حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

ملاقات رئیس قبیله با پیغمبر صلی اللَّه علیه و آله

در زمانی که هنوز حضرت رسول در مکّه بودند قریش مانع تبلیغ ایشان می شدند. وضع سخت و دشوار بود، در ماههای حرام مزاحم پیغمبر اکرم نمی شدند یا لااقل زیاد مزاحم نمی شدند، یعنی مزاحمت بدنی مثل کتک زدن نبود ولی مزاحمت تبلیغاتی وجود داشت. رسول اکرم صلی اللَّه علیه و آله همیشه از این فرصت استفاده می کرد و وقتی مردم در بازاز عکاظ در عرفات جمع می شدند (آن موقع هم مراسم حجّ بود ولی با یک سبک مخصوص) می رفت در میان قبائل گردش می کرد و مردم را دعوت می نمود.
نوشته اند: در آنجا ابولهب مثل سایه پشت سر پیغمبر حرکت می کرد و هر چه پیغمبر می فرمود او می گفت دروغ می گوید به حرفش گوش نکنید.
رئیس یکی از قبائل خیلی با فراست بود. بعد از آنکه مقداری با پیغمبر صحبت کرد به قوم خودش گفت اگر این شخص از من می بود لاکلت به العرب یعنی من اینقدر در او استعداد می بینم که اگر از ما می بود به وسیله وی عرب را می خوردم. او به پیغمبر اکرم صلی اللَّه علیه و آله گفت: من و قومم حاضریم به تو ایمان بیاوریم (بدون شک ایمان آنها ایمان واقعی نبود) به شرط اینکه تو هم به ما قول بدهی و آن اینکه برای بعد از خودت من یا یک نفر از ما را تعیین کنی.
فرمود: اینکه چه کسی بعد او من باشد با من نیست با خداست. این مطلبی است که در کتب تاریخ اهل تسنن آمده است.(6)

همزیستی با شرک هرگز!

فتح مکّه یک فتح نظامی بود و به موجب آن قدرت نظامی و حتی قدرت معنوی اسلام عجیب شد. ولی هنوز پیغمبر با کفار در شرایط صلح زندگی می کرد، قرار داد صلح بسته بود و لهذا آنها هم حق داشتند در خانه کعبه طواف کنند و در مکّه باشند و نیز حق داشتند که در حجّ شرکت می کردند، آنها هم شرکت می کردند. مسلمین مراسمشان را مطابق اسلام انجام می دادند آنها هم مطابق رسوم خودشان انجام می دادند.
در سال نهم هجری سوره برائت نازل شد. بعد که این سوره نازل گردید قرار شد که امیرالمؤمنین برود این سوره را در منی در مجمع عمومی بخواند که از این پس دیگر مشرکین حق ندارند در مراسم حجّ شرکت کنند و این مراسم خاص مسلمین است و بس.
داستان معروفی است که حضرت رسول صلی اللَّه علیه و آله اوّل ابوبکر را فرستادند به عنوان امیرالحاج. او رفت ولی هنوز بین راه بود که آیه نازل شد. اینکه ابوبکر سوره برائت را هم با خود برد یا از اوّل سوره برائت نبود و او فقط برای امارةالحاج رفته بود، مورد اختلاف مفسرین است ولی به هر حال این مورد اتفاق شیعه و سنی است و آن را جزء فضائل می شمارند که: پیغمبر اکرم صلی اللَّه علیه و آله امیرالمؤمنین را با مرکب مخصوص خودش فرستاد و به او فرمود: برو که بر من وحی نازل شده است که این سوره را بر مردم نباید بخواند مگر تو یا کسی که از توست.
امیرالمؤمنین رفت و در بین راه به ابوبکر رسید.
ابوبکر در خیمه ای بود. شتر مخصوص پیغمبر نعره ای کشید. او این صدا را می شناخت. گفت این صدای شتر پیغمبر است چرا این شتر اینجاست؟! ناگاه دید علی(ع) آمده است. خیلی ناراحت شد. فهمید خبر مهمی است. گفت: آیا خبری شده؟
فرمود: پیغمبر مرا مأمور کرده که سوره برائت را بر مردم بخوانم.
گفت: آیا چیزی علیه من هم نازل شده یا نه؟
فرمود: نه
در اینجا اختلاف است: سنی ها می گویند علی رفت و سوره برائت را قرائت کرد و اب وبکر به سفر ادامه داد و این یک پست از او گرفته شد. ولی عقیده شیعه و بسیاری از اهل تسنن همان طور که در بفسیر المیزان نقل شده این است که ابوبکر از آنجا برگشت و تا به پیغمبر اکرم رسید گفت: یا رسول اللَّه! آیا چیزی علیه من در این سوره نازل شده است؟
فرمود: نه.
روز اعلام سوره برائت هم برای مسلمین روز فوق العاده ای بود. در آن روز اعلام شد که از امروز دیگر کفار حق ندارند در مراسم حجّ شرکت کنند و محیط حرم اختصاص به مسلمین دارد و مشرکین فهمیدند که دیگر نمی توانند به وضع شرک زندگی کنند؛ اسلام شرک را تحمل نمی کند، همزیستی با ادیان مثل یهودیّت، نصرانیّت و مجوسیّت را می پذیرد ولی همزیستی را شرک را نمی پذیرد.(7)

خشم نگیر!

مردی از اعراب به خدمت رسول اکرم صلی اللَّه علیه و آله آمد و از او نصیحتی خواست، رسول اکرم در جواب او یک جمله کوتاه فرمود و آن اینکه: لا تغضب. خشم نگیر!
آن مرد به همین قناعت کرد و به قبیله خود برگشت، تصادفاً وقتی رسید که در اثر حادثه ای بین قبیله او و یک قبیله دیگر نزاع رخ داده بود و دو طرف صف آرایی کرده و آماده حمله به یکدیگر بودند.
آن مرد روی خوی و عادت قدیم سلاح به تن کرد و در صف قوم خود ایستاد. در همین حال، گفتار رسول اکرم به یادش آمد که نباید خشم و غضب را در خود راه بدهد، خشم خود را فروخورد و به اندیشه فرو رفت. تکانی خورد و منطقش بیدار شد، با خود فکر کرد چرا بی جهت باید دو دسته از افراد بشر به روی یکدیگر شمشیر بکشند، خود را به صف دشمن نزدیک کرد و حاضر شد آنچه آنها به عنوان دیه و غرامت می خواهند از مال خود بدهد.
قبیله مقابل نیز که چنین فتوّت و مردانگی را از او دیدند از دعاوی خود چشم پوشیدند. غائله ختم شد و آتشی که از غلیان احساسات افروخته شده بود با آب عقل و منطق خاموش گشت.(8)