حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

غلبه بر نفس

روزی حضرت علی (ع) از درب دکان قصابی می گذشت.
قصاب به آن حضرت عرض کرد:
یا امیرالمؤمنین! گوشتهای بسیار خوبی آورده ام. اگر میخواهید ببرید.
فرمود: الآن پول ندارم که بخرم.
عرض کرد من صبر می کنم پولش را بعداً بدهید.
فرمود: من به شکم خود می کویم که صبر کند اگر نمی توانستم به شکم خود بگویم از تو می خواستم که صبر کنی ولی حالا که میتوانم به شکم خود می گویم که صبر کند.
آری، خاصیت نفس اماره این است که اگر تو او را وادار و مطیع خود نکنی او تو را مشغول و مطیع خود خواهد ساخت. ولی علی(ع) که در میدان جنگ مغلوب عمرو بن عبدودها و مرحب ها نمی شود، به طریق اولی و صد چندان بیشتر هرگز بر خود نمی پسندد که مغلوب یک میل و هوای نفس گردد.(59)

شکر شهادت

هنوز بیش از بیست و پنج سال از عمر مبارک علی(ع) سپری نشده بود و از ازدواج پر برکتش با زهرا سلام اللَّه علیها خیلی نمی گذشت. و از سنّ اولین ثمره این ازدواج یعنی امام مجتبی(ع) بیش از چند ماهی نگذشته بود که جنگ احد پیش آمد. یک خانواده جوان همه آرزوهایشان این است که زندگیشان کم کم پیش برود، هر روز مرتب تر و منظم تر بشود، اما علی(ع) بر خلاف این شیوه معمول خانه و زندگی و فرزند را رها کرده آمده است به میدان و آماده نبرد گردیده است.
بعد از خاتمه جنگ به پیامبر صلی اللَّه علیها و آل) عرض می نماید:
یا رسول اللَّه! آن گروهی که در احد شهید شدند هفتاد نفر بودند که در رأس آنها حمزة بن عبدالمطلب بود، آنها قهرمانهای احد بودند و امّا من از این فیض محروم ماندم و شهادت از من دور شد، که البته (از این امر) خیلی ناراحت شدم که چرا این فیض نصیب من نگردید، و من به شما عرض کردم: چرا از آن محروم شدم؟
پیامبر فرمود: یا علی تو شهید می شوی! اما در حین شهادت صبر تو چگونه خواهد بود؟
علی(ع) عرض کرد: یا رسول اللَّه نفرمایید چگونه صبر می کنی، بفرمایید چگونه سپاسگزار هستی؟! اینجا جای صبر نیست جای شکر است.(60)

رمضان آخر

رمضان آخر برای علی(ع) صفای دیگری داشت و برای اهلبیتش اضطراب و دلهره، زیرا آنها از پیامبر اکرم صلی اللَّه علیه و آله خبرهایی را شنیده بودند و اظهاراتی را نیز از خود آن حضرت دریافت می نمودند، چون علی(ع) علائمی را که خود می دانست آشکار می دید چیزهای عجیبی می گفت و در ماه رمضان آخر عمر هر شبی را در یک جا مهمان بود ولی خیلی کم غذا می خورد، بچّه ها دلشان به حال پدر می سوخت و به حال او رقت می کردند، سؤال می نمودند: پدر جان شما چرا اینقدر کم غذا می خورید؟
می فرمود: می خواهم در حالی خدای خودم را ملاقات کنم که شکمم گرسنه باشد، بچّه ها می فهمیدند برای علی یک انتظاری است، انتظار نزدیکی!
گاهی نگاه می کرد به آسمان و می گفت: آنکه به من خبر داده است حبیبم پیامبر، راست گفته است، سخن او دروغ نیست، نزدیک است، نزدیک است.
شب نوزدهم ماه مبارک رمضان فرا رسید، بچّه ها آمدند پیش علی(ع) و تا پاسی از شب را در خدمت او بودند. بعد از آن امام حسن(ع) به خانه خویش تشریف بردند.
علی(ع) مانند همیشه آن شب را در صلّی گذرانید زیراشب را نمی خوابند و او هر گاه که از کارهای زندگی و اجتماعی اش آسوده می شد به صلّی می رفت و با خای خویش خلوت میکرد و راز و نیاز می نمود.
هنوز صبح طلوع نکرده بود که امام حسن(ع) به مصلاّی پدر آمد.
امیرالمؤمنین(ع) با آن احترام خاصی که برای اولاد زهرا(س) قائل بودند خطاب به امام حسن(ع) فرمود:
پسر جان! من دیشب همینطور که نشسته بودم خوابم برد، یک دفعه پیامبر را در عالم رؤیا دیدم، عرض کردم: یا رسول اللَّه من از دست این امّت تو چه خون دلها خوردم!
پیامبر صلی اللَّه علیه و آله در جواب فرمودند: نفرین کن!
من هم نفرین کردم به آنها و از خدا خواستم که (من را از آنها بگیرد و مرگ مرا برساند) و یک انسان نالایقی به جای من بر آنان بفرستد، همان حاکمی را بر آنان مسلط کند که شایسته آن هستند.
با شنیدن این جملات از علی چه اضطرابی به خانواده و اطرافیان دست می دهد؟
می آید بیرون، مرغابی ها صدا می کنند می فرماید:
بله الآن صدای مرغ است ولی طولی نمی کشد که صدای نوحه گری انسانها در همین جا بلند می شود، بچّه ها آمدند جلوی امیرالمؤمنین را گرفتند و گفتند:
پدر جان نمی گذاریم شما به مسجد بروید و باید یک نفر دیگر را به نیابت از خود بفرستی!
حضرت اوّل فرمود: بروید به خواهرزاده ام جعدة بن جبیره بگویید به مسجد برود و با مردم نماز جماعت را بپا دارد، اما بعد خود حضرت فرمودند:
نه، من خودم می روم.
عرض کردند: اجازه دهید کسی شما را همراهی کند.
فرمودند: خیر، نمی خواهم کسی مرا همراهی نماید.
آن شب برای علی(ع) شب با صفائی بود، خدا می داند او چه هیجانی داشت.
او خیلی سعی می کرد که راز این صفا و هیجان را کشف کند و (انگار) خداوند ابا می کرد، ولی او می دانست که حوادث بزرگی در پیش دارد.
آمد و آمد نزدیک اذان صبح شده بود مانند همیشه که خود اذان می گفت، رفت بالای مأذنه، فریاد اللَّه اکبر، اللَّه اکبر را بلند کرد، اذان را که تمام کرد با آن سپیده دم خداحافظی نمود و فرمود: ای صبح! ای سپیده دم! ای فجر! از روزی که علی چشم به این دنیا گشوده است آیا روزی بوده است که تو بدمی و چشم علی خواب باشد؟
یعنی ای سپیده دم بعد از این چشم علی برای همیشه به خواب خواهد رفت.
در وقتی که دارد از مأذنه پایین می آید شعری می خواند به این مضمون که: راه مؤمن مجاهد را باز کنید! باز خودش را به عنوان یک مؤمن مجاهد توصیف می کند! باز دلهره ها، اضطرابهای افراد را زیاد می کند!
علی گفته بود: پشت سر این ضجه ها نوحه هایی هست!
یک وقت یک فریاد همه را متوجه کرد، صدایی شنیدند که در همه جا پیچیده: بخدا سوگند که در هم شکست ارکان هدایت و تاریک شد ستاره های علم نبوت و برطرف شد نشانه های پرواپیشگی و گسیخته شد عروةالوثقای آلهی و کشته شد پسر عم محمّد مصطفی صلی اللَّه علیه و اله و شهید شد سید اوصیاء علی مرتضی(ع)، شهید کرد او را بدبخت ترین اشقیاء(61)
اما بعد از آنکه او در بستر افتاد این جمله را فرمود:
بخدا قسم هنگامی که این ضربت بر فرق من وارد شد، مثل من، مثل عاشقی بود که به معشوق خودش رسیده باشد، مثل آن کسی بود که در شب ظلمانی دنبال آبی می گردد تا خیمه و خرگاهش را بردارد و به آنجا برود، اگر در آن تاریکی آن چاه آب را پیدا کند چقدر خوشحال می شود، مثل من همان شخص است.(62)
لحظاتی است که علی(ع) با مرگ مواجه شده است، طبیبی به نام اسید بن عمرو را که از تحصیل کرده های جندی شاپور و عرب هم بوده و در کوفه نیز می زیسته است خبر کردند.
طبیب آمد و زخم سر امیرالمؤمنین را معاینه کرد، با وسائلی که آن روز داشتند فهمید که زهر وارد خون آن حضرت شده است.
طبیب از معالجه اظهار عجز نمود و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین اگر وصیتی دارید بفرمایید
قبلاً هم این مساله معلوم شده بود، زیرا وقتی که ام کلثوم به سراغ قاتل آن حضرت می رود به وی پرخاش می کند و می گوید، آخر پدر من با توجه کرده بود که دست به این کار زدی؟ و بعد اضافه می کند: امیدوارم که پدرم سلامتی خودش را بازیافت و روسیاهی برای تو بماند.
تا این جمله را ام کلثوم گفت، آن ملعون شروع کرد به حرف زدن و پاسخ گفتن و اظهار داشت: که ای دختر علی! خاطرت جمع باشد من این شمشیر را به هزار درهم یا دینار خریده ام و هزار درهم یا دینار نیز داده ام که آن را مسمومش کرده اند و سمی که به این شمشیر مالیده ام نه تنها فرق پدرت که اگر بر سر تمام اهل کوفه یک جا وارد می شد هلاک می شدند، مطمئن باش که پدرت دیگر نمی ماند.(63)
این شقاوت دشمن و اما آنچه که بزرگواری و معجزه های انسانی علی را نشان می دهد در اینجاست که وقتی برایش غذا آوردند غذا را نتوانست بخورد شیر را آوردند از شیر مقداری نوشید، آنگاه که شروع به وصیّت کرد، در قسمتی از آن فرمود:
با آن اسیرتان (قاتل) خوش رفتاری و مدارا کنید و همچنین در وصیّتش افزود:
ای اولاد عبدالمطلب؛ پس از وفات من مبادا در میان مردم بیفتید و بگویید: امیرالمؤمنین اینطور شد و فلان کس محرّک این کار بوده است و این و آن را متهم کنید! خیر نمی خواهید دنبال این حرفها بروید، قاتل من یک نفر است.
رو کرد به امام حسن(ع) و فرمود: فرزندم حسن! او(قاتل) یک ضربت بیشتر به پدر شما نزده(64)، بعد از من اختیار با خودت اگر می خواهی آزادش کنی مجاز هستی و اگر می خواهی قصاص نمایی توجه داشته باش او به پدر تو یک ضربت زده است فقط یک ضربت به او بزنید، اگر با همان یک ضربه کشته شد که شد، اگر نشد هم نشد (یعنی اصرار نداشته باشید که حتماً کشته شود).
لحظه ای می گذرد، باز هم سراغ اسیر (قاتلش) را می گیرد سؤال می کند:
آیا به او غذا داده اید؟ آب داده اید؟ رسیدگی کرده اید؟
اینگونه بود رفتارش با دشمن. این ها مردانگی ها و انسانیت های علی است که حتی وقتی که در بستر افتاده است و ساعت به ساعت حالش بدتر می شود و سموم روی بدن مقدسش بیشتر اثر می گذارد و اصحاب ناراحت می شوند، گریه می کنند ناله سر می دهند، می بینند لبهای علی خندان و شکفته است و از این اتفاق اظهار رضایت می کند، دقایق آخر عمر علی(ع) نزدیک می شود همه نزدیکان دور بسترش جمع بودند زهر به بدن مبارکش دیگر خیلی اثر کرده بود و لذا گاهی وجود مقدّسش از حال میرفت و به حال اغماء در می آمد و همین که به حال می آمد باز نصیحت می کرد، موعظه می کرد، آخرین موعظه علی(ع) همان موعظه بسیار پرجوش و حرارت است که در بیست ماده بیان فرموده است.(65)
که در آن اوّل حسن و حسین را مخاطب قرار داده است بعد همه فرزندانش را و پس از آن هم همه مردمی که تا دامنه قیامت صدایش را می شنوند. کلامش را می خوانند.(66)