حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

همدردی با مردم

امیرالمؤمنین در دوران خلافت به خانه شخصی در بصره به نام علاء بن زیاد حارثی وارد شد. پس از یک سلسله گفتگوها آن مرد از برادرش عصم بن زیاد شکایت کرد که زهدگرا شده است، زن و زندگی را رها کرده و جامه درشت پوشیده و منحصرا به عبادت و ریاضت پرداخته است.
امیرالمؤمنین دستور داد او را احضار کردند.
همین که با آن قیافه زاهدانه ظاهر شد به تندی به او فرمود: یا عدی نفسه! ای ستمگر بر خود! این چه کاری است که می کنی؟ چرا بر خود جفا می کنی؟ آیا گمان کردی خداوند که نعمتهای پاکیزه دنیا را خلق کرده آنها را بر تو حرام است و اگر از آنها استفاده کنی از تو مأخذه خواهد کرد که چرا نعمت حلال مرا خورده ای؟ تو کوچکتر از آن هستی.
عصم که این عتابها را شنید جواب بسیار روشنی داشت. او خود علی(ع) را که جلو چشمش بود می دید که دو تکه لباس بیشتر تنش نیست، یکی را روی دوش انداخته و یکی را به کمرش بسته است. غذای علی را هم می دانست که نان جو خشک است. تعجب کرد که از علی چنین سخنانی را می شنود. تعجب کرد که علی اوّل زاهد او را به واسطه زهدش ملامت می کند. لهذا گفت: یا امیرالمؤمنین! خودت هم که همین طوری! من به تو اقتدا کردم. لباس تو که از من ژنده تر است، غذای تو از من بدتر است.
امیرالمؤمنین به او فرمود: اشتباه کردی! آنچه تو در من می بینی رهبانیّت و تحریم حلال خدا نیست. من رهبرم. من امامم، من زعیم جامعه ام. رهبران و زعما تکلیف جداگانه دارند. فرمود: انّ اللَّه فرَضَ علی ائمه المسلمین ان یُقدِّروا انفُسهم بضعفَة الناس کیْ لا یتبیّغَ بالفقیر فقرُهُ. (71) خداوند برای کسی که می خواهد مردم را رهبری کند وظیفه خاصی قرار داده است. تو از افراد عادی هستی. من باید به تمام افرد ملّت خود و رعایای خودم نگاه کنم و ببینم پایین ترین طبقات کدام است؟ آنکه دستش از همه کوتاه تر است کدام است؟ البته من هم مایلم که سطح زندگی آنها بالا برود؛ اما تا وقتی در مملکت من افرادی هستند که توانایی ندارند و نمی توانند لباس بهتری از آنچه من اکنون به تن دارم بپوشند تا وقتی که در مملکت من ژنده پوش و نان جو خور بالاضطرار هست من به حکم آنکه رهبرم و می خواهم مردم را هدایت و رهبری کنم باید با آنها همدل و همدرد باشم، باید خود را با فقیرترین مردم اجتماع تطبیق دهم. اگر غیر از این باشد آن فقیر حق دارد به هیجان بیاید اعتراض کند و فریادش به آسمان بلند شود زیرا خیال می کند دروغ می گویم که در فکر او هستم ولی حالا باور می کند که راست می گویم. اصول رهبری ایجاب می کند که من اینجنین زندگی کنم.
این مطلب که رهبر در پست رهبری وظیفه خاص دارد ضمنا یک معما را حل می کند. آن مسأله معما مانند این است که می بینیم سیره ائمه اطهار(ع) از نظر سخت گرفتن بر خود و از نظر به اصطلاح زاهدانه زندگی کردن فی المثل متفاوت است، امام جعفر صادق(ع) یک جور لباس می پوشند، امیرالمؤمنین طور دیگر. این خود یک معماست که چرا رهبران اختلاف روش دارند؟
حل معما به این است که بدانیم که موقعیت اجتماعی شان متفاوت بود بعلاوه موقعیت زمانی شان نیز فرق داشت. امام جعفر صادق فرمود: اگر امروز می بینید من لباس عالی می پوشم و پیغمبر و علی نمی پوشیدند زمان آنها با زمان من فرق داشت، سطح زندگی مردم امروز با مردم آن زمان هم فرق می کند.(72)

علی(ع) و زهرا(س)

عواطف میان علی و زهرا از آن عواطف تاریخی جهان است، بعد از رحلت زهرا(س) علی پیوسته می سرود:
کنّا کزوجٍ حامةٍ فی ایکةٍ - مُتمتِّعینِ بصحَّةٍ و شبابٍ
می گوید: ما مثل یک جفت کبوتر بودیم از یکدیگر نمی توانستیم جدابشویم. دیگر روزگار است آمد میان ما جدایی انداخت.
گاهی علی شب تاریک می رفت کنار قبرستان از دور می ایستاد با زهرای محبوبش سخن می گفت، سلام میگفت، سلام می کرد، بعد خودش گله می کرد و بعد گله خودش را از زبان زهرا جواب می داد:
ما لی وقفت علی القبور مسلِّماً - قبر الحبیبِ ولم یردَّ جوابی
چرا من ایستاده ام به قبر حبیبم سلام می کنم و او به من جواب نمی دهد؟
حبیبُ مالک لا تردُّ جوابَنا ای دوست! چرا جواب ما را نمی دهی؟
انسَیتَ بعدی خُلَّةَ الاحبابِ؟ آیا چون از پیش ما رفتی دوستی را فراموش کردی؟ دیگر ما در دل تو جایی نداریم؟
بعد خودش جواب می دهد:
قال الحبیبُ و کیف لی بجوابِکُم و ان رهینُ جنادلٍ و ترابٍ
دوست به من پاسخ گفت: این چه انتظاری است که که از من داری؟ مگر نمی دانی که من در زیر خروارها خاک محبوس هستم؟
زهرا وصیّت کرده بود: علی جان! مرا که دفن کردی و روی قبرم را پوشاندی، زود از کنار قبر من نرو، مدتی بایست، این لحظه ای است که من به تو نیاز دارم. علی به دست خودش زهرا را دفن می کند، بادست خود قبر محبوب را می پوشاند، خاکها را می ریزد و زمین را هموار و صاف می کند. لباسهایش همه غبارآلود شده است. گرد غبارها را از لباسش می پراکند. حالا نوبت این است که یک مدتی همین جور بایستد. فلمّا نقضَ یدهُ مِن تُراب القبرِ هاجَ به الحزن یعنی از کارهایش که فارغ شد یکمرتبه غم و
اندوهها برقلب علی روآورد. چه بکند؟ با که حرف بزند؟ درد دل خودش را به که بگوید؟ قبر پیغمبر نزدیک است از پیغمبر کسی بهتر نیست.. رو می کند به قبر مقدّس پیغمبر: السلام علیک یا رسول اللَّه عنّی و عن ابنتِکَ النّازله فی جوارکَ و السَّریعةِ اللِّحاق بکَ قَلَّ یا رسول اللَّه عی صفیَّتِک صبری یا رسول اللَّه، هم از طرف خودم و هم از طرف دخترت زهرا به شما سلام می کنم. حال علی را اگر می پرسید صبر علی بسیار اندک شده است. بعد جمله ای می گوید: و سَتُنَبِّئُکَ اِبنتُکَ بتطافِرُ اُمَّتک علی هضمها یا رسول اللَّه! به زودی دخترت به تو خبر خواهد داد که امّت تو بعد از تو با او چه رفتاری کردند.(73)

ایّام آخر عمر زهرا(س)

زهرا پس از پدر همواره رنجور و بیمار بود و دستاری را که از شدت درد به سر بسته بود هرگز باز نکرد. روز به روز زهرا لاغرتر و ناتوان تر می شد. بعد از پدر همیشه زهرا را با چشمی گریان دیدند: مُنهَدَّةَ الرُکنِ این جمله خیلی معنی عجیبی دارد. رکن یعنی پایه، مثل یک ساختمان که پایه هایی دارد و روی آن پایه ها ایستاده است. از نظر جسمانی، پا و ستون فقرات رکن انسان است یعنی انسان که می ایستد روی این بنا استخوانی می ایستد. گاهی از نظر جسمانی، انی رکن خراب می شود، مثل کسی که فرض کنید پاهایش را بریده باشند یا ستون فقرابش درهم شکسته باشد. ولی گاهی انسان از نظر روحی آنچنان درهم کوبیده می شود که گویی آن پایه های روحی که روی آن ایستاده است خراب شده است. زهرا را بعد از پدر اینچنین توصیف کرده اند. زهرا و پیغمبر عاشقانه یکدیگر را دوست می دارند. نگاه که میکند به فرزندانش امام حسن و امام حسین بی اختیار می گرید، می گوید: فرزندان من کجا رفت آن پدر مهربان شما که شما را به دوش میگرفت. شما را به دامن می گذاشت و دست نوازش به سر شما می کشید.(74)