مجموعه شمیم عرش زائران

پژوهشکده تزکیه اخلاقی امام علی علیه‏السلام

زائر دستوریاب

جناب حجةالاسلام علوی گلپایگانی به نقل از جناب حجةالاسلام سیدعلی ابطحی فرمود:
روزی یکی از اهالی موثّق شهر کاشان در مسجدالحرام نشسته بود،
ناگاه خانمی به نزد او آمده و چنین می گوید: شما که اهل کاشان هستید، باید به زیارت محتشم همّت کنید. هر بار که به زیارت او بروید، من به جای شما سه بار به زیارت حسین(ع) خواهم رفت.(20)

زائر نشانه دار

جناب حجةالاسلام و المسلمین مهاجر اصفهانی فرمود:
بسیار جوان بودم که روزی با تعدادی از دوستانم به مشهد رفتیم.
همگی با یکدیگر عهد کرده بودیم تا حادثه و یا خوابی نبینیم که حکایت از قبولی زیارتمان کند، مشهد را ترک نکنیم. پس دو هفته ماندیم، تا آن که شبی در عالم رؤیا دیدم که وارد حرم حضرت رضا(ع) شده ام و حاضران در حرم همه دارای لباسهای نظامی، آن هم با سلسله مراتب گوناگون از سرباز صفر گرفته تا سپهبد هستند! من نیز لباس نظامی آجودانی بر تن داشتم و بند قرمز بر روی کلاه سرم بود. در آن حال برایم بسیار عجیب بود که پشت سر خود را می دیدم، کف پاهایم را می دیدم، کلاه بر سرم دو نیمه بود، که نیمی از آن سفید و بر روی نیمی دیگر نوشته بود: هذا من فضل اولیاء نبی .
وقتی از خواب بیدار شدم، آن را برای بزرگی بیان کرده، تا تعبیر کند.
او گفت: تفاوت درجات نظامی افراد نشانه تفاوت مراتب عاشقان اهل البیت(ع) است، مرتبه آجودانی، همراهی با امام(ع) است، تو در دنیا بدون آن که نیازمند کسی باشی زندگی ساده و بسیطی خواهی داشت و ان شاءاللَّه در آخرت نیز از مقرّبان درگاه احدیّت خواهی بود(21).

زائر نازپرورده

فرد موثّقی به نقل از دوست صادق خویش چنین نقل کرد که:
روزگاری به مشکلات فراوان و سختی مبتلا شده و با وجود توسّلات زیاد، راه به بجایی نمی برد. از تقدیرات الهی روزی با جمعی از دوستانم به مشهد رفته، ولی از رفتن به حرم مطهّر نیز سخت اکراه داشتم؛ زیرا که پاسخی از برای خواستهایم نیافته بودم. حتی یادم هست روزی غسل زیارت کرده به سر کوچه مان رفته و پس از دیدن حرم مطهّر رو به حرم کرده و گفتم: با این که غسل زیارت تو را کرده ام، باز نمی آیم!
این سخن را بگفته و برخلاف مسیر حرم مطهّر به سوی انجام سایر کارهایم روان شدم چند قدمی بیشتر نرفته بودم که ناگهان فردی مرا به اسم صدا زده و چنین گفت: آقای فلانی! این کارت را بگیر و فردا ساعت فلان کنار درب ورودی حرم مطهّر بیا!(22)
با دیدن این نوع کارت چیزی سر درنیاوردم. شب که دوستانم جمع شدند قضیّه را گفتم. یکی از دوستان گفت حاضرم این کارت را یک میلیون تومان بخرم! دیگری مبلغی بیشتر و سومی مبلغی فراتر از آن دو، ولی من با این که از جریان آن کارت سر در نمی آوردم حاضر به فروش نشدم.
فردا وقتی سر موقع به همان مکان رفتم، نگهبان درب حرم ابتدا بر من نهیب زد که از آنجا دور شوم، به آرامی گفتم که چنین کارتی دارم، او با دیدن کارت به احترام فراوان گفت: بسیار خوب کمی صبر بفرمایید تا شما را به داخل حرم بفرستیم!
با این که هنوز متوجه نشده بودم که جریان کارت چیست از ازدحام مردم و گفتگوی آنان متوجه شدم که امروز روز غبار روبی حرم مطهّر است که شخصیتهای مهم کشوری نیز در آن شرکت می کنند و من نیز با دارا بودن
آن کارت می توانستم نه تنها به داخل حرم، بلکه می توانستم به داخل ضریح مطهر رفته و قبر را نیز ببوسم. دقایقی بعد با احترام تمام وارد حرم و سپس به کنار ضریح تشرّف یافتم در همان جا با خود گفتم:
با قهری که کردم! صاحب قبر چنان نازت کشید که تو را به کنار قبرش دعوت کرد!(23)