حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

مدفن علی(ع)

علی(ع) از دنیا رفت، او در شهر بزرگی مانند کوفه بود. غیر از آن عده خوارج نهروانی باقی مردم همه آرزو می کنند که در تشییع جنازه علی شرکت کنند بر علی بگریند و زاری کنند. شب بیست و یکم مردم هنوز نمی دانند که بر علی چه دارد می گذرد و علی بعد از نیمه شب از دنیا رفته است.
تا علی از دنیا می رود فوراً همان شبانه فرزندان علی، امام حسن، امام حسین، محمّد حنفیه و جناب ابوالفضل العباس و عده ای از شیعیان خاص - که شاید از شش، هفت نفر تجاوز نمی کردند - محرمانه علی را غسل دادند و کفن کردند و در نقطه ای که ظاهراً خود علی علیه السلام قبلاً معین فرموده بود - که همین مدفن شریف آن حضرت است و طبق روایات، - بعضی از انبیای عظام نیز در همین سرزمین مدفون هستند - در همان تاریکی شب دفن کردند و احدی نفهمید. بعد محل قبر را هم مخفی کردند و به کسی نگفتند.
فردا مردم فهمیدند که دیشب علی دفن شده. اما محل دفن علی کجاست؟ گفتند لازم نیست کسی بداند و حتی بعضی نوشته اند امام حسن(ع) صورت جنازه ای را تشکیل دادند و فرستادند به مدینه که مردم خیال کنند که علی(ع) را بردند مدینه دفن کنند. چرا؟ به خاطر همین خوارج. برای اینکه اگر اینها می دانستند علی را کجا دفن کرده اند به مدفن علی جسارت می کردند، می رفتند نبش قبر می کردند و جنازه علی را از قبر خودش بیرون می کشیدند تا خوارج در دنیا بودند و حکومت می کردند غیر از فرزندان علی و ائمه اطهار کسی نمی دانست علی کجا دفن شده است. تا اینکه آنها بعد از حدود صد سال منقرض شدند بنی امیه هم رفتند، دوره بنی العباس رسید دیگر مزاحم این جریان نمی شدند، امام صادق(ع) برای اوّلین بار (محل قبر علی علیه السلام را) آشکار فرمود.
همین صفوان معروفی که در سند دعای زیارت عاشورا نام او آمده است، می گوید: من خدمت امام صادق(ع) در کوفه بودم، ایشان ما را آورد سر قبر علی(ع) اینجاست و دستور داد - ظاهرا برای اوّلین بار - یک سایبانی برای قبر علی(ع) تهیّه کنیم و از آن وقت قبر علی(ع) آشکار شد.
پس این مشکل بزرگ برای علی(ع) منحصر به زمان حیاتش نبود تا صد سال بعد از وفات علی هم قبر علی از ترس اینها مخفی بود.(78)

قاصر و مقصّر

زرارة نقل می کند: با برادرم بر امام باقر(ع) وارد شدیم من به امام گفتم: ما افراد را با شاقول اندازه می گیریم، هر کس مانند ما شیعه باشد خواه از اولاد علی و خواه از غیر آنها، با او پیوند دوستی (به عنوان یک مسلمان و اهل نجات) برقرار می کنیم و هر کس با عقیده ما مخالف باشد ما از او (به عنوان یک گمراه و اهل هلاک) تبرّی می جوییم.
امام فرمود:ای زرارة! سخن خدا از سخن تو راست تر است؛ اگر آنچه تو می گویی درست باشد، پس سخن خدا آنجا که می فرماید: الاّ المستضعفین من الرِّجال و النِّساء والولدان لا یستطیعون حیلةً ولا یهتدون سبیلاً (79)کجا رفت؟ پس المُرجون لامرِاللَّه (80)چه شد؟! آنها که خدا درباره آنها می فرماید: خلطوا عملاً صالحاً و آخر سیِّئاً کجا رفتند؟! اصحاب الاعراف چه شدند؟! المؤَلَّفة قلوبُهُم (81) چه کسانی هستند و کجایند؟!
در این هنگام کار من و امام به مباحثه کشید فریاد هر دومان بلند شد که هر کس در بیرون در خانه بود می شنید.
امام فرمود: ای زرارة! حق است بر خدا که گمراهان (نه کافران و جاحدان) را به بهشت ببرد.
کلینی از امام موصی بن جعفر(ع) روایت می کند که فرمود:
علی(ع) بابی از ابواب هدایت است هر که از این در داخل شود مؤمن است و هر که از آن خارج شود کافر است و هر کس که نه از این در داخل شود و نه از آن خارج گردد، در زمره طبقه ای است که کارش واگذار به خداست (مرجون بامراللَّه).
امام در این حدیث به طبقه ای تصریح می کند که نه در زمره اهل ایمان و تسلیم و اهل نجاتند و نه در زمره اهل انکار و هلاک.(82)
ایضاً در کافی از امام صادق(ع) نقل می کند که:
لو انَّ العباد اذا جهلوا وَقَفوا و لم یجحدوا، لم یکفُروا.(83)
اگر مردم آنگاه که نمی دانند توقف کنند و در صدد انکار برنایند کافر نمی شوند.
اگر کسی در روایاتی که از ائمه اطهار(ع) رسیده است که بیشترین آنها در کتاب الحجة، کافی، کتاب الایمان والکفر کافی گرد آمده است دقت کند می یابد که ائمه(ع) تکیه شان بر این مطلب بوده که هر چه بر سر انسان می آید از آن است که حق بر او عرضه بشود و او در مقابل حق، تعصب و عناد بورزد و لااقل در شرایطی باشد که می بایست تحقیق و جستجو کند و نکند، اما افرادی که ذاتاً و به واسطه قصور فهم و ادراک و یا به علل دیگر در شرایطی بسر می برند که مصداق منکر و یا مقصر در تحقیق و جستجو به شمار نمی روند، آنان در ردیف منکران و مخالفان نیستند آنها از مستضعفین و مرجون لامراللَّه به شمار میروند؛ و هم از روایات استفاده می شود که ائمه اطهار بسیاری از مردم را از این طبقه می دانند.(84)

میزان کفر و ایمان

هاشم بن البرید (صاحب البرید) گفت: من و محمّد بن مسلم و ابوالخطاب در یک جا گرد آمده بودیم، ابوالخطاب پرسید عقیده شما درباره کسی که امر امامت را نشناسد چیست؟
من گفتم: به عقیده من کافر است.
ابوالخطاب گفت: تا حجّت بر او تمام نشده کافر نیست، اگر حجّت تمام شد و نشناخت آنگاه کافر است .
محمّد بن مسلم گفت: سبحان اللَّه! اگر امام را نشناسد و جحود و انکار هم نداشته باشد چگونه کافر شمرده می شود؟ خیر، غیر عارف اگر جاحد نباشد کافر نیست. به این ترتیب ما سه نفر سه عقیده مخالف داشتیم.
موقع حجّ رسید، به حجّ رفتم و در مکّه به حضور امام صادق(ع) رسیدیم.
جریان مباحثه سه نفری را به عرض رساندم و نظر امام را خواستم.
امام فرمود، هنگامی میان شما قضاوت می کنم و به این سؤال پاسخ می دهم که آن دو نفر هم حضور داشته باشند. وعده گاه من و شما سه نفر همین امشب در منی نزدیک جمره وسطی.
شب که شد سه نفری رفتیم. امام در حالی که بالشی را به سینه خود چسبانده بود سؤال را شروع کرد:
- چه می گویید درباره خدمتکاران، زنان، افراد خانواده خودتان؟ آیا آنها به وحدانیّت خدا شهادت نمی دهند؟
من گفتم: چرا.
- آیا به رسالت پیغمبر گواهی نمی دهند؟
- چرا.
- آیا آنها مانند شما امامت و ولایت را می شناسند؟
- نه.
- پس تکلیف آنان به عقیده شما چیست؟
- عقیده من این است که هر کس امام رانشناسد کافر است.
- سبحان اللَّه! آیا مردم کوچه و بازار را ندیده ای سقاها را ندیده ای؟
- چرا دیده و می بینم.
- آیا اینها نماز نمی خوانند؟ روزه نمی گیرند؟ حجّ نمی کنند؟ به وحدانیّت خدا و رسالت پیغمبر شهادت نمی دهند؟
- چرا.
- خوب آیا اینها مانند شما امام را می شناسند؟
- نه.
- پس وضع اینها چیست؟
- به عقیده من هر که امام را نشناسد کافر است.
- سبحان اللَّه! آیا وضع کعبه و طواف این مردم را نمی بینی؟ هیچ نمی بینی که اهل یمن چگونه به پرده های کعبه می چسبند؟
- چرا.
- آیا اینها به توحید و نبوّت اقرار و اعتراف ندارند؟ آیا نماز نمی خوانند؟ روزه نمی گیرند؟ حجّ نمی کنند؟
- چرا.
- خوب آیا اینها مانند شما امام را می شناسند؟
- نه.
- عقیده شما درباره اینها چیست؟
- به عقیده من هر که امام را نشناسد کافر است.
- سبحان اللَّه! این عقیده، عقیده خوارج است.
امام آنگاه فرمود: حالا مایل هستید که حقیقت را بگویم؟
هاشم که به قول مرحوم فیض می دانست قضاوت امام بر ضد عقیده او است، گفت: نه.
- بسیار بد است برای شما که چیزی را که از ما نشنیده اید از پیش خود بگویید.
هاشم بعدها به دیگران چنین گفت:
گمان بردم که امام نظر محمّد بن مسلم را تأیید میکند و می خواهد ما را به سخن او برگرداند.(85)(86)