان یک روز ضمن درس در حالی که دانه های اشکشان بر روی محاسن سفیدشان می چکید این خواب را نقل کردند، فرمودند:
در خواب دیدم مرگم فرا رسیده است؛ مردن را همان طوری که برای ما توصیف شده است در خواب یافتم؛ خویشتن را جدا از بدنم می دیدم و ملاحظه می کردم که بدن مرا به قبرستان برای دفن حمل می کنند. مرا به گورستان بردند و دفن کردند و رفتند. من تنها ماندم و نگران که چه بر سر من خواهد آمد؟! ناگاه سگی سفید را دیدم که وارد قبر شد. در همان حال حس کردم که این سگ، تندخویی من است که تجسم یافته و به سراغ من آمده است. مضطرب شدم. در اضطراب بودم که حضرت سید الشهداء(ع) تشریف آوردند و به من فرمودند: غصه نخور من آن را از تو جدا می کنم.
مرحوم حاج میرزا علی آقا اعلی اللَّه مقامه، ارتباط قوی و بسیار شدیدی با پیغمبر اکرم و خاندان پاکش صلی اللَّه علیه و آله داشت. این مرد در عین اینکه فقیه (در حد اجتهاد) و حکیم و عارف و طبیب و ادیب بود و در بعضی از قسمتها مثلا طب قدیم و ادبیات از طراز اوّل بود و قانون بوعلی را تدریس می کرد از خدمتگزاران آستان قدس حضرت سیدالشهداء علیه السلام بود؛ منبر می رفت و موعظه می کرد و ذکر مصیبت می فرمود؛ کمتر کسی بود که در پای منبر این مرد عالم مخلص متقی بنشیند و منقلب نشود؛ خودش هنگام وعظ و ارشاد که از خدا و آخرت یاد میکرد در حال یک انقلاب روحی و معنوی بود و محبّت خدا و پیامبرش و خاندان پیامبر در حد اشباع او را بسوی خود می کشید؛ با ذکر خدا دگرگون می شد؛ مصداق قول خدا بود: الَّذین اذا ذکر اللَّه وجلت قلوبهم و اذا تُلیَت علیهم آیاتُهُ زادتهم ایماناً و علی ربِّهم یتوکلون. (انفال / 2)
نام رسول اکرم صلی اللَّه علیه و آله یا امیرالمومنین(ع) را که می برد اشکش جاری می شد. یک سال حضرت آیت اللَّه بروجردی (اعلی اللَّه مقامه) از ایشان برای منبر در منزل خودشان در دهه عاشورا دعوت کردند؛ منبر خاصی داشت؛ غالباً از نهج البلاغه تجاوز نمی کرد. ایشان در منزل آیت اللَّه منبر می رفت و مجلسی را که افراد آن اکثر از اهل علم و طلاب بودند سخت منقلب می کرد، بطوری که از آغاز تا پایان منبر ایشان جز ریزش اشکها و حرکت شانه ها چیزی مشهود نبود.(109)

مرد حق و حقیقت

ادیب محقق، حکیم متأله، فقیه بزرگوار، طبیب عالیقدر، عالم ربانی مرحوم آقای حاج میرزا علی آقا شیرازی اصفهانی قدس اللَّه سره، راستی مرد حق و حقیقت بود. از خود و خودی رسته و به حق پیوسته بود. با همه مقامات علمی و شخصیت اجتماعی، احساس وظیفه نسبت به ارشاد و هدایت جامعه و عشق سوزان به حضرت ابا عبداللَّه الحسین(ع) موجب شده بود که منبر برود و موعظه کند، مواعظ و اندرزهایش چون از جان بیرون می آمد لاجرم بر دل می نشست.
ایشان هر وقت به قم می آمد، علمای طراز اوّل قم با اصرار از او می خواستند که منبر برود و موعظه نماید. منبرش بیش از آنکه قال باشد حال بود. از امامت جماعت پرهیز داشت، سالی در ماه مبارک رمضان با اصرار زیاد او را وادار کردند که این یک ماهه در مدرسه صدر اقامه جماعت کند، با اینکه مرتب نمی آمد و قید منظم آمدن سر ساعت معین را تحمل نمی کرد، جمعیت بی سابقه ای برای اقتدا شرکت می کردند به طوری که جماعتهای اطراف خلوت شد او هم چون این را فهمید دیگر ادامه نداد. مردم اصفهان عموماً او را می شناختند و به او ارادت می ورزیدند، همچنانکه حوزه علمیه قم به او ارادت داشتند، هنگام ورودش به قم، علماء قم با اشتیاق به زیارتش می شتافتند ولی او از قید مریدی و مرادی مانند قیود دیگر آزاد بود.(110)
رحمة اللَّه علیه رحمة واسعة و حشره اللَّه مع اولیائه.

فرمانده سپاه سخن

شکیب ارسلان ملقب به امیر البیان یکی از نویسندگان زبردست عرب در عصر حاضر است.
در جلسه ای که به افتخار او در مصر تشکیل شده بود یکی از حضار میرود پشت تریبون و ضمن سخنان خود می گوید:
دو نفر در تاریخ اسلام پیدا شده اند که به حق شایسته اند (امیر سخن) نامیده شوند: یکی علی بن ابی طالب و دیگری شکیب .
شکیب ارسلان با ناراحتی برمی خیزد و پشت تریبون قرار می گیرد و از دوستش که چنین مقایسه ای کرده گله می کند و می گوید:
من کجا و علی بن ابی طالب کجا! من بند کفش علی هم به حساب نمی آیم.(111)
راستی حق هم همین است زیرا پس از وحی و سخن خدا کلامی پر جلال تر و شیواتر از کلام علی(ع) نیامده است. و باید چنین باشد که او فرمانده سپاه سخن است و بر کلام او نشانه ای از دانش خدایی و بویی از سخن نبوی موجود است.