حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

تأثیر سخن علی(ع)

یکی از یاران با وفای علی علیه السلام همام بن شریح نام دارد، او که همواره دلی از عشق خدا سرشار و روحی از آتش معنی شعله ور داشت، روزی با اصرار و ابرام از علی(ع می خواهد تا آن حضرت سیمای کاملی از پارسایان ترسیم نماید.
علی(ع) از طرفی نمی خواهد جواب یأس بدهد و از طرفی می ترسد همام تاب شنیدن نداشته باشد لذا با چند جمله مختصر سخن را کوتاه می کند.
اما همام راضی نمی شود بلکه آتش شوقش تیزتر می گردد، بیشتر اصرار می کند و او را سوگند می دهد.
علی(ع) شروع به سخن کرد در حدود 105 صفت از متقین در این ترسیم گنجانید و هنوز هم ادامه داشت،(67)امّا هر چه سخن علی(ع) ادامه می یافت و اوج می گرفت ضربان قلب همام بیشتر می شد و روح متلاطمش متلاطمتر می گشت و مانند مرغ محبوسی می خواست قفس تن را بشکند.
ناگهان در این اثنا فریاد هولناکی جمع شنوندگان را متوجه خود کرد.
فریاد کننده کسی جز همام نبود.
وقتی که بر بالینش رسیدند قالب تهی کرده و جان به جان آفرین تسلیم کرده بود.
علی(ع) فرمود:من از همین می ترسیدم عجب! مواعظ بلیغ با دلهای مستعد چنین می کند!
این بود عکس العمل معاصران علی در برابر سخنانش.(68)

اصحاب علی(ع)

هنگامی که امیرالمؤمنین علی علیه السلام از جنگ صفین مراجعت می نمود، شخصی از اصحاب آن حضرت خدمت ایشان آمد و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین دوست داشتم برادرم هم در این جنگ بود و به فیض درک رکاب شما نایل می شد.
حضرت در جواب فرمود: بگو نیّتش چیست؟ تصمیمش چه هست؟
آیا این برادر تو معذور بود و نتوانست بیاید و در جنگ شرکت کند؟ و یا نه بدون عذری از شرکت در جنگ خودداری کرد و نیامد؟ اگر معذور نبود و نیامد بهتر همانکه نیامد و اگر عذری داشته که با ما باشد پس با ما بوده است.
آن مرد عرض کرد: بله یا امیرالمؤمنین! اینطور بود یعنی نیّتش این بود که با ما باشد.
حضرت فرمود: نه تنها برادر تو با ما بود بلکه با ما بوده اند کسانی که هنوز در رحمهای مادرانند و افرادی که هنوز در اصلاب پدرانند. و تا دامنه قیامت اگر افرادی یافت شوند که واقعاً از صمیم قلب نیّت و آرزویشان این باشد که (ای کاش علی را درک می کردم و در رکاب او می جنگیدم) ما آنها را جزو اصحاب خود می شماریم.(69)

اوّل همسایه بعد خانه

امام مجتبی(ع) می گوید: در دوران کودکی شبی بیدار ماندم و به نظاره مادرم زهرا(س) در حالی که مشغول نماز شب بود گذراندم.
پس از آنکه نمازش به پایان رسید متوجه شدم که در دعایایش یک یک مسلمین را نام می برد و آنها را دعا می کند خواستم بدانم که درباره خودش چگونه دعا می کند.
اما با کمال تعجب دیدم که برای خود دعا نکرد.
فردا از او سؤال کردم: چرا برای همه دعا کردی امّا برای خودت دعا نکردی؟
فرمود: یا بنی! الجار ثم الدار.
پسرم! اوّل همسایه بعد خانه!(70)