مجموعه شمیم عرش زائران

پژوهشکده تزکیه اخلاقی امام علی علیه‏السلام

زائر پذیرایی شده

جناب حجةالاسلام علوی فرمود:
مرحوم آیةاللَّه گلپایگانی(ره) در سفری به نجف اشرف و اقامت سه ماهه در آن، شبی در عالم رؤیا می بیند که به حرم تشرّف یافته و بر قبر حضرت امیرالمؤمنین(ع)- که بدون ضریح بوده - تسلط دارد ظرفی از عسل نیز روی قبر وجود دارد ناگهان کسی به ایشان می گوید از این عسل بخور!
وی نیز از آن عسل میل می کند ولی می گوید: می خواهم از این عسل برای فلان آقا نیز ببرم.
به او می گویند: برای ایشان نیز فرستاده ایم ولی این عسل از برای زائران حرم امام علی بن ابی طالب(ع) است.
مرحوم گلپایگانی(ره) اضافه می کند که وقتی از خواب بیدار شدم هنوز شیرینی آن عسل را در دهان احساس می کردم. در همان ایّام پدر حناب حجةالاسلام حاج شیخ علی منتظری به مرضی گرفتار آمده بود او به امیر مؤمنان(ع) توسل پیدا می کند در خواب به او می گویند، از دهان آقای گلپایگانی که متبرک به عسل حرم علوی شده بهره بگیر، شفا می یابی!
و چنین نیز می شود.(50)

زائر سان بین

آیةاللَّه مصلحی به نقل از یکی از خدام متدیّن حرم حضرت معصومه(س) که خود روزگاری خادم حضرت امیرالمؤمنین علی(ع) بوده است، فرمود:
شبی که فردای آن آیةاللَّه العظمی اراکی(ره) را در حرم دفن کردند خواب دیدم که به حرم حضرت امیر(ع) تشرّف یافته ام، خدام حرم آن حضرت با لباسهایی رسمی نیز به انتظار ایستاده اند، پس پرسیدم: چه خبر است؟
گفتند:
امیرالمؤمنین علی(ع) دستور فرموده اند که قبری را برای (آیةاللَّه) آقای اراکی(ره) آماده کنیم و ما نیز چنین کرده و به انتظار ایستاده ایم!
هاتف آن روز به من مژده این دولت داد - که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوش دل چه عجب - مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند(51)(52)

زائر اسیر شده

مرحوم آیةاللَّه شیخ مرتضی حائری(ره) به نقل از مرحوم آیةاللَّه سید علی لواسانی فرمود:
صالحی از صالحان دیار هرات از پدرش که او نیز از اهل اخلاص و زیارت عتبات مقدّسه بود نقل کرد که روزگاری برای زیارت از شهر هرات پیاده به سوی ایران راه افتادم، چیزی از شهر دور نشده بودم که ناگهان اسب سواری تا دندان مسلح راه را بر من بسته و پس از دانستن این که شیعه هستم کتابهایم را غارت و مرا به اسیری گرفت تا شاید پس از بیگاری در نهایت نیز بکشد!
من هر چه بر آن اسب سوار معاند! التماس کردم اثری جز تندی توهین و جسارت بیشتر نمی دیدم ناگاه مردی پیاده و با لباس عادی در آن بیابان ظاهر شد و با این که بر حسب ظاهر بدون سلاح بود با تندی رو به آن سوار تا دندان مسلح کرده و فرمود: کتابهایش را پس بده و او را آزاد بگذار!
در کمال تعجّب دیدم که اسب سوار همانند برده ای از وی اطاعت کرده و ضمن پس دادن کتابها مرا آزاد گذاشته و خود به سرعت دور شد!(53)