حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

در انفاق هم اندازه نگه دار

در جریان بنی قریظه به خاطر خیانتی که یهودیان به اسلام و مسلمین کردند رسول اکرم صلی اللَّه علیه و آله تصمیم گرفت که کار آنها را یکسره کند.
یهودیان از پیغمبر صلی اللَّه علیه و آله خواستند تا ابولبابه را پیش آنها بفرستد تا با او مشورت نمایند.
پیغمبر اکرم صلی اللَّه علیه و آله فرمود: ابولبابه برو! ابولبابه هم دستور آن حضرت را اجابت کرده و با آنان به مشورت نشست.
اما او در روابط خاصی که با یهودیان داشت در مشورت منافع اسلام و مسلمین را رعایت نکرد و یک جمله ای را گفت و اشاره ای را نمود که آن جمله و آن اشاره به نفع یهودیان و به ضرر مسلمین بود.
وقتی که از مجلس بیرون آمد احساس کرد که خیانت کرده است، اگر هیچکس هم خبر نداشت. اما قدم از قدم که برمیداشت و به طرف مدینه می آمد این آتش در دلش شعله ورتر می شد.
پس به خانه آمد اما نه برای دیدن زن و بچه، بلکه یک ریسمان از خانه برداشت و با خویش به مسجد پیامبر آورد و خود را محکم به یکی از ستونهای مسجد بست و گفت: خدایا تا توبه من قبول نشود هرگز خودم را از ستون مسجد باز نخواهم کرد.
گفته اند: فقط برای خواندن نماز یا قضای حاجت یا خوردن غذا، دخترش می آمد و او را از ستون باز می کرد و مجدداً باز خود را به آن ستون می بست و مشغول التماس و تضرع می شد و می گفت:
خدایا غلط کردم، خدایا گناه کردم، خدایا به اسلام و مسلمین خیانت کردم، خدایا به پیغمبر تو خیانت کردم، خدایا به اسلام و مسلمین خیانت کردم، خدایا تا توبه من قبول نشود همچنان در همین حالت خواهم ماند تا بمیرم،
این خبر به رسول اکرم صلی اللَّه علیه و آله رسید.
پیغمبر فرمود: اگر پیش من میآمد و اقرار می کرد در نزد خدا برایش استغفار می نمودم ولی او مستقیم رفت نزد خدا، و خداوند خودش هم به او رسیدگی خواهد کرد.
شاید دو شبانه روز یا بیشتر از این ماجرا نگذشته بود که ناگهان بر پیغمبر اکرم صلی اللَّه علیه و آله در خانه ام سلمه وحی نازل شد و در آن به پیغمبر صلی اللَّه علیه و آله)خبر داده شد که توبه این مرد قبول است.
پس از آن پیامبر صلی اللَّه علیه و آله فرمود: ای ام السلمه توبه ابولبابه پذیرفته شد. ام السلمه عرض کرد: یا رسول اللَّه اجازه می دهی که من این بشارت را به او بدهم؟
فرمود: مانعی ندارد.
اطاقهای خانه پیغمبر هر کدام دریچه ای به سوی مسجد داشت و آنها دور تا دور مسجد بودند.
ام السلمه سرش را از دریچه بیرون آورد و گفت:
ابولبابه بشارتت بدهم که خدا توبه تو را قبول کرد.
این خبر مثل توپ در مدینه صدا کرد، مسلمین به داخل مسجد ریختند تا ریسمان را از او باز کنند اما او اجازه نداد و گفت: من دلم می خواهد که پیغمبر اکرم صلی اللَّه علیه و آله با دست مبارک خودشان این را باز نمایند.
نزد پیامبر صلی اللَّه علیه و آله آمدند و عرض کردند یا رسول اللَّه: ابولبابه چنین تقاضایی دارد؟
پیامبر تشریف آورد و ریسمان را باز کرده و فرمود:
ای ابولبابه توبه تو قبول شد آنچنان پاک شدی که مصداق آیه یحب التوابین و یحب المتطهرین گردیدی. الآن تو چه حالت آن بچّه را داری که تازه از مادر متولد میشود، دیگر لکه ای از گناه در وجود تو وجود ندارد.
بعد ابولبابه عرض کرد: یا رسول اللَّه! می خواهم به شکرانه این نعمت که خداوند توبه من را پذیرفت تمام ثروتم را در راه خدا صدقه بدهم.
پیامبر صلی اللَّه علیه و آله فرمودند: این کار را نکن.
گفت: یا رسول اللَّه اجازه بدهید دو ثلث ثروتم را به شکرانه این نعمت صدقه بدهم.
فرمود: نه.
گفت: اجازه بفرمایید یک ثلث آن را بدهم؟
فرمود: مانعی ندارد.
اسلام است، همه چیزش حساب دارد حتی در انفاق و ایثار هم می گوید: اندازه نگهدار و زیاده روی نکن. چرا می خواهی همه ثروتت را صدقه بدهی؟ زن و بچّه ات چه کنند؟
یک مقدار، یک ثلث را در راه خدا بده بقیه اش را نگهدار.(36)

چرا همه را انفاق کرد؟

یک یفر از مسلمانان فوت کرد، پیغمبر صلی اللَّه علیه و آله رفت و بر او نماز خواند.
پس از آن پرسید: چندتا بچّه دارد؟ و چه چیزی برای آنها به ارث گذاشته است؟
جواب دادند: یا رسول اللَّه، مقداری ثروت داشت، اما قبل از مردن همه را در راه خدا داد.
فرمودند: اگر این را قبلا به من گفته بودید من بر این آدم نماز نمی خواندم زیرا که بچه های گرسنه و (بی چیز) را در اجتماع رها کرده است.(37)
فقهاء رضوان اللَّه علیهم می گویند:
حتی اگر وصیّت می خواهی بکنی که بعد از من ثروتم را در راه خدا چنین خرج کنند، وصیّت به ثلث بکن. به زائد ثلث وصیّت تو نافذ نیست.

شوهر دادن قبل از تولد

در آخرین حجی که پیغمبر صلی اللَّه علیه و آله انجام داد یک روز در حالی که سواره بود تازیانه ای در دست داشت مردی سر راه بر آن حضرت گرفت و گفت:
شکایتی دارم.
- بگو.
- در سالهای پیش در دوران جماهلیت من و طارق بن مرقع دریکی از جنگها شرکت کرده بودیم. طارق وسط کار احتیاج به نیزه ای پیدا کرد، فریاد براورد کیست که نیزه ای به من برساند و پاداش آن را از من بگیرد؟
من جلو رفتم و گفتم چه پاداش میدهی؟
گفت قول می دهم اولین دختری که پیدا کنم برای تو بزرگ کنم.
من قبول کردم و نیزه خود را به او دادم.
قضیه گذشت سالها سپری شد. اخیراً به فکر افتادم و اطلاع پیدا کردم او دختردار شده و دختر رسیده ای در خانه دارد. رفتم و قصه را به یاد او آوردم و دین خود را مطالبه کردم.
اما او دبه درآورده و زیر قولش زده می خواهد مجدداً از من مهر بگیرد.
اکنون آمده ام پیش شما ببینم آیا حق با من است یا با او؟
- دختر در چه سنی است؟
- دختر بزرگ شده موی سپید هم در سرش پیدا شده.
- اگر از من می پرسی حق نه با تو است، نه با طارق، برو دنبال کارت و دختر بیچاره را به حال خود بگذار.
مردک غرق حیرت شد. مدتی به پیغمبر خیره شد و نگاه کرد. در اندیشه فرو رفته بود که این چه جور قضاوتی است، مگر پدر اختیاردار دختر نیست.
چرا اگر مهر جدیدی هم به پدر دختر بپردازم و او به میل و رضای خود دخترش را تسلیم من کند این کار نارواست؟
پیغمبر از نگاههای متحیرانه او به اندیشه مشوش وی پی برد و فرمود:
مطمئن باش با این که من گفتم نه تو گنهکار می شوی و نه رفیقت طارق.
این داستان نشان می دهد که در جاهلیت کار اختیار داری پدران به جایی رسیده بوده است که حتی به اجازه می داده اند، دخترانی را که هنوز از مادر متولد نشده اند پیش پیش، به عقد مرد دیگری درآورند که هر وقت متولد شد و بزرگ شد آن مرد حق داشته باشد آن دختر را برای خود ببرد.(38)