حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

کشته شدن پیامبر دروغین

اسود عنسی از توطئه ایرانیان احساس خطر کرد و دریافت این موضوع به جای حساسی خواهد رسید.
جشیش دیلمی گوید: آزاد، زن شهر بن باذان که در تصرف اسود بود ما را بسیار مساعدت می کرد و راهنماییهای وی ما را سرانجام پیروز گردانید.
دیلمی گوید: به آزاد گفتم: اسود شوهر تو را کشت و همه خویشاوندانت را هلاک کرد و از دم شمشیر گذرانید و زنان را تصرف کرد.
آزاد که زنی با غیرت و شهامت بود گفت: به خدای سوگند که من مردی را مانند اسود دشمن نمی دارم؛ اسود مردی بی رحم است و هیچ حقی را از خداوند مراعات نمی کند و به محرم و نامحرم عقیده ندارد.
آزاد گفت: شما تصمیم خود با من در میان گذارید، من نیز آنچه در منزل اسود می گذرد با شما در میان خواهم گذاشت.
دیلمی گوید: از نزد آزاد بیرون شدم و آنچه بین من و او جریان پیدا کرد به اطلاع فیروز و دادویه رسانیدم. در این هنگام مردی از در داخل شد و ((قیس بن عبد یغوث)) را که با ما همکاری می کرد به منزل اسود دعوت کرد. قیس به اتفاق چند نفر به منزل اسود رفتند ولیکن نتوانستند آسیبی به وی برسانند.
در این هنگام بین قیس و اسود سخنانی رد و بدل شد و قیس بار دیگر به منزل فیروز و دادویه و دیلمی مراجعت کرد و گفت: اینک اسود می رسد و شما هر کاری که دلتان می خواهد با وی انجام دهید.
در این وقت قیس از منزل بیرون شد و اسود با گروهی از اطرافیانش به طرف ما آمد. در نزدیک منزل در حدود دویست گاو و شتر بود. وی دستور داد همه آن گاوان و شتران را کشتند.
اسود فریاد زد: ای فیروز! آیا راست است که در نظر داری مرا بکشی و با من جنگ کنی؟ در این وقت اسود حربه ای را که در دست داشت به طرف فیروز حواله کرد و گفت: تو را مانند این حیوانات سر خواهم برید.
فیروز گفت: چنین نیست؛ ما هرگز با تو سر جنگ نداریم و قصد کشتن تو را هم نداریم: زیرا تو داماد ایرانیان هستی و ما به احترام آزاد به تو آسیبی نخواهیم رسانید. بعلاوه که تو اکنون پیغمبری و امور دنیا و آخرت در دست تو قرار دارد!
اسود گفت: باید قسم یاد کنی که نسبت به من خیانت نکنی و وفادار باشی.
فیروز سخنانی بر زبان راند و با وی همراهی کرد تا از خانه بیرون شدند.
در این هنگام که فیروز به اتفاق اسود از خانه بیرون شده راه می رفتند ناگهان شنید که مردی از وی سعایت می کند، اسود هم به این مرد ساعی می گوید: فردا فیروز و رفقایش را خواهم کشت. ناگهان اسود متوجه شد که فیروز گوش می دهد.
دیلمی گوید: فیروز از نزد اسود مراجعت کرد و جریان غدر و حیله را در میان گذاشت. ما دنبال قیس فرستاده و او نیز در مجلس ما شرکت کرد. پس ار مدتی مشاوره تصمیم گرفتیم بار دیگر با آزاد، زن اسود مذاکره کنیم و جریان را به اطلاع وی برسانیم و از نظر وی نیز اطلاعی به دست آوریم. دیلمی گوید: من نزد آزاد رفتم و موضوع را با وی در میان گذاشتم و همه قضایا را به اطلاع او رسانیدم.
آراد گفت: اسود همیشه از خود می ترسد و هیچ اطمینانی به جانش ندارد. هنگامی که در منزل قرار می گیرد تمام اطراف این قصر و راههایی که به آن منتهی می شود مورد نظر مأمورین است و حرکت هر جنبنده ای را زیر نظر خود می گیرند. بنابراین راه وصول به این ساختمان برای افراد عادی امکان ندارد. تنها جایی که اسود بدون حافظ و نگهبان استراحت می کند همین اتاق است. شما فقط در این مکان می توانید او را دریابید و او را از پای درآورند و مطمئن باشید که در اتاق خواب وی جز شمشیر و چراغی چیز دیگری نیست.
دیلمی گوید: من از نزد آزاد بیرون شدم و در نظر داشتم از قصر خارج گردم. در این هنگام اسود از اتاق خارج شد و تا مرا دید بسیار ناراحت گردید. وی در حالی که دیدگانش از فرط غضب سرخ شده بود گفت: از کجاآمده ای و چه کسی به شما اجازه داد بدون اذن من به خانه وارد شوی؟ دیلمی گوید: وی سرم را چنان فشار داد که نزدیک بود از پا درآیم.
در این هنگام آزاد از دور جریان را دید و فریاد برآورد: اسود از وی درگذر و اگر وی فریاد آزاد را نشنیده بود مرامی کشت.آزاد به اسود گفت: وی پسر عموی من است و به دیدن من آمده است. از وی دست بکش. اسود پس از شنیدن این سخنان دست از من برداشت و مرا رها کرد و من از قصر بیرون شدم و به نزد دوستان خود آمده جریان را با آنان در میان گذاشتم .
در این هنگام که سرگرم گفتگو بودیم، قاصدی از طرف آزاد آمد و گفت: وقت فرصت است و شما می توانید به مقصود خود برسید، و هر تصمیمی را که در نظر گرفته اید هر چه زودتر به مرحله عمل درآورید.
به فیروز گفتیم: هر چه زودتر خود را به آزاد برسان. وی به سرعت خود را به آزاد رسانید. آزاد جریان را کاملا با وی درمیان گذاشت .
فیروز گوید: ما در خارج ساختمانی که اسود در آن زندگی می کرد راهی از زیرزمین به اتاق وی باز کردیم و افرادی را در دهلیز آن قرار دادیم تا در موقع لزوم خود را از خارج به این اتاق برسانند و وی را بکشند.
فیروز پس از این مطالب داخل اتاق شد و با آزاد مانند اینکه به دیدن وی آمده است نشست و مشغول گفتگو شدند. در این هنگام که فیروز با آزاد سرگرم سخن بود اسود از در وارد شد و چون چشمانش به فیروز افتاد سخت ناراحت شد.
آزاد هنگامی که ناراحتی اسود را مشاهده کرد غیرتش به جوش آمد و گفت: وی از خویشاوندان من است و با من نسبت نزدیک دارد.
اسود با کمال ناراحتی فیروز را از اتاق خارج کرد و او را از قصر بیرون کشید.
چون شب شد فیروز، دیلمی و دادویه هر سه نفر تصمیم گرفتند از راه زیرزمین خود را به اتاق مخصوص اسود برسانند و او را از پای درآورند.
پس از اینکه مقدمات کشتن اسود را از هر جهت فراهم آوردند، نظر خود را با دوستان و همفکران خویش درمیان نهادند و موضوع را به اطلاع بعضی قبائل عرب مانند همدان و حمیر رسانیدند. دیلمی گوید: ما شب دست به کار شدیم و از زیرزمین راهی به اتاق اسود باز کردیم و خود را به درون اتاق وی رسانیدیم. در میان اتاق یک چراغ می سوخت و روشنایی مختصری از آن مشاهده می شد. ما به فیروز اعتماد داشتیم، زیرا وی مردی شجاع و بی باک و هم زورمند و قوی بود. به فیروز گفتیم: بنگر در روشنایی چه چیزی می بینی؟
فیروز بیرون شد در حالی که مابین او نگهبانان قرار گرفته بودند. هنگامی که بر در اتاق رسید صدای خرخری شنید. معلوم شد اسود در خواب فرو رفته و نفیرش بلند شده است. آزاد زنش نیز در گوشه ای نشسته. هنگامی که فیروز در اتاق رسید ناگهان اسود از خواب پرید و بلند شد و در جای خود نشست و فریاد برآورد: ای فیروز مرا با تو چکار است؟!
در این هنگام فیروز متوجه شد که اگر مراحعت کند به دست نگهبانان کشته خواهد شد و آزاد نیز هلاک خواهد شد. ناگهان خود را به درون اتاق افکند و خویشتن را به روی اسود انداخت و با وی گلاویز شد و مانند شتر نر بر وی حمله آورد و سرش را گرفت و او را خفه کرد. هنگامی که می خواست از اتاق بیرون رود آزاد گفت: مطمئن هستی که این مرد کشته شده و جانش از کالبدش درآمده است؟
فیروز از اتاق بیرون شد و جریان را به اطلاع ماها که در کنار دهلیز زیرزمینی بودیم رسانید. ما نیز داخل اتاق شدیم، در حالی که اسود کذّاب هنوز مانند گاو فریاد برمی آورد. سپس با کارد بزرگی سرش را از تن جدا کردیم و بدین طریق منطقه یمن را از وجود ناپاکش پاک ساختیم.
در این لحظه اضطرابی در حوالی اتاق مخصوص وی پدید آمد و سر و صدا بلند شد. نگهبانان از اطراف و اکناف به طرف ساختمان مسکونی اسود آمدند و فریاد برآوردند: چه شده است؟
آزاد زن اسود گفت: موضوع تازه ای نیست، پیغمبر در حال نزول وحی است! و در اثر وحی بدین حالت افتاده است و بدین طریق نگهبانان از اطراف اتاق پراکنده شدند و ما از خطر جستیم.
پس از رفتن نگهبانان بار دیگر سکوت فضای اتاق را فرا گرفت و ما چهار نفر (یعنی فیروز، دادویه، کشیش دیلمی و قیس) در این فکر افتادیم که رفقای خود را چگویه از این جریان مطلع سازیم. در نظر گرفتیم فریاد بزنیم که اسود را کشتیم و همین نظریه را در هنگام طلوع فجر به مرحله عمل درآوردیم.
پس از طلوع فجر شعاری را که قرارمان بود با صدای بلند اعلام کردیم و در آخر این فریاد مسلمانان و کفار رسیدند و از وقوع قضیه بزرگی اطلاع پیدا کردند.
دیلمی گوید: سپس شروع کردم به اذان گفتنم و با صدای بلند گفتیم: اشهد او محمّداً رسول اللَّه و اعلام کردم که ((عیهله)) یعنی اسود کذّاب دروغ می گفت و بدون حق خود را پیغمبر معرفی می کرد. در این موقع سر او را به طرف مردم افکندم.
پس از این جریان گروهی از نگهبانان وی که کشته شدن او را مشاهده کردند شروع کردند به غارت قصر وی و هر چه در آن بود به یغما بردند و به طور کلی در یک لحظه آنچه در آن کاخ جمع شده بود از بین رفت و تار و مار شد. بدین طریق یک ادعای باطل و دروغ که موجب قتل نفوس بی شماری گردید نابود شد.
پس از این به اهل صنعا گفتیم هر کس یکی از اصحاب عنسی را مشاهده کرد دستگید کند. بدین ترتیب گروهی از یاران اسود توقیف گردیدند.
هنگامی که طرفداران اسود از جایگاه خود درآمدند مشاهده کردند هفتاد نفر از رفقای انها مفقودالاثر می باشند. دوستان اسود جریان را برای ما نوشتند. ما نیز برای آنان نوشتیم آنچه را که آنها در دست دارند برای ما واگذارند و ما نیز آنچه در در اختیار داریم به زمین خواهیم گذاشت.
این پیشنهاد به مرحله درآمد ولیکن یاران اسود بعد از این نتوایستند همدیگر را ملاقات کنند و تصمیمات جدیدی بگیرند و ما کاملا از شر آنان آسوده شدیم. اصحاب اسود بعد از کشته شدن وی به بیابانهای بین صنعا و نجران پناه بردند و دیگر از مداخله در امور ممنوع شدند. در این هنگام کلنه عمال و حکام حضرت رسول اکرم صلی اللَّه علیه و آله به طرف مرکز حکومت خود رفتند و بار دیکر اوصاع و احوال به حال عادی برگشت.
خبر کشبه شدن اسود به سرعت به اطلاع مسلمانان در مدینه منوره رسید.
عبداللَّه بن عمر روایت می کند: در شبی که اسود کذّاب کشته شد از طریق وحی خبر کشته شدن وی به اطلاع نبی اکرم صلی اللَّه علیه و آله رسید و حضرت فرمودند: عنسی کشته شد و قتل وی به دست مبارک که از یک خانواده مبارک می باشد واقع گردیده است. مسلمانان از حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله)پرسیدند: کدام مرد وی را کشت؟ فرمود: فیروز.
ایام حکومت و ریاست اسود در یمن و نواحی آن سه ماه به طول انجامید.
فیروز گوید: چون اسود را کشتیم اوضاع و احوال به صورت عادی درآمد و مانند روزهای قبل از وی بار دیگر امنیت و آرامش سرزمین یمن را فرا گرفت. معاذبن جبل که از طرف پیغمبر صلی اللَّه علیه و آله امام جماعت اهل یمن بود و در دوره اسود خانه نشین شده بود بار دیگر دعوت شد که نماز را از سرگیرد و اقامه جماعت کند. ما از هیچ چیز باک نداشتیم جز اندکی از سواران طرفدار اسود که در اطراف یمن پراکنده شده بودند. در این هنگام که اوضاع و احوال آرام شده بود خبر درگذشت نبی اکرم صلی اللَّه علیه و آله رسید و بار دیگر آرامش به هم خورد و رشته امور از هم گسیخته گردید.(26)

مبارزه ایرانیان یمن با گروهی از مرتدین عرب

قیس بن عبد یغوث که همراه فیروز و سایر ایرانیان مقیم یمن با اسود مبارزه می کرد پس از درگذشت حضرت رسول مرتد شد و با فیروز به جنگ پرداخت.
قیس بن عبد یغوث تصمیم گرفت که نخست فیروز را بکشد زیرا فیروز با کشتن کذاب عنسی در میان مردم یمن شهرتی به هم رسانیده بود و اهمیّت فوق العاده ای برایش قائل بودند.
قیس با حیله و مکر و نقشه های شیطانی، فیروز را مستأصل کرد و بار دیگر اوضاع و احوال یمن مخصوصاً اوضاع مسلمانان ایرانی پریشان شد و مسلمانان هسته مرکزی و نگهبان حقیقی و فداکار خود را از دست دادند.
قیس بن عبد یغوث در یمن از سه نفر مسلمان که هر سه ایرانی بودند ترس و واهمه داشت و اینان عبارت بودند از: فیروز، دادویه و جشیش دیلمی.
هنگامی که خبر ارتداد قیس بن عبد یغوث به مدینه رسید، ابوبکر که تازه به خلافت رسیده بود به چند نفر نامه نوشت که از فیروز و مسلمانان ایرانی که موجب هلاک اسود کذّاب شدند پشیمانی کنند.
قیس هنگامی که شنید ابوبکر چنین نامه ای نوشته برای ذوالکلاع نوشت که خود و اصحابش با ایرانیان جنگ کنند و آنان را از خاک یمن اخراج نمایند ولیکن ذوالکلاع و یارانش به قیس اعتنا نکردند و پیشنهاد او را رد نمودند.
قیس هنگامی که دید کسی او را یاری نمی کند، تصمیم گرفت به هر طریق که شده ولو با مکر و فریب ایرانیان را از پای درآورد و فیروز و دادویه و دیلمی را که سرکردگان آنها به شمار میروند بکشد.
قیس برای اصحاب اسود که در کوهها پراکنده بودند و با فیروز و ایرانیان سخت دشمن بودند دعوتنامه فرستاد و از آنان درخواست نمود که با فیروز و ایرانیان مسلمان جنگ کنند و قیس را یاری نمایند. در اثر این دعوت جماعتی از اصحاب اسود عنسی در صنعا اجتماع نمودند و خود را برای جنگ با ایرانیان آماده ساختند.
در این هنگام اهل صنعا از این جریان اطلاع پیدا کردند و از اسرار و حقایق پشت پرده که توسط قیس بن عبد یغوث انجام می گرفت مطلع شدند.
قیس با فیروز و دادویه به مشورت پرداخت و با مکر و حیله اوضاع و احوال را بر آنها وارونه جلوه داد و از این دو نفر دعوت کرد که فردا به هم غذا بخورند. اینان نیز دعوت وی را پذیرفتند و قرار شد در موعد مقرر در منزل وی حاضر شوند.
نخست دادویه به خانه قیس وارد شد و بلافاصله توسط گروهی که قبلاً آماده شده بودند کشته شد. پس از چند لحظه فیروز از راه رسید. همین که وارد خانه شد شنید دو زن از پشت بام با همدیگر می گویند این مرد هم کشته خواهد شد همان طور که قبل از رسیدن او دادویه را کشتند.
فیروز پس از شنیدن این سخن بلافاصله از منزل بیرون شد و یاران قیس چون این را بدیدند وی را تعقیب کردند لیکن نتوانستند او را دریابند.
فیروز به سرعت تمام از آن حوالی دور شد و در بین راه جشیش دیلمی را دید که برای شرکت در ناهار به منزل قیس می رود. بلافاصله خود را به وی رسانید و جریان را گفت و بدون درنگ هر دو به طرف کوه خولان رفتند و در آنجا در نزد خویشاوندان فیروز قرار گرفتند.
فیروز و جشیش هر دو از کوه بالا رفتند و یاران قیس با دیدن این وضع مراجعت نمودند. در این هنگام که فیروز از صنعا بیرون شده بود بار دیگر اصحاب اسود عنسی به فعالیت پرداختند.
پس از استقرار فیروز در کوه خولان گروهی از مسلمانان عرب و ایرانی بار دیگر اطراف فیروز را گرفتند فیروز همه این حوادث را به مدینه گزارش داد.
روسای قبایل عرب از یاری فیروز و ایرانیان مسلمان دست برداشتند.
قیس دستور داد همه ایرانیان را از یمن اخراج کنند و به آنان دستور دادند هر چه زودتر یه سرزمین خود مراجعت کنند. زنان و فرزندان فیروز و دادویه را نیز مجبور کردند از یمن بیرون روند.
هنگامی که فیروز از این جریان اطلاع پیدا کرد تصمیم گرفت که با قیس بن عبد یغوث جنگ کند. فیروز برای چند قبیله از اعراب نوشت که وی را در جنگ مرتدین یاری کنند.
در این موقع گروهی از طایفه عقیل که به حمایت از فیروز و ایرانیان برخاسته بودند بر سواران قیس که ایرانیان را از یمن بیرون می کردند تاختند و ایرانیان را از دست آنان نجات دادند.
قبیله عک نیز به طرفداری از فیروز بپاخاسته و موفق شدند جماعت دیگری از ایرانیان را که در اسارت اعراب مرتد قرار داشتند آزاد سازند.
قبیله عقیل و عک متفقاً مردان خود را به یاری فیروز فرستادند و همگان بر مرتدین که در رأس آنها قیس قرار داشت حمله آوردند. در نتیجه قیس بن عبد یغوث شکست خورد و از میدان جنگ فرار کرد و یاران اسود عنسی نیز از هم پاشیدند.
پس از فرار کردن قیس و از هم پاشیدن لشکریان وی خود او سرانجام به دست مهاجر بن ابی امیه اسیر شد. او را بند کرده به مدینه بردند.
ابوبکر از وی بازجویی کرد که چرا دادویه ایرانی را کشتی؟
گفت: من او را نکشته ام؛ وی را به طور نهانی کشتند و معلوم نیست کشنده او چه مردی بوده است.
ابوبکر نیز سخن وی را پذیرفت و از قتل او درگذشت. شاید این اوّلین موردی باشد که در آن حقوق اسلامی پایمال شده و تبعیض نژادی و تعصب قومی به کار رفت و برتری عرب را بر عجم به کار بستند، زیرا همه می دانستند که قیس مرتد شده و با دشمنان اسلام نیز همکاری می کند و دادویه مسلمانان ایرانی برای دفاع از اسلام کشته شده است.

پیشنهادی که پذیرفته نشد

گروهی از قبایل عرب خدمت رسول اکرم صلی اللَّه علیه و آله رسیدند و عرض کردند: یا رسول اللَّه! اگر می خواهید ما مسلمان بشویم سه شرط داریم که باید آنها را بپذیرید.
1- اجازه بدهید تا یکسال دیگر هم، این بتها را پرستش کنیم.
2- نماز خیلی بر ما ناگوار است اجازه بدهید ما نخوانیم.
3- از ما نخواهید که آن بت بزرگمان را خودمان بکشیم.
حضرت در جواب فرمودند:
از این سه پیشنهاد شما فقط سوّمی پذیرفته می شود (یعنی فقط شکستی بت بزرگ را که در صورت اکراه شما دیگران آن را خواهند شکست) و اما بقیه محال است.
پیغمبر هرگز اینطوری فکر نکرد: که خوب مثلاً یک قبیله ای آمده مسلمان بشود. اینها که چندین سال است این بت ها را می پرستند بگذار یکسال دیگر هم پرستش کنند و سپس موحد شوند بالاخره با اتخاذ این شیوه بر تعداد مسلمانان که افزوده می شود.
نه هرگز پیامبر صلی اللَّه علیه و آله چنین فکری را از ذهن خود هم عبور ندادند.
زیرا این پذیرفتن، صحه گذاردن روی بت پرستی بود. این را هم باید دانست که: نه فقط یکسال، اگر حتی می گفتند یک شبانه روز هم اجازه بدهید که بت بپرستیم و نماز نخوانیم باز هم محال بود که پیامبر اجازه بدهند و بپذیرند و اگر درخواست می کردند که یا رسول اللَّه! اجازه بدهید ما فقط یک شبانه روز نماز نخوانیم بعد مسلمان می شویم و خواهیم خواند و تنها همین یک شبانه روز نماز نخواندن را پیامبر تأیید و امضاء کنند، باز هم محال بود که حضرت چنین اجازه ای را بدهند.
زیرا پیامبر برای هدف مقدّس خویش از وسائل نامشروع استفاده نمی کند، نه از مردم و نه از عدول از ضوابط و احکام شرعی.(27)