حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

مبارزه ایرانیان یمن با گروهی از مرتدین عرب

قیس بن عبد یغوث که همراه فیروز و سایر ایرانیان مقیم یمن با اسود مبارزه می کرد پس از درگذشت حضرت رسول مرتد شد و با فیروز به جنگ پرداخت.
قیس بن عبد یغوث تصمیم گرفت که نخست فیروز را بکشد زیرا فیروز با کشتن کذاب عنسی در میان مردم یمن شهرتی به هم رسانیده بود و اهمیّت فوق العاده ای برایش قائل بودند.
قیس با حیله و مکر و نقشه های شیطانی، فیروز را مستأصل کرد و بار دیگر اوضاع و احوال یمن مخصوصاً اوضاع مسلمانان ایرانی پریشان شد و مسلمانان هسته مرکزی و نگهبان حقیقی و فداکار خود را از دست دادند.
قیس بن عبد یغوث در یمن از سه نفر مسلمان که هر سه ایرانی بودند ترس و واهمه داشت و اینان عبارت بودند از: فیروز، دادویه و جشیش دیلمی.
هنگامی که خبر ارتداد قیس بن عبد یغوث به مدینه رسید، ابوبکر که تازه به خلافت رسیده بود به چند نفر نامه نوشت که از فیروز و مسلمانان ایرانی که موجب هلاک اسود کذّاب شدند پشیمانی کنند.
قیس هنگامی که شنید ابوبکر چنین نامه ای نوشته برای ذوالکلاع نوشت که خود و اصحابش با ایرانیان جنگ کنند و آنان را از خاک یمن اخراج نمایند ولیکن ذوالکلاع و یارانش به قیس اعتنا نکردند و پیشنهاد او را رد نمودند.
قیس هنگامی که دید کسی او را یاری نمی کند، تصمیم گرفت به هر طریق که شده ولو با مکر و فریب ایرانیان را از پای درآورد و فیروز و دادویه و دیلمی را که سرکردگان آنها به شمار میروند بکشد.
قیس برای اصحاب اسود که در کوهها پراکنده بودند و با فیروز و ایرانیان سخت دشمن بودند دعوتنامه فرستاد و از آنان درخواست نمود که با فیروز و ایرانیان مسلمان جنگ کنند و قیس را یاری نمایند. در اثر این دعوت جماعتی از اصحاب اسود عنسی در صنعا اجتماع نمودند و خود را برای جنگ با ایرانیان آماده ساختند.
در این هنگام اهل صنعا از این جریان اطلاع پیدا کردند و از اسرار و حقایق پشت پرده که توسط قیس بن عبد یغوث انجام می گرفت مطلع شدند.
قیس با فیروز و دادویه به مشورت پرداخت و با مکر و حیله اوضاع و احوال را بر آنها وارونه جلوه داد و از این دو نفر دعوت کرد که فردا به هم غذا بخورند. اینان نیز دعوت وی را پذیرفتند و قرار شد در موعد مقرر در منزل وی حاضر شوند.
نخست دادویه به خانه قیس وارد شد و بلافاصله توسط گروهی که قبلاً آماده شده بودند کشته شد. پس از چند لحظه فیروز از راه رسید. همین که وارد خانه شد شنید دو زن از پشت بام با همدیگر می گویند این مرد هم کشته خواهد شد همان طور که قبل از رسیدن او دادویه را کشتند.
فیروز پس از شنیدن این سخن بلافاصله از منزل بیرون شد و یاران قیس چون این را بدیدند وی را تعقیب کردند لیکن نتوانستند او را دریابند.
فیروز به سرعت تمام از آن حوالی دور شد و در بین راه جشیش دیلمی را دید که برای شرکت در ناهار به منزل قیس می رود. بلافاصله خود را به وی رسانید و جریان را گفت و بدون درنگ هر دو به طرف کوه خولان رفتند و در آنجا در نزد خویشاوندان فیروز قرار گرفتند.
فیروز و جشیش هر دو از کوه بالا رفتند و یاران قیس با دیدن این وضع مراجعت نمودند. در این هنگام که فیروز از صنعا بیرون شده بود بار دیگر اصحاب اسود عنسی به فعالیت پرداختند.
پس از استقرار فیروز در کوه خولان گروهی از مسلمانان عرب و ایرانی بار دیگر اطراف فیروز را گرفتند فیروز همه این حوادث را به مدینه گزارش داد.
روسای قبایل عرب از یاری فیروز و ایرانیان مسلمان دست برداشتند.
قیس دستور داد همه ایرانیان را از یمن اخراج کنند و به آنان دستور دادند هر چه زودتر یه سرزمین خود مراجعت کنند. زنان و فرزندان فیروز و دادویه را نیز مجبور کردند از یمن بیرون روند.
هنگامی که فیروز از این جریان اطلاع پیدا کرد تصمیم گرفت که با قیس بن عبد یغوث جنگ کند. فیروز برای چند قبیله از اعراب نوشت که وی را در جنگ مرتدین یاری کنند.
در این موقع گروهی از طایفه عقیل که به حمایت از فیروز و ایرانیان برخاسته بودند بر سواران قیس که ایرانیان را از یمن بیرون می کردند تاختند و ایرانیان را از دست آنان نجات دادند.
قبیله عک نیز به طرفداری از فیروز بپاخاسته و موفق شدند جماعت دیگری از ایرانیان را که در اسارت اعراب مرتد قرار داشتند آزاد سازند.
قبیله عقیل و عک متفقاً مردان خود را به یاری فیروز فرستادند و همگان بر مرتدین که در رأس آنها قیس قرار داشت حمله آوردند. در نتیجه قیس بن عبد یغوث شکست خورد و از میدان جنگ فرار کرد و یاران اسود عنسی نیز از هم پاشیدند.
پس از فرار کردن قیس و از هم پاشیدن لشکریان وی خود او سرانجام به دست مهاجر بن ابی امیه اسیر شد. او را بند کرده به مدینه بردند.
ابوبکر از وی بازجویی کرد که چرا دادویه ایرانی را کشتی؟
گفت: من او را نکشته ام؛ وی را به طور نهانی کشتند و معلوم نیست کشنده او چه مردی بوده است.
ابوبکر نیز سخن وی را پذیرفت و از قتل او درگذشت. شاید این اوّلین موردی باشد که در آن حقوق اسلامی پایمال شده و تبعیض نژادی و تعصب قومی به کار رفت و برتری عرب را بر عجم به کار بستند، زیرا همه می دانستند که قیس مرتد شده و با دشمنان اسلام نیز همکاری می کند و دادویه مسلمانان ایرانی برای دفاع از اسلام کشته شده است.

پیشنهادی که پذیرفته نشد

گروهی از قبایل عرب خدمت رسول اکرم صلی اللَّه علیه و آله رسیدند و عرض کردند: یا رسول اللَّه! اگر می خواهید ما مسلمان بشویم سه شرط داریم که باید آنها را بپذیرید.
1- اجازه بدهید تا یکسال دیگر هم، این بتها را پرستش کنیم.
2- نماز خیلی بر ما ناگوار است اجازه بدهید ما نخوانیم.
3- از ما نخواهید که آن بت بزرگمان را خودمان بکشیم.
حضرت در جواب فرمودند:
از این سه پیشنهاد شما فقط سوّمی پذیرفته می شود (یعنی فقط شکستی بت بزرگ را که در صورت اکراه شما دیگران آن را خواهند شکست) و اما بقیه محال است.
پیغمبر هرگز اینطوری فکر نکرد: که خوب مثلاً یک قبیله ای آمده مسلمان بشود. اینها که چندین سال است این بت ها را می پرستند بگذار یکسال دیگر هم پرستش کنند و سپس موحد شوند بالاخره با اتخاذ این شیوه بر تعداد مسلمانان که افزوده می شود.
نه هرگز پیامبر صلی اللَّه علیه و آله چنین فکری را از ذهن خود هم عبور ندادند.
زیرا این پذیرفتن، صحه گذاردن روی بت پرستی بود. این را هم باید دانست که: نه فقط یکسال، اگر حتی می گفتند یک شبانه روز هم اجازه بدهید که بت بپرستیم و نماز نخوانیم باز هم محال بود که پیامبر اجازه بدهند و بپذیرند و اگر درخواست می کردند که یا رسول اللَّه! اجازه بدهید ما فقط یک شبانه روز نماز نخوانیم بعد مسلمان می شویم و خواهیم خواند و تنها همین یک شبانه روز نماز نخواندن را پیامبر تأیید و امضاء کنند، باز هم محال بود که حضرت چنین اجازه ای را بدهند.
زیرا پیامبر برای هدف مقدّس خویش از وسائل نامشروع استفاده نمی کند، نه از مردم و نه از عدول از ضوابط و احکام شرعی.(27)

اجرای حد الهی

در فتح مکّه زنی از بنی مخزوم مرتکب سرقت شده بود و جرمش محرز گردید، خاندان آن زن که از اشراف قریش بودند و اجرای حدّ سرقت را توهینی به خود تلقی می کردند سخت به تکاپو افتادند که رسول خدا را از اجرای حدّ منصرف کنند.
بعضی از محترمین صحابه را به شفاعت برانگیختند ولی وقتی رسول خدا این مطالب را از آنان شنید و تلاش ایشان را برای متوقف شدن حد الهی دید رنگش از خشم برافروخته شد و گفت: چه جای شفاعت است؟ مگر قانون خدا را می توان به خاطر افراد تعطیل کرد.
هنگام عصر آن روز در میان جمع سخنرانی کرد و فرمود:
اقوام و ملل پیشین از آن جهت سقوط کردند و منقرض شدند که در اجرای قانون خدا تبعیض می کردند هر گاه یکی از اقویا و زبردستان مرتکب جرم می شد مجازات می گشت، سوگند به خدائی که جانم در دست اوست، در اجرای (عدل) درباره هیچ کس سستی نمی کنم، هر چند از نزدیکترین خویشاوندان خودم باشد.(28)
این قاطعیت از همان پیغمبری است که در رحمت و عطوفت نظیر ندارد تا جائی که در همان فتح مکّه پس از پیروزی بر قریش تمام بدیهایی که قریش در طول بیست سال نسبت به آنحضرت مرتکب شده بودند، نادیده گرفت و همه را یکجا بخشید و توبه قاتل عموی محبوبش حمزه را پذیرفت.(29)