حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

مبارزه ایرانیان با ارتداد

نبی اکرم صلی اللَّه علیه و آله پس از مراجعت از حجةالوداع، چند روزی از فرط خستگی مریض شده بستری گردیدند.
اسود عنسی از مرض پیغمبر اطلاع پیدا کرد و پنداشت که نبی اکرم صلی اللَّه علیه و آله از این ناخوشی رهایی پیدا نخواهد کرد. از این رو در یمن ادعای نبوت کرد و گروهی را دور خود جمع نمود. عده کثیری از اعراب یمن پیرامون وی را گرفتند.
ارتداد اسود عنسی، نخستین ارتدادی است که در اسلام پدید آمد.(23)عنسی با قبایلی از عرب که پیرامون وی را گرفته بودند به طرف صنعا حکومت می راند، خود را برای دفع اسود کذّاب که بر ضد اسلام قیام کرده بود آماده ساخت.
اسود با هفتصد سوار به جنگ شهر بن باذان آمد و بین این دو جنگ سختی در گرفت. شهر بن باذان در این جنگ کشته شد و این نخستین فرد ایرانی است که در راه اسلام به شهادت رسید.
اسود عنسی پس از کشتن وی با زن شهر بن باذان ازدواج کرد و بر همه یمن تا حضر موت، بحرین، احساء و بیابانهای نجد و طائف تسلط پیدا کرد و همه قبائل یمن را مطیع خود ساخت و فقط تنی چند از اعراب تسلیم او نشدند و به طرف مدینه منوره مراجعت نمودند.
پس از کشته شدن شهر بن باذان ریاست ایرانیان را فیروز و دادویه به عهده گرفتند. اینان همچنان در طریقه اسلام و متابعت از نبی اکرم صلی اللَّه علیه و آله ثابت کاندند و روش باذان و فرزندش شهر بن باذان را از دست ندادند.
در این بین جریان کشته شدن شهر بن باذان و حوادث یمن به اطلاع حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله رسید و مسلمانان مدینه متوجه شدند که جز ایرانیان و جماعتی از عرب سرزمین یمن مرتد شده پیرامون اسود کذّاب را گرفتند.(24)

نامه حضرت رسول به ایرانیان یمن

جشیش دیلمی که از ایرانیان مسلمان یمن بود گوید: حضرت رسول اکرم صلی اللَّه علیه و آله برای ما نامه نوشتند که با اسود کذّاب جنگ کنیم.
فرمان پیغمبر اسلام برای فیروز، دادویه و جشیش صادر شده بود و اینان مأمور شده بودند که با دشمنان اسلام به طور آشکار و پنهان جنگ کنند و فرمان حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله را به همه مسلمانان برسانند. فیروز، دادویه و جشیش دیلمی فرمان پیغمبر صلی اللَّه علیه و آله را به همه ایرانیان رسانیدند.
دیلمی گوید: ما شروع کردیم به مکاتبه و دعوت مردم که خود را برای جنگ با اسود عنسی مهیا سازند. در این هنگام اسود از جریان مطلع شد و برای ایرانیان پیامی فرستاد و آنها را تهدید کرد که اگر با وی سر جنگ و ستیز داشته باشند چنان و چنین خواهد شد. ما در پاسخ وی گفتیم: هرگز سر جنگ با شما نداریم. ولکن اسود به سخنان ما اعتماد پیدا نکرد و همواره از ایرانیان بیم داشت که امکان دارد وی را از پای درآورند.
در این گیر و دار نامه هایی از ((عامر بن شهر)) و ((ذی زود)) و چند جای دیگر رسید. مردم در این نامه ها ما را به جنگ با اسود تشویق می کردند و نوید مساعدت و همراهی می دادند، سپس مطلع شدیم که حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله برای جماعتی دیگر نیز نامه نوشته اند و فرمان داده اند که از فیروز و دادویه و ریلمی پشتیبانی کنند و آنان را در مقابل اسود کذّاب یاری نمایند. از این رو ما در میان مردم پشتیبام پیدا کردیم.(25)

کشته شدن پیامبر دروغین

اسود عنسی از توطئه ایرانیان احساس خطر کرد و دریافت این موضوع به جای حساسی خواهد رسید.
جشیش دیلمی گوید: آزاد، زن شهر بن باذان که در تصرف اسود بود ما را بسیار مساعدت می کرد و راهنماییهای وی ما را سرانجام پیروز گردانید.
دیلمی گوید: به آزاد گفتم: اسود شوهر تو را کشت و همه خویشاوندانت را هلاک کرد و از دم شمشیر گذرانید و زنان را تصرف کرد.
آزاد که زنی با غیرت و شهامت بود گفت: به خدای سوگند که من مردی را مانند اسود دشمن نمی دارم؛ اسود مردی بی رحم است و هیچ حقی را از خداوند مراعات نمی کند و به محرم و نامحرم عقیده ندارد.
آزاد گفت: شما تصمیم خود با من در میان گذارید، من نیز آنچه در منزل اسود می گذرد با شما در میان خواهم گذاشت.
دیلمی گوید: از نزد آزاد بیرون شدم و آنچه بین من و او جریان پیدا کرد به اطلاع فیروز و دادویه رسانیدم. در این هنگام مردی از در داخل شد و ((قیس بن عبد یغوث)) را که با ما همکاری می کرد به منزل اسود دعوت کرد. قیس به اتفاق چند نفر به منزل اسود رفتند ولیکن نتوانستند آسیبی به وی برسانند.
در این هنگام بین قیس و اسود سخنانی رد و بدل شد و قیس بار دیگر به منزل فیروز و دادویه و دیلمی مراجعت کرد و گفت: اینک اسود می رسد و شما هر کاری که دلتان می خواهد با وی انجام دهید.
در این وقت قیس از منزل بیرون شد و اسود با گروهی از اطرافیانش به طرف ما آمد. در نزدیک منزل در حدود دویست گاو و شتر بود. وی دستور داد همه آن گاوان و شتران را کشتند.
اسود فریاد زد: ای فیروز! آیا راست است که در نظر داری مرا بکشی و با من جنگ کنی؟ در این وقت اسود حربه ای را که در دست داشت به طرف فیروز حواله کرد و گفت: تو را مانند این حیوانات سر خواهم برید.
فیروز گفت: چنین نیست؛ ما هرگز با تو سر جنگ نداریم و قصد کشتن تو را هم نداریم: زیرا تو داماد ایرانیان هستی و ما به احترام آزاد به تو آسیبی نخواهیم رسانید. بعلاوه که تو اکنون پیغمبری و امور دنیا و آخرت در دست تو قرار دارد!
اسود گفت: باید قسم یاد کنی که نسبت به من خیانت نکنی و وفادار باشی.
فیروز سخنانی بر زبان راند و با وی همراهی کرد تا از خانه بیرون شدند.
در این هنگام که فیروز به اتفاق اسود از خانه بیرون شده راه می رفتند ناگهان شنید که مردی از وی سعایت می کند، اسود هم به این مرد ساعی می گوید: فردا فیروز و رفقایش را خواهم کشت. ناگهان اسود متوجه شد که فیروز گوش می دهد.
دیلمی گوید: فیروز از نزد اسود مراجعت کرد و جریان غدر و حیله را در میان گذاشت. ما دنبال قیس فرستاده و او نیز در مجلس ما شرکت کرد. پس ار مدتی مشاوره تصمیم گرفتیم بار دیگر با آزاد، زن اسود مذاکره کنیم و جریان را به اطلاع وی برسانیم و از نظر وی نیز اطلاعی به دست آوریم. دیلمی گوید: من نزد آزاد رفتم و موضوع را با وی در میان گذاشتم و همه قضایا را به اطلاع او رسانیدم.
آراد گفت: اسود همیشه از خود می ترسد و هیچ اطمینانی به جانش ندارد. هنگامی که در منزل قرار می گیرد تمام اطراف این قصر و راههایی که به آن منتهی می شود مورد نظر مأمورین است و حرکت هر جنبنده ای را زیر نظر خود می گیرند. بنابراین راه وصول به این ساختمان برای افراد عادی امکان ندارد. تنها جایی که اسود بدون حافظ و نگهبان استراحت می کند همین اتاق است. شما فقط در این مکان می توانید او را دریابید و او را از پای درآورند و مطمئن باشید که در اتاق خواب وی جز شمشیر و چراغی چیز دیگری نیست.
دیلمی گوید: من از نزد آزاد بیرون شدم و در نظر داشتم از قصر خارج گردم. در این هنگام اسود از اتاق خارج شد و تا مرا دید بسیار ناراحت گردید. وی در حالی که دیدگانش از فرط غضب سرخ شده بود گفت: از کجاآمده ای و چه کسی به شما اجازه داد بدون اذن من به خانه وارد شوی؟ دیلمی گوید: وی سرم را چنان فشار داد که نزدیک بود از پا درآیم.
در این هنگام آزاد از دور جریان را دید و فریاد برآورد: اسود از وی درگذر و اگر وی فریاد آزاد را نشنیده بود مرامی کشت.آزاد به اسود گفت: وی پسر عموی من است و به دیدن من آمده است. از وی دست بکش. اسود پس از شنیدن این سخنان دست از من برداشت و مرا رها کرد و من از قصر بیرون شدم و به نزد دوستان خود آمده جریان را با آنان در میان گذاشتم .
در این هنگام که سرگرم گفتگو بودیم، قاصدی از طرف آزاد آمد و گفت: وقت فرصت است و شما می توانید به مقصود خود برسید، و هر تصمیمی را که در نظر گرفته اید هر چه زودتر به مرحله عمل درآورید.
به فیروز گفتیم: هر چه زودتر خود را به آزاد برسان. وی به سرعت خود را به آزاد رسانید. آزاد جریان را کاملا با وی درمیان گذاشت .
فیروز گوید: ما در خارج ساختمانی که اسود در آن زندگی می کرد راهی از زیرزمین به اتاق وی باز کردیم و افرادی را در دهلیز آن قرار دادیم تا در موقع لزوم خود را از خارج به این اتاق برسانند و وی را بکشند.
فیروز پس از این مطالب داخل اتاق شد و با آزاد مانند اینکه به دیدن وی آمده است نشست و مشغول گفتگو شدند. در این هنگام که فیروز با آزاد سرگرم سخن بود اسود از در وارد شد و چون چشمانش به فیروز افتاد سخت ناراحت شد.
آزاد هنگامی که ناراحتی اسود را مشاهده کرد غیرتش به جوش آمد و گفت: وی از خویشاوندان من است و با من نسبت نزدیک دارد.
اسود با کمال ناراحتی فیروز را از اتاق خارج کرد و او را از قصر بیرون کشید.
چون شب شد فیروز، دیلمی و دادویه هر سه نفر تصمیم گرفتند از راه زیرزمین خود را به اتاق مخصوص اسود برسانند و او را از پای درآورند.
پس از اینکه مقدمات کشتن اسود را از هر جهت فراهم آوردند، نظر خود را با دوستان و همفکران خویش درمیان نهادند و موضوع را به اطلاع بعضی قبائل عرب مانند همدان و حمیر رسانیدند. دیلمی گوید: ما شب دست به کار شدیم و از زیرزمین راهی به اتاق اسود باز کردیم و خود را به درون اتاق وی رسانیدیم. در میان اتاق یک چراغ می سوخت و روشنایی مختصری از آن مشاهده می شد. ما به فیروز اعتماد داشتیم، زیرا وی مردی شجاع و بی باک و هم زورمند و قوی بود. به فیروز گفتیم: بنگر در روشنایی چه چیزی می بینی؟
فیروز بیرون شد در حالی که مابین او نگهبانان قرار گرفته بودند. هنگامی که بر در اتاق رسید صدای خرخری شنید. معلوم شد اسود در خواب فرو رفته و نفیرش بلند شده است. آزاد زنش نیز در گوشه ای نشسته. هنگامی که فیروز در اتاق رسید ناگهان اسود از خواب پرید و بلند شد و در جای خود نشست و فریاد برآورد: ای فیروز مرا با تو چکار است؟!
در این هنگام فیروز متوجه شد که اگر مراحعت کند به دست نگهبانان کشته خواهد شد و آزاد نیز هلاک خواهد شد. ناگهان خود را به درون اتاق افکند و خویشتن را به روی اسود انداخت و با وی گلاویز شد و مانند شتر نر بر وی حمله آورد و سرش را گرفت و او را خفه کرد. هنگامی که می خواست از اتاق بیرون رود آزاد گفت: مطمئن هستی که این مرد کشته شده و جانش از کالبدش درآمده است؟
فیروز از اتاق بیرون شد و جریان را به اطلاع ماها که در کنار دهلیز زیرزمینی بودیم رسانید. ما نیز داخل اتاق شدیم، در حالی که اسود کذّاب هنوز مانند گاو فریاد برمی آورد. سپس با کارد بزرگی سرش را از تن جدا کردیم و بدین طریق منطقه یمن را از وجود ناپاکش پاک ساختیم.
در این لحظه اضطرابی در حوالی اتاق مخصوص وی پدید آمد و سر و صدا بلند شد. نگهبانان از اطراف و اکناف به طرف ساختمان مسکونی اسود آمدند و فریاد برآوردند: چه شده است؟
آزاد زن اسود گفت: موضوع تازه ای نیست، پیغمبر در حال نزول وحی است! و در اثر وحی بدین حالت افتاده است و بدین طریق نگهبانان از اطراف اتاق پراکنده شدند و ما از خطر جستیم.
پس از رفتن نگهبانان بار دیگر سکوت فضای اتاق را فرا گرفت و ما چهار نفر (یعنی فیروز، دادویه، کشیش دیلمی و قیس) در این فکر افتادیم که رفقای خود را چگویه از این جریان مطلع سازیم. در نظر گرفتیم فریاد بزنیم که اسود را کشتیم و همین نظریه را در هنگام طلوع فجر به مرحله عمل درآوردیم.
پس از طلوع فجر شعاری را که قرارمان بود با صدای بلند اعلام کردیم و در آخر این فریاد مسلمانان و کفار رسیدند و از وقوع قضیه بزرگی اطلاع پیدا کردند.
دیلمی گوید: سپس شروع کردم به اذان گفتنم و با صدای بلند گفتیم: اشهد او محمّداً رسول اللَّه و اعلام کردم که ((عیهله)) یعنی اسود کذّاب دروغ می گفت و بدون حق خود را پیغمبر معرفی می کرد. در این موقع سر او را به طرف مردم افکندم.
پس از این جریان گروهی از نگهبانان وی که کشته شدن او را مشاهده کردند شروع کردند به غارت قصر وی و هر چه در آن بود به یغما بردند و به طور کلی در یک لحظه آنچه در آن کاخ جمع شده بود از بین رفت و تار و مار شد. بدین طریق یک ادعای باطل و دروغ که موجب قتل نفوس بی شماری گردید نابود شد.
پس از این به اهل صنعا گفتیم هر کس یکی از اصحاب عنسی را مشاهده کرد دستگید کند. بدین ترتیب گروهی از یاران اسود توقیف گردیدند.
هنگامی که طرفداران اسود از جایگاه خود درآمدند مشاهده کردند هفتاد نفر از رفقای انها مفقودالاثر می باشند. دوستان اسود جریان را برای ما نوشتند. ما نیز برای آنان نوشتیم آنچه را که آنها در دست دارند برای ما واگذارند و ما نیز آنچه در در اختیار داریم به زمین خواهیم گذاشت.
این پیشنهاد به مرحله درآمد ولیکن یاران اسود بعد از این نتوایستند همدیگر را ملاقات کنند و تصمیمات جدیدی بگیرند و ما کاملا از شر آنان آسوده شدیم. اصحاب اسود بعد از کشته شدن وی به بیابانهای بین صنعا و نجران پناه بردند و دیگر از مداخله در امور ممنوع شدند. در این هنگام کلنه عمال و حکام حضرت رسول اکرم صلی اللَّه علیه و آله به طرف مرکز حکومت خود رفتند و بار دیکر اوصاع و احوال به حال عادی برگشت.
خبر کشبه شدن اسود به سرعت به اطلاع مسلمانان در مدینه منوره رسید.
عبداللَّه بن عمر روایت می کند: در شبی که اسود کذّاب کشته شد از طریق وحی خبر کشته شدن وی به اطلاع نبی اکرم صلی اللَّه علیه و آله رسید و حضرت فرمودند: عنسی کشته شد و قتل وی به دست مبارک که از یک خانواده مبارک می باشد واقع گردیده است. مسلمانان از حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله)پرسیدند: کدام مرد وی را کشت؟ فرمود: فیروز.
ایام حکومت و ریاست اسود در یمن و نواحی آن سه ماه به طول انجامید.
فیروز گوید: چون اسود را کشتیم اوضاع و احوال به صورت عادی درآمد و مانند روزهای قبل از وی بار دیگر امنیت و آرامش سرزمین یمن را فرا گرفت. معاذبن جبل که از طرف پیغمبر صلی اللَّه علیه و آله امام جماعت اهل یمن بود و در دوره اسود خانه نشین شده بود بار دیگر دعوت شد که نماز را از سرگیرد و اقامه جماعت کند. ما از هیچ چیز باک نداشتیم جز اندکی از سواران طرفدار اسود که در اطراف یمن پراکنده شده بودند. در این هنگام که اوضاع و احوال آرام شده بود خبر درگذشت نبی اکرم صلی اللَّه علیه و آله رسید و بار دیگر آرامش به هم خورد و رشته امور از هم گسیخته گردید.(26)