مجموعه شمیم عرش زائران

پژوهشکده تزکیه اخلاقی امام علی علیه‏السلام

زائر نشانه دار

جناب حجةالاسلام و المسلمین مهاجر اصفهانی فرمود:
بسیار جوان بودم که روزی با تعدادی از دوستانم به مشهد رفتیم.
همگی با یکدیگر عهد کرده بودیم تا حادثه و یا خوابی نبینیم که حکایت از قبولی زیارتمان کند، مشهد را ترک نکنیم. پس دو هفته ماندیم، تا آن که شبی در عالم رؤیا دیدم که وارد حرم حضرت رضا(ع) شده ام و حاضران در حرم همه دارای لباسهای نظامی، آن هم با سلسله مراتب گوناگون از سرباز صفر گرفته تا سپهبد هستند! من نیز لباس نظامی آجودانی بر تن داشتم و بند قرمز بر روی کلاه سرم بود. در آن حال برایم بسیار عجیب بود که پشت سر خود را می دیدم، کف پاهایم را می دیدم، کلاه بر سرم دو نیمه بود، که نیمی از آن سفید و بر روی نیمی دیگر نوشته بود: هذا من فضل اولیاء نبی .
وقتی از خواب بیدار شدم، آن را برای بزرگی بیان کرده، تا تعبیر کند.
او گفت: تفاوت درجات نظامی افراد نشانه تفاوت مراتب عاشقان اهل البیت(ع) است، مرتبه آجودانی، همراهی با امام(ع) است، تو در دنیا بدون آن که نیازمند کسی باشی زندگی ساده و بسیطی خواهی داشت و ان شاءاللَّه در آخرت نیز از مقرّبان درگاه احدیّت خواهی بود(21).

زائر نازپرورده

فرد موثّقی به نقل از دوست صادق خویش چنین نقل کرد که:
روزگاری به مشکلات فراوان و سختی مبتلا شده و با وجود توسّلات زیاد، راه به بجایی نمی برد. از تقدیرات الهی روزی با جمعی از دوستانم به مشهد رفته، ولی از رفتن به حرم مطهّر نیز سخت اکراه داشتم؛ زیرا که پاسخی از برای خواستهایم نیافته بودم. حتی یادم هست روزی غسل زیارت کرده به سر کوچه مان رفته و پس از دیدن حرم مطهّر رو به حرم کرده و گفتم: با این که غسل زیارت تو را کرده ام، باز نمی آیم!
این سخن را بگفته و برخلاف مسیر حرم مطهّر به سوی انجام سایر کارهایم روان شدم چند قدمی بیشتر نرفته بودم که ناگهان فردی مرا به اسم صدا زده و چنین گفت: آقای فلانی! این کارت را بگیر و فردا ساعت فلان کنار درب ورودی حرم مطهّر بیا!(22)
با دیدن این نوع کارت چیزی سر درنیاوردم. شب که دوستانم جمع شدند قضیّه را گفتم. یکی از دوستان گفت حاضرم این کارت را یک میلیون تومان بخرم! دیگری مبلغی بیشتر و سومی مبلغی فراتر از آن دو، ولی من با این که از جریان آن کارت سر در نمی آوردم حاضر به فروش نشدم.
فردا وقتی سر موقع به همان مکان رفتم، نگهبان درب حرم ابتدا بر من نهیب زد که از آنجا دور شوم، به آرامی گفتم که چنین کارتی دارم، او با دیدن کارت به احترام فراوان گفت: بسیار خوب کمی صبر بفرمایید تا شما را به داخل حرم بفرستیم!
با این که هنوز متوجه نشده بودم که جریان کارت چیست از ازدحام مردم و گفتگوی آنان متوجه شدم که امروز روز غبار روبی حرم مطهّر است که شخصیتهای مهم کشوری نیز در آن شرکت می کنند و من نیز با دارا بودن
آن کارت می توانستم نه تنها به داخل حرم، بلکه می توانستم به داخل ضریح مطهر رفته و قبر را نیز ببوسم. دقایقی بعد با احترام تمام وارد حرم و سپس به کنار ضریح تشرّف یافتم در همان جا با خود گفتم:
با قهری که کردم! صاحب قبر چنان نازت کشید که تو را به کنار قبرش دعوت کرد!(23)

زائر متکبر

حضرت آیةاللَّه حرم پناهی دام ظله به نقل از دوست موثّق پدر یکی از شاگردان شهریاری شان چنین نقل فرمود:
روزگاری با زحمت فراوان 40 تومان پول جمع کرده تا به مشهد تشرّف یافته و به مدت چهل روزی آنجا اقامت کنم.
چند روزی پس از طی مسافت و رسیدن به مشهد به زیارت آن حضرت شتافته و بر این تشرّفاتم سخت عشق می ورزیدم:
نسیم قدسی یکی گذر کن به بارگاهی که لرزد آنجا - خلیل را، دست ذبیح را، دل مسیح را، لب کلیم را، پا
نخست نعلین ز پای بر کن سپس قدم نه به طور ایمن - که در فضایش ز صیحه لن فتاده بیهوش هزار موسی
نسیم جنت وزان ز کویش، شراب تسنیم روان ز جویش - حیوة جاوید دمیده بویش به جسم غلمان، به جان حورا
مهین مطاف شه خراسان امین ناموس ضمین عصیان - سلیل احمد خلیل رحمن علی عالی ولیّ والا
بگو که نیّر در آرزویت کند ز هر گل سراغ بویت - مگر فشاند پری به کویت چو مرغ جنت به شاخ طوبی(24)
ولی ناگاه روزی متوجه شدم که پولهایم دزدیده شده است.
من که به حساب اقامت چهل روزه، برای هر روزی هزینه یک تومان را در نظر گرفته بودم اکنون سخت حیران شده بودم که چه باید بکنم؟ نه پولی برای اقامت داشتم و نه امکانی برای بازگشت! پس مضطربانه به سوی حرم حضرت رضا(ع) شتافته و به آن حضرت پناه بردم و از آن حضرت عاجزانه کمک خواستم.(25)
ساعاتی بعد علاوه بر احساس غربت گرسنگی نیز به سراغم آمد ولی چه می بایست می کردم، نمی دانم.
پس باز از آن حضرت طلب کمک کردم و به انتظار آینده ای نه چندان روشن نشستم، بالاخره از خستگی در گوشهای از حرم، خوابم برد، ناگاه در عالم رؤیا دیدم که حضرت رضا(ع) تشریف آورده و فرمود:
فردا به کنار حوض صحن طلا برو، اسماعیل بی نماز می آید از او پول مورد نیازت را بگیر.
نزدیک صبح که از خواب بلند شدم و پس از انجام فریضه نماز علیرغم کراهت باطنی نسبت به تقاضای پول آن هم از مردی که معروف به بی نماز بودن است به ناچار به کنار حوض صحن طلا رفتم و به انتظار ایستادم. چند دقیقه ای نگذشت که مردی لبخند شیرینی به من زده و به کنارم ایستاد و با زبان حال از حالم پرسید؟!
و من با این که متوجه شدم که این مرد همان اسماعیل بی نماز است باز از روی کراهت ذاتی در تقاضا از رفتن به نزدش و سر صحبت باز کردن با وی امتناع کردم؛(26) زیرا که برایم سخت دشوار بود که از فردی که معروف به تارک نماز است تقاضای پول کنم! پس بدون آن که به اشاره های وی کنم از کنارش دور شده و دوباره به کنار ضریح حضرت آمدم و گلایه مندانه! از وی دوباره تقاضای کمک کردم و از گرسنگی و اضطراب خود سخن گفتم!
آن روز به تمام آمد، شبانگاه دوباره در عالم رؤیا حضرت را معترضانه دیدم که فرمود:
چرا پول را نگرفتی؟ دوباره فردا برو همانجا و پول را از اسماعیل بی نماز بگیر!
صبح همان روز باز کنار حوض صحن طلا رفتم. دوباره همان شخص را با چهره ای خندان دیدم، اشاراتی کرد، باز از روی لجاجت حاضر نشدم به نزدش بروم! پس چیزی نگفتم، او نیز چیزی نگفت و رفت!
پس از رفتن وی، همان کاری کردم که طی دو روز گذشته انجام داده بودم و همان خوابی را دیدم که دو شب پیاپی آن را دیده بودم، ولی این بار حضرت را با حالتی تند یافتم که برای گرفتن پول سخت دستور می فرمود.
دیگر چاره ای برایم باقی نمانده بود، پس صبح به وعده گاه رفته همان مرد به انتظارم ایستاده بود. پس به صدای بلند او را خواندم، او جلوتر آمده و با لبخندی شیرین گفت:
سه روز است به نزدت می آیم تا پول شما را بدهم!
آنگاه همان مبلغ 40 تومان پول را به من بازپس داد و به ادامه گفت:
روزی که خواستی از مشهد به دیارت بازگردی همین جا بیا، با تو کاری دارم!
آنگاه خداحافظی کرد و رفت!
از آن روز خوشی دوباره به سراغم آمد، عجب روزگار شیرینی بود با پول خاص حضرت رضا(ع) رندگی کردن و از نعمت معنوی اش بهره بردن سعادتی بود که هرگز توفیق اش تا آن زمان برایم میسور نبود.(27)
ایّام به سرعت گذشت تا آن که روزی تصمیم گرفتم تا به شهر و دیار خویش باز گردم. اثاثیه خویش را جمع و به قصد وداع با حضرت به حرم شتافتم، پس طبق وعده به کنار همان حوض صحن طلا آمدم و به انتظار اسماعیل بی نماز ایستادم لحظاتی بعد اسماعیل بی نماز شادان و سر حال به نزدم آمد و بدون معطلی خم شده و علیرغم اصرار من اثاثیه ام را بر دوش گرفت و به من امر کرد که دنبالش حرکت کنم.(28)
ابتدا خیالم بر این بود که او مرا به سوی یکی از شرکتهای مسافربری می برد ولی در کمال تعجّب دریافتم که او مرا به سوی کوچه و پس کوچه های مشهد می برد. ترس شدیدی مرا فرا گرفت و بر جان خود ترسیدم! ولی وقتی به یاد دستورات پی در پی حضرت رضا(ع) افتادم قدری تسکین یافتم. پس چاره را در تبعیت از او دانسته و با احتیاط به راه ادامه دادم!؟
پس از رسیدن به کوچه ای خلوت او در کنار تختگاه خانه ای ایستاد و بر روی آن نشست آنگاه در میان حیرت من فرمانم داد که بر دوش او سوار شوم!؟
در ابتدا من نمی پذیرفتم و این کار را اهانتی بر وی می دانستم ولی پس از اصرارهای أکید وی، چاره اطاعت بود و نشستن بر دوش او!
به من خطاب کرد و گفت: لحظه ای چشمانت را بسته نگاه دار.
من نیز چشمانم را برای لحظه ای بستم پس از باز کردن با کمال تعجّب خود را در میان باغی دلنواز و زیبا یافتم .
اشارتی بر من کرد که به جمع آوری هیزم پرداخته تا آتشی را افروخته و چایی درست شود، من نیز به راه افتادم اما در کمال تعجّب دریافتم که این باغ همان باغ خودم در شهرستان شهریار است!؟
متوجه شدم او مرا با طی الارض از مشهد به شهرستان شهریار آورده است، پس بر او احترام فراوان کردم و با اصرار به پذیرایی اش پرداختم، آنگاه از او از داستان حادثه خویش در مشهد سؤال کردم، او گفت :
به هنگامی که تو به حضرت رضا(ع) متوسل شدی، آن حضرت از فرزندشان حضرت بقیةاللَّه اعظم - روحی و ارواح العالمین له الفداء - خواستند که تو را کمک کنند، حضرت نیز به من مأموریت دادند تا به کمک تو آیم، من نیز طبق فرمان به نزد شما می آمدم ولی تو به من اعتنا نمی کردی، تا آن که روز سوم حاضر شدی پول را بگیری!
پرسیدم: تو با این معنویت و بزرگی ای که داری، پس چرا مردمان نادان تو را اسماعیل بی نماز می نامند!؟
گفت: مردم حق دارند چنین بگویند! زیرا من همیشه نمازهایم را به امامت ولی اللَّه اعظم حضرت ولی عصر عجل اللَّه تعالی فرجه الشریف می خوانم، پس آنان هرگز نماز خواندنم را ندیده اند، تا مرا نمازخوان بدانند!(29)