حکایتها و هدایتها در آثار استاد شهید آیةالله مرتضی مطهری

نویسنده : محمّد جواد صاحبی

رحم و محبّت

روزی رسول اکرم صلی اللَّه علیه و آله نشسته بود و یکی از فرزندانشان را روی زانوی خود نشانده و می بوسید و به او محبّت می کرد.
در این هنگام مردی از اشراف جاهلیت خدمت رسول اکرم صلی اللَّه علیه و آله رسید و به آن حضرت عرض کرد:
من ده تا پسر دارم و تا حال هنوز هیچکدامشان را برای یک بار هم نبوسیده ام. پیامبر صلی اللَّه علیه و آله از این سخن چنان عصبانی و ناراحت شدند که صورت مبارکشان برافروخته و قرمز گردید، آنگاه فرمود:
من لا یَرحم لا یُرحم ، آن کس که نسبت به دیگری رحم نداشته باشد خدا هم به او رحم نخواهد کرد. و بعد اضافه نمود:
من چه کنم اگر خدا رحمت را از دل تو کنده است.(3)

این منطق پیامبر نیست

یکی از همسران رسول خدا به نام ((ماریه قبطیه)) فرزندی به دنیا آورد که پیامبر نام او را ابراهیم نهاد. این پسر مورد علاقه شدید رسول اکرم صلی اللَّه علیه و آله قرار گرفت اما هنوز هجده ماه از عمر این کودک نگذشته بود که از دنیا رفت.
پیغمبر که کانون عاطفه و محبّت بود از این مصیبت به شدت متأثر شد و اشک ریخت و فرمود: ای ابراهیم! دل می سوزد و اشک می ریزد و ما محزونیم به خاطر تو، ولی هرگز بر خلاف رضای خدا چیزی نمی گوییم.
تمام مسلمین از این مصیبت متأثر بودند زیرا آنها می دیدند که غباری از حزن و اندوه بر دل پیغمبر صلی اللَّه علیه و آله نشسته است آن روز تصادفاً خورشید هم گرفته بود، با مشاهده این وضع مسلمین همگی ابراز داشتند که: گرفتن خورشید نشانه هماهنگی عالم بالا با عالم پایین و رسول خدا می باشد لذا این اتفاق جز به خاطر فوت فرزند پیغمبر چیز دیگری نمی تواند باشد. البته این مطلب - فی ذاته - مانعی ندارد، بلکه به خاطر رسول اکرم صلی اللَّه علیه و آله ممکن است دنیا هم زیر و رو شود اما در آن موقع این اتفاق روی این جهت نبود و در حقیقت یک مسأله طبیعی بود ولی مردم چون این حادثه را در یک روز مشاهده می کردند با هم مربوط می دانستند و در نتیجه سبب می گردید که ایمان و اعتقاد آنها به رسول خدا بیشتر شود.
این مطلب به گوش پیغمبر اکرم صلی اللَّه علیه و آله رسید به جای اینکه آن حضرت از این تعبیر مردم خوشحال شود و مثل بسیاری از سیاست بازها موقع را برای تبلیغات غنیمت شمرد و از این عواطف و احساسات مردم به نفع اسلام استفاده کند، نه تنها که چنین نکرد، بلکه سکوت را هم جایز ندانسته به مسجد آمد و پس از آن به منبر رفتند و مردم را آگاه نمودند و صریحاً اعلام داشتند که خورشید گرفته است اما هرگز به خاطر بچّه من نبوده است.
زیرا پیغمبر صلی اللَّه علیه و آله هرگز نمی خواست حتی برای هدایت مردم و پیشرفت اسلام هم از نقاط ضعف و جهالت جامعه استفاده کند بلکه تلاش می نمود تا از نقاط قوّت و علم و معرفت و بیداری مردم استفاده شود.
چون قرآن به ایشان دستور داده است که:
ادع الی سبیل ربک بالحکمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتی هی احسن.
یعنی ای پیامبر! دعوت کن مردم را به سوی راه پروردگارت با حکمت و موعظه و...
بنابراین آن حضرت تصور هم نکرد که خوب مردم اینطور فهمیده اند، پس بنابراین من هم سکوت اختیار کنم، هدف مهم است وسیله هر چه می خواهد باشد آن حضرت با عمل خود این منطق پست را رد کردند حتی از سکوتشان هم نمی خواستند سوء استفاده نمایند.
زیرا اولاً اسلام احتیاجی به چنین چیزهایی ندارد و افرادی باید از اینگونه مسائل استفاده کنند که دین و مکتبشان برهان و منطق و دلیل ندارد و آثار و حقانیّت دینشان روشن و نمایان نیست.
ثانیاً: همان کسانی هم که از این گونه مسائل استفاده می کنند در نهایت امر اشتباه می نمایند. زیرا همان مثل معروف است که: همگان را همیشه نمی شود در جهالت نگاه داشت، بعضی از مردم و یا همه مردم را در یک زمان محدود می توان در جهالت و بی خبری نگاه داشت اما همگان آن هم برای همیشه مقدور نیست.
و ثالثاً: خداوند به پیامبران و مسلمانها چنین اجازه ای نمی دهد زیرا از حق باید برای حق استفاده کرد وگرنه حق را با باطل آمیختن حق را از بین می برد.(4)

داستان یوم الانذار

در اوائل بعثت پیغمبراکرم صلی اللَّه علیه و آله آیه نازل شد: و انذر عشیرتک الاقربین خویشاوندان نزدیک را انذار و اعلام خطر کن. هنوز پیغمبر اکرم صلی اللَّه علیه و آله اعلام دعوت عمومی به آن معنا نکرده بودند. در آن هنگام علی(ع) بچّه ای بود در خانه پیغمبر صلی اللَّه علیه و آله. (علی(ع) از کودکی در خانه پیغمبر بودند که آن هم داستانی دارد.)
رسول اکرم صلی اللَّه علیه و آله به علی(ع) فرمود: غذایی ترتیب بده و بنی هاشم و بنی عبدالمطلب را دعوت کن. علی(ع) هم غذایی از گوشت درست کرد و مقداری شیر نیز تهیّه کرد که آنها بعد از غذا خوردند.
پیغمبر اکرم صلی اللَّه علیه و آله اعلام دعوت کرد و فرمود: من مأمورم که ابتدا شما را دعوت کنم و اگر سخن مرا بپذیرید سعادت دنیا و آخرت نصیب شما خواهد شد. ابولهب که عموی پیغمبر بود تا این جمله را شنید عصبانی و ناراحت شد و گفت تو ما را دعوت کردی برای اینکه چنین سخنی را به ما بگویی؟! جار و جنجال راه انداخت و جلسه را بهم زد.
پیغمبر اکرم صلی اللَّه علیه و آله برای باردوّم به علی(ع) دستور تشکیل جلسه را داد. خود امیرالمؤمنین(ع) که راوی هم هست می فرماید، که اینها حدود چهل نفر بودند یا یکی کم یا یکی زیاد.
در دفعه دوّم پیغمبر اکرم صلی اللَّه علیه و آله به آنها فرمود: هر کسی از شما که اوّل دعوت مرا بپذیرد، وصی، وزیر و جانشین من خواهد بود.
غیر از علی(ع) احدی جواب مثبت نداد و هر چند بار که پیغمبر صلی اللَّه علیه و آله اعلام کرد، علی(ع) از جا بلند شد.
در آخر پیغمبر فرمود: بعد از من تو وصی، وزیر و خلیفه من خواهی بود.(5)