حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

پدرش به فدایش!

روزی پیامبر صلی اللَّه علیه و آله به خانه دخترش فاطمه سلام اللَّه علیها وارد شد.
و این در حالی بود که فاطمه(س) دستبندی از نقره به دست کرده و پرده الوانی هم دراطاق خویش آویخته بود.
با آنکه پیغمبر صلی اللَّه علیه و آله به حضرت زهرا(س) علیها علاقه ای شدید داشت، مع هذا تا این صحیه را مشاهده کرد بدون آنکه حرفی بزند خانه فاطمه را ترک گفته و از همانجا برگشت.
زهرا(ع) از این عکس العمل پیامبر، چنین دریافت که پدرشان حتی این مقدار زینت و زیور را هم برای او نمی پسندد.
لذا فورا آن دستبند را از دستشان بیرون کرده و آن پرده رنگین و الوان را هم پایین آورده و توسط کسی خدمت رسول اکرم صلی اللَّه علیه و آله فرستاد.
آن شخص آمد و عرض کرد:
یا رسول اللَّه! اینها را دخترتان فرستاده و عرض می کند: به هر مصرفی که صلاح می دانید برسانید. آن وقت چهره پیامبر شکوفا شد و فرمود:
پدرش به قربانش باد!

مروت و مردانگی

جنگ صفین در آستانه شروع شدن است و می رود تا اوّلین درگیری و برخورد مسلحانه امام علی(ع) با معاویه آغاز شود دو لشکر در اطراف رود فرات به هم می شوند.
معویه به یارانش دستور می دهد پیش دستی کنید و آب را بر روی علی و سپاهیانش قبل از آنکه به محل کارزار برسند ببندید.
آب به روی سپاهیان اسلام بسته می شود و تازه معاویه و لشکریانش خیلی هم خوشحال می شوند و می گویند: از وسیله خوبی استفاده کرده ایم، زیرا وقتی که علی و پیروانش بیایند آب به چنگ نمی آورند و مجبور می شوند فرار کنند و آن وقت بهترین پیروزی را ما به دست آورده ایم .
علی(ع) به معاویه پیام داد که بهتر است ابتدا با یکدیگر مذاکره کنیم، بلکه بتوانیم با مذاکره مشکل را حل کنیم و گره ای که می شود با دست باز کرد
نباید ما دندان باز کنیم و تا ممکن باشد از کاری که میان دو گروه از مسلمانان جنگ و خونریزی راه بیانداز و بپرهیزید، هنوز ما به محل نرسیده شما آب را بستید.
پس از این پیام معاویه شورای نظامی تشکیل داد و مسئله را با سران خودش مطرح کرد و گفت: شما چه صلاح می دانید، اینها را آزاد بگذاریم یا نه؟
بعضی گفتند: آزاد بگذارید برای این که اگر آزاد نگذارید با زور و قدرت از شما می گیرند و آبرویتان بر باد می رود.
دیگران گفتند: خیر ماآزاد نمی گذاریم و آنها هم نمی توانند از ما بگیرند و آزاد نگذاشتند.
بالاخره جنگ را به علی(ع) تحمیل کردند.
آن وقت علی(ع) آنجام آمد و ایستاد و یک خطابه حماسی در مقابل لشکر خود خواند که از هزار طبل و شیپور و نغمه های نظامی مارش های ارتشی اثرش بیشتر است.
صدا زد: ای مردم! معاویه گروهی از گمراهان را دور خودش جمع کرده است و آنها آب را بر روی شما بسته اند!
حالا می دانید چه باید بکنید؟ یکی از دو راه را انتخاب نمایید:
الان شما تشنه هستید و سراغ من آمده اید که آب نداریم و تشنه هستیم و آب می خواهیم، پس بنابراین اوّل باید این شمشیرهای خودتان را از خونهای پلید سیراب کنید تا آنوقت خودمان سیراب بشوید بعد یک جمله ای فرمودند که هیجانی در همه ایجاد کرد، علی موت و حیات را از جنبه حماسی و نظامی در این گفتار تعریف می کند:
ایها الناس حیات یعنی چه؟ زندگی یعنی چه؟ مردن یعنی چه؟ آیا زندگی یعنی راه رفتن بر روی زمین و غذا خوردن و خوابیدن؟
آیا مردن یعنی رفتن زیر خاک؟ خیر، نه این زندگی است و نه آن مردن.
فالموت فی حیاتکم مقهوین والحیاة فی موتکم قاهرین (48)
زندگی این است که بمیرید و پیروز باشید و مردن این است که زنده باشید و محکوم و مغلوب دیگران.
ببینید این جمله چقدر حماسی است! چقدر اوج دارد! این جمله از صد مارش نظامی بیشتر اثر کرد، لشکر علی را باید زورتر جلوشان را نگه داشت!
حمله کردند و دشمن را تا چند کیلومتر آن طرف تر عقب راندند، شریعه را در اختیار گرفتند جلو آب را بستند، معاویه بی آب ماند، نامه ای التماس آمیز نوشت.
اصحاب علی(ع) گفتند: محال است زیرا که ما چنین کاری را ابتداء شروع نکردیم، شما اوّل این کار را کردید و گفتید آب به شما نمی دهیم ولی امیرالمؤمنین علی(ع) فرمود: نه هرگز چنین نمی کنیم این عملی است ناجوانمردانه، من با دشمن در میدان جنگ روبرو می شوم ولی هرگز از راه اینگونه تضییقات نمی خواهم پیروزی کسب کنم. این شیوه ها از عمل و شأن من بدور است و از شأن یک مسلمان عزیز و با کرامت هم بدور می باشد.
این را می گویند مروّت و مردانگی، مروّت بالاتر از شجاعت است. چه خوب گفته مولای رومی، این شعر او از بهترین اشعاری است که راجع به علی(ع) گفته شد است. آنجا که خطاب می کند به امیرالمؤمنین(ع) و می گوید:
در شجاعت شیر ربانیستی - در مروت خود که داند کیستی؟(49)

ماجرای صفین

در جنگ صفین(50)در آخرین روزی که جنگ می رفت تا به نفع علی(ع) خاتمه یابد معاویه با مشورت عمرو عاص دست به یک نیرنگ ماهرانه ای زد، او دید تمام فعالیت ها و رنجشهایش بی نتیجه مانده و با شکست یک قدم بیشتر فاصله ندارد، فکر کرد که جز با اشتباهکاری راه به نجات نمی یابد، دستور داد:
قرآنها را بر سر نیزه ها بلند کنند که مردم! ما اهل قبله و قرانیم، بیایید آن را در بین خویش حکم قرار دهیم. این سخن تازه ای نبود که آنها ابتکار کرده باشند همان حرفی است که قبلاً علی(ع) گفته بود و تسلیم نشدند و اکنون بهانه ای است تا راه نجات یابند و از شکست قطعی خود را برهانند.
علی(ع) فریاد برآورد: بزنید آنها را، اینها صفحه و کاغذ قرآن را بهانه کرده می خواهند در پناه لفظ و کتابت قرآن خودشان را حفظ کنند و بعد به همان روش ضد قرانی خود ادامه دهند. کاغذ و جلد قرآن در مقابل حقیقت آن ارزش و احترامی ندارد، حقیقت و جلوه راستین قرآن منم، اینها کاغذ و خط را دستاویز کرده اند تا حقیقت و معنی را نابود سازند.
عده ای از نادانها و مقدّس نماهای بی تشخیص که جمعیت کثیری را تشکیل می دادند با یکدیگر اشاره کردند: که علی چه می گویی؟ فریاد برآوردند که با قرآن بجنگیم؟! جنگ ما به خاطر احیای قرآن است آنها هم که خود تسلیم قرآنند پس دیگر جنگ چرا؟
علی(ع) فرمود: من نیز میگویم به خاطر قرآن بجنگید آما اینها با قرآن سر و کار ندارند، لفظ و کتابت قرآن را وسیله حفظ جان خود قرار داده اند.
اما نادانی بی خبری همچون پرده ای سیاه جلوی چشم عقلشان را گرفت و از حقیقت بازشان داشت، گفتند ما علاوه بر این که با قرآن نمی جنگیم، جنگ را قرآن خود منکری است و نباید برای نهی از آن بکوشنم و با کسانی که با قرآن می جنگند، بجنگیم.
تا پیروزی نهائی ساعتی بیش نمانده بود، مالک اشتر که افسری رشید و فداکار و از جان گذشته بود همچنان می رفت تا خیمه فرماندهی معاویه را سرنگون کند و راه اسلام را از خارها پاک نماید.
در همین وقت این گروه به علی(ع) فشار آوردند که ما از پشت حمله می کنیم، هر چه علی(ع) اصرار میکرد، آنها بر انکارشان می افزودند و بیش از آن لجاجت می کردند.
علی(ع) برای مالک پیغام فرستاد: جنگ را متوقف کن و خود از صحنه برگرد. او به پیام علی(ع) جواب داد: که اگر چند لحظه ای را اجازتم دهی، جنگ به پایان رسیده و دشمن نیز نابود گشته است.
شمشیرها را کشیدند که یا قطعه قطعه ات می کنیم یا بگو برگردد.
علی(ع) باز به دنبال مالک فرستاد که اگر می خواهی علی را زنده ببینی جنگ را متوقف کن و خود برگرد.
او برگشت و دشمن شادمان از این که نیرنگش خوب کارگر افتاده است.
جنگ متوقف شد تا قرآن را حاکم قرار دهند مجلس حکمیت تشکیل شود و حکم های دو طرف برآنچه در قرآن و سنت مورد اتفاق طرفین است قضاوت کنند و خصوصیّت ها را پایان دهند و یا به عکس آتش اختلاف را شعله ورتر کنند.
علی(ع) گفت: آنها حکم خود را تعیین کنند تا ما نیز حکم خویش را تعیین کنیم، آنها بدون کوچکترین اختلافی با اتفاق نظر عمرو عاص، عصاره نیرنگها را انتخاب کردند.
علی(ع) هم عبداللَّه بن عباس، سیاستمدار و یا مالک اشتر مرد فداکار و روشن بین و با ایمان را پیشنهاد کرد و یا افرادی نظیر اینها را.
اما آن احمق ها که در صف لشکریان علی(ع) متأسفانه جای گرفته بودند، به دنبال همجنس خویش می گشتند و مردی چون ابوموسی اشعری را که فردی بی تدبیر بود و با علی (ع) میانه خوبی نداشت انتخاب کردند.
هر چه علی (ع) و دوستان او خواستند این مردم را روشن کنند که ابوموسی مرد این کار نیست و شایستگی این مقام را ندارد گفتند غیر او را ما موافقت نکینم.
فرمود: حالا که این چنین است هر چه می خواهید بکنید.
بالاخره او را به عنوان حکم از طرف علی(ع) و اصحابش به مجلس حکمیت فرستادند.
پس از ماهها مشورت، عمرو عاص به ابوموسی گفت:
بهتر این است که به خاطر مصالح مسلمین، نه علی باشد و نه معاویه! شخص ثالث را انتخاب کنیم و آن جز عبداللَّه بن عمر، داماد تو کسی دیگر نیست!
ابوموسی گفت: راست گفتی، اکنون تکلیف چیست؟
عمرو عاص جواب داد: خیلی ساده! تو علی را از خلافت خلع می کنی، من هم معاویه را، بعد مسلمین می روند یک فرد شایسته ای را که حتما عبداللَّه بن عمر است انتخاب می کنند و ریشه فتنه ها کنده می شود.
بر این مطلب توافق کردند و اعلام داشتند که مردم جمع شوند برای استماع نتایج حکمیت.
مردم اجتماع کردند، ابوموسی رو کرد به عمرو عاص که بفرمایید منبر و نظریه خویش را اعلام دارید.
عمرو عاص گفت: من!؟ تو مرد ریش سفید و محترم، از صحابه ای، حاشا که من چنین جسارتی را بکنم و پیش از تو سخنی بگویم.
ابوموسی از جا حرکت کرد و بر منبر قرار گرفت. اکنون دلها می طپد، چشمها خیره گشته و نفسها در سینه بند آمده است، همگان در انتظارند که ببینند نتیجه چیست.
او به سخن آمد و اظهار داشت: ما پس از مشورت صلاح امت را در آن دیدیم که نه علی باشد و نه معاویه، دیگر مسلمین خود می دانند هر که را خواسته انتخاب کنند و انگشترش را از دست راست بیرون آورد و گفت:
همچنان که این انگشتر را از دستم بیرون آوردم من علی را از خلافت خلع کردم. این را گفت و از منبر به زیر آمد.
عمرو عاص حرکت کرد و بر منبر نشست و گفت:
سخنان ابوموسی را شنیدید که علی را از خلافت خلع کرد و من نیز او را از خلافت خلع می کنم همچنان که ابوموسی کرد. سپس انگشترش را از دست راست بیرون آورد و آن را به دست چپ خود کرد و گفت: معاویه را به خلافت نصب می کنم همچنان که انگشترم را در انگشت کردم. این را گفت و از منبر فرود آمد.
مجلس آشوب شد، مردم به ابوموسی حمله بردند و بعضی با تازیانه بر وی شوریدند، او به مکّه فرار کرد و عمرو عاص نیز به شام رفت.
خوارج که به وجود آورنده این جریان بودند رسوایی حکمیت را با چشم دیدند و به اشتباه خود پی بردند. اما نمی فهمیدند اشتباه در کجا بوده است؟
نمی گفتند خطای ما در این بود که تسلیم نیرنگ معاویه و عمرو عاص شدیم و جنگ را متوقف کردیم و همچنین نمی گفتند که پس از قرار حکمیت در انتخاب داور خطا کردیم که ابوموسی را حریف عمرو عاص قرار داده ایم، بلکه می گفتند: این که دو نفر انسان را در دین خدا حکم و داور قرار دادیم، خلاف شرع و کفر بود، حاکم منحصر خدا است نه انسانها. آمدند پیش علی(ع) که نفهمیدیم و تن به حکمیت دادیم هم تو کافر گشتی و هم ما، ما توبه کردیم، تو هم توبه کن، مصیبت تجدید و مضاعف شد.
علی(ع) فرمود: توبه به هر حال خوب است استغفراللَّه من کل ذنب . ما همواره از هر گناهی استغفار می کنیم.
فرمود: آخر، من مسئله تحکیم را به وجود نیاوردم خودتان به وجود آوردید و نتیجه اش را دیدید. و از طرفی دیگر چیزی که در اسلام مشروع است
(حکمیت) چگونه آن را گناه قلمداد کنم و گناهی که مرتکب نشده ام به آن اعتراف کنم.
از اینجا این عده به عنوان یک فرقه مذهبی دست به فعالیت زدند، و در ابتدا فرقه ای سرکش و یاغی بودند و به همین جهت خوارج نامیده شدند.(51)