امیرمؤمنان علی (علیه السلام) از دیدگاه شخصیت های برجسته

نویسنده : سید حجت موسوی خوئی

عدالت دشمن پرور

در دوران حکومت امیرالمؤمنین (علیه السلام) شخصی فرماندار محل خود را ستود و گفت که همه طبقات از او راضی هستند. امام (علیه السلام) فرمود:
معلوم می شود که وی فرد عادلی نیست، زیرا رضایت همگانی حاکی از سازشکاری و نفاق و عدم دادگری اوست، والا همه افراد از او راضی نمی شوند.
امیر مومنان (علیه السلام) یکی از آن مردان است که مهر و عاطفه دادگران پارسا و افتادگان پاکدل را بر انگیخت و متقابلا شعله خشم و غضب حریصان و قانون شکنان را در سینه هاشان بر افروخت(163).
آیت الله جعفر سبحانی

پرهیز از تملق و مدح و ثنای بی مورد

هنگامی که به سوی شام می رفت، دهقانان شهر انبار، آن حضرت را دیدند، پیاده شدند و مراسمی انجام دادند. حضرت فرمود این کاری است که انجام دادید.
گفتند: مراسمی است که با آن از امیران (زمامداران) تعظیم می کنیم.
فرمود: و الله ما ینتفع بهذا امراءکم(164)
به خدا سوگند، امیران شما از این کار (تملقات و تشریفات) سودی نمی برند.
شما خود را در دنیا به رنج زحمت می اندازید و در آخرت، شقی و بدبخت می شوید.
وقتی یکی از افراد، در حالی که حضرت سوار بودند چند قدمی به عنوان احترام، پیاده امیر مومنان (علیه السلام) را مشایعت کرد، این کار بر خاطر آن حضرت گران آمد و فرمود:
ارجع فان مشی مثلک مع مثلی فتنه للوالی مذله للمؤمن(165)
برگرد! که پیاده آمدن مثل تو با مثل من، برای والی فتنه و برای مومن خواری و ذلت است.
یعنی این رفتار، باد در بینی زمامداران می اندازد و آنان را به نخوت و تکبر تشویق می کند و کرامت و شرافت و عزت نفس مؤمن را تباه می سازد.
یکی از اصحاب، در مدح و ثنای آن حضرت سخن بسیار گفت مولا به او و دیگران تذکر می داد که... از این مدح ها و سپاس ها ناخرسند است... (این ثنا خوانی های در حضور زمامداران، دوران کسراها و قیصرها را که اسلام آن ها را پشت سرگذارده تجدید می کند(166)
آیه الله العظمی صافی گلپایگانی

چند سوال و جواب از حضرت آیه الله صافی گلپیگانی

س: چنانچه دیده می شود بسیاری از علمای عامه و به اصطلاح، اهل سنت فضایل و مناقب علی (علیه السلام) را در سطح بسیار عالی و مافوق عادی تصدیق کرده و صریحا به فضایل آن حضرت اقرار و اعتراف می کنند؛ و اکثرا در این که هر کس در راه امیرالمؤمنین (علیه السلام) برود و او را در امر دین، امام خود قرار دهد به راه صواب رفته است، اختلافی ندارند؛ پس چرا و چگونه است که راه خود را ترک نمی کنند و خود را در زمره شیعیان وارد نمی سازد؟
ج. این موضوع که بسیاری از مخالفان حق و کسانی که باطل راتأیید و ترویج می کنند و قلم و زبانشان را در کار و خدمت به اهل باطل قرار می دهند، به حق اعتراف می نمایند و در ضمن گفتارشان خود آگاه یا ناخودآگاه، باطلی را که ترویج و تبلیغ می نمایند، محکوم می سازند و، با اهل حق هم صدا می شوند، سابقه زیاد دارد.
در تمام اعصار و بیشتر مواقعی که حق و باطل با هم مواجه و روبرو شده اند، دیده شده و دید می شود که بسیاری از مشرکان و بت پرستان متفقا عقیده توحید را می ستایند. بسیاری از نصارا و مسیحیان و ارباب مذاهب دیگر، از اسلام ستایش های صریح و پر مغز نموده و آن را یگانه راه نجات می شناسند و اعجاز قرآن و رسالت پیغمبر اسلام را تصدیق کرده اند. با این وجود در همان عالم مسیحیت خود باقی مانده اند، تا این که مرده اند: حتی در مواجه های سیاسی و خصوصی و شخصی و غیرمذهبی نیز مکرر دیده می شود که، گاه آن که بر باطل است، به فضیلت طرف مقابل خود اعتراف می نماید.
این مسأله، علل و عوامل مختلفی دارد که همه موارد و عوامل، یا بعضی از آنها در آن موثر واقع می گردد:
1. گاهی فضایل و مناقب در یک طرف به قدری روشن است که طرف دیگر نمی تواند آن فضایل را انکار نماید؛ زیرا مردم و حتی طرفدارانش از گزاف گویی او متنفر می شوند؛ بنابراین، طرف او در لباس اقرار به فضیلت او با وی طرفیت می کند و موقعیت خود را تثبیت می نماید؛ مانند: معاویه و عمر؛ معاویه منکر فضایل حضرت علی (علیه السلام) نمی شود؛ ولی خون عثمان را به گردن آن حضرت می اندازد.
2. گاهی اقرار و اعتراف، ناخودآگاه و با عدم توجه به لوازم آن انجام می شود؛ مانند شخصی که در ضمن محاکمه، مطالبی می گوید که طرف با همان مطالب، او را محکوم می کند و به آن مطالب استناد می نماید.
3. گاهی حب و دوستی تقید و مانوس شدن به مطالبی، شخص را وادار به توجیه و تامل می کند.
4. گاهی ترس و بیم، مانع از تصریح در بیان حق می شود؛ چنان که بسیاری از علمای عامه - مانند صاحب شواهد التنزیل - چنین هستنند.
5. از همه بالاتر حب جاه نیز تأثیر دارد. افراد بسیاری هستند که از بطلان یک مرام اطلاع دارند؛ اما از آن دست بر نمی دارند.
6. گاه یک نوع سفاهت و نادانی وجود دارد؛ همان گونه که درباره سلطان محمد خدابنده گفته شده است که وقتی سوالی مانند این را پرسید، یکی از علما در جواب او گفت:
اتعجب من أصحاب أحمد اذ رضوا - بتأخیر ذی فضل و تقدیم ذی جهل
و أصحاب موسی فی زمان حیاته - رضوا بدلا عن خالق الکون بالعجل
7. در مورد خصومت و انکار حضرت علی (علیه السلام) خصوصیت دیگری نیز وجود دارد و آن عدم طیب ولادت و نفاق است؛ که موجب می شود که حضرت را با اقرار به فضایل، دوست ندارند یا در مرتبه ای که در آن قرار گرفته است، او را قبول نداشته باشند.
س: آیا روایتی که در آن گفته شده حضرت علی (علیه السلام) را با رسن پیچیده اند و ایشان را برای بیعت با ابوبکر به مسجد برده اند صحت دارد؟
ج: این مطلب، منقول و مشهور است و از غاصبان خلافت که می دانستند حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) مامور به صبر است، هیچ استبعادی ندارد. چنان که ادامه دهندگان راه آنها، اهل بیت حضرت سیدالشهدا (علیه السلام) را به یک رسن بسته بودند و با این حال وارد مجلس یزید - علیه اللعنه - کردند و غل جامعه به گردن حجت خدا حضرت امام سجاد (علیه السلام) انداخته بودند و همین رفتار نیز با موسی بن جعفر (علیه السلام) در زندان نیز انجام شد.
س: می دانیم حضرت علی (علیه السلام) در هنگام نماز به چیزی غیر از خدا توجه نداشتند. در روایت است که تیری از پای آن حضرت در هنگامی که مشغول نماز بودند، برگرفتند و ایشان متوجه نشدند؛ بنابراین چرا به هنگام رکوع متوجه فقیر داخل مسجد شدند و انگشتر خود را به او دادند؟
ج: قلوب اولیاء الله تحت تصرف و اختیار خداست؛ چنان که در حدیث قدسی منقول است: قلب المومن بین اصبعین من أصابع الرحمن یقلبه کیف یشاء.(167) بنابراین، جایز است حضرت با همان حال توجه کامل به خدا، من جانب الله متوجه فقیر شده باشند. بر این معنا روایات بسیاری دلالت دارد؛ مانند حدیث قدسی: ما یتقرب عبدی الی بشی ء أحب الی مما افترضته علیه و انه لیتقرب الی بالنافله حتی أحبه فاذا أحببته کنت سمعه الذی یسمع به و بصره الذی یبصره به و لسانه الذی ینطق به ویده التی یبطش بها ان دعانی اجبته و ان سألنی أعطیته(168) و شاید معنای آیه شریفه (و ما رمیت اذا رمیت و لکن الله رمی(169)) همین باشد. در این جا نکات و مطالب دقیق و رقیق بسیاری که مجال بیانش نیست.
س: با وجود اهمیتی که ولایت حضرت امیر (علیه السلام) در مذهب شیعه دارد، سر این که در اذان و اقامه و تشهد نماز، شهادت به امامت آن بزگوار مقرر و تصریح نشده - مگر به عنوان تیمن و تبرک - چیست؟
ج: مقامات کلام و موارد آن مختلف است و بلاغت تکلم و سخن گفتن، با توجه به مقتضای حال است. گاهی مقام، مقام اجمال است و گاهی مقام تفصیل. در این موارد (اذان و اقامه و تشهد) مقام، مقام تفصیل نیست، و غرض، شهادت دادن است به جمله ای که جامع و شامل جمیع عقاید حقه باشد، و تمام دعوت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و رسالت ایشان را در کمال ایجاز و اختصار فرا بگیرد. تفصیل دادن در این مقام، نقض غرض و خلافت بلاغت و قواعد ادبی است و سبب می شود که کلام از نظم خود خارج شود.
شهادت به توحید با همین جمله، متضمن شهادت به تمام عقاید حقه در مورد خدا و صفات او - عزاسمه - از وحدانیت و سایر صفات ثبوتیه و سلبیه است. تفصیل آن در این جا، نه مناسب اذان و اقامه است و نه مناسب تشهد؛ زیرا سبب اطاله کلام در جائی می شود که در آن جا اختصار و اجمال، نه تنها مناسب، بلکه لازم است.
همچنین شهادت به رسالت، شهادت به تمام عقایدی است که با ارشاد دوزخ، فروع دین، احکام و... اثبات می شود و تفصیل این مطالب نیز در اذان و اقامه و تشهد خلاف بلاغت و سبب اطاله کلام است.
بنابراین، جمله ای آورده شده که متضمن همه عقاید، و هم چنین دعوت اسلام است. شهادت به امامت نیز مانند شهادت بر معاد و مواقف پس از مرگ و غیره، واجب نشده؛ چون در این جا غرض، ایجاز و اختصار است.
اگر یکی از این مطالب - که فرع شهادت به رسالت است - مذکور می گردید، ایراد می شد که: چرا موضوع دیگر ذکر نشده؛ و اگر آن موضوع هم ذکر می شد، ایراد می گردید: چرا فلان موضوع دیگر ذکر نشده؟ (و هلم جرا). چنان چه به عنوان مثال، اگر اسم مبارک امیرالمؤمنین (علیه السلام) ذکر می شد، باز گفته می شد: چرا با وجود اهمیتی که دارد، اسامی شریف سایر ائمه (علیه السلام) ذکر نشده؟ و چرا به اسم مبارک حضرت صاحب الزمان - ارواحنا له الفداءا - اشاره نشده؟ و اگر آن هم ذکر می شد، می گفتند: چرا راز غیبت و طول عمر آن حضرت - با وجود اهمیتی که دارد - ذکر نشده؟ و خلاصه از این چراها زیاد گفته می شد.
پاسخ این است که این جا مکان و محل مناسب برای تفصیل این امور نیست؛ و گرنه تفصیل داده می شد. مقتضای بلاغت و ایجاز این است که به موضوعی که اساس همه موضوعات و عقاید اسلامی، و متضمن شهادت به کلیه امور مذکور است، شهادت داده شود تا همه مسایل، بر اساس آن احراز و اثبات شود.
در این راستا ممکن است این نکته نیز معلوم شود که شهادت به ولایت، نه به قصد ورود، بلکه به قصد مطلق محبوبیت این شهادت، در این جا مانع و اشکالی ندارد؛ زیرا آن چه به عنوان وظیفه و تکلیف در مقام اذان و اقامه و تشهد است، همین است و بیش از این در شهادت نیست؛ اما به عنوان مطلق محبوبیت خصوص در اذان و اقامه به این صورت که اذان و اقامه به قصد جزئیت، گفته نشود، با توجه به عدم ایراد اقرار و اعتراف به سایر عقاید حقه، به مقداری که فصل طویل بین فصول اذان نشود، در واقع اشکالی ندارد و نه تنها جایز، بلکه راجح است؛ و هیچ گونه دلیلی بر عدم جواز آن نیست.
لازم به تذکر است که علاوه بر آنچه گفته شد، بعضی نکات دیگر نیز در نظر است که چون همین قدر که گفته شد برای اهل بصیرت کافی است، به آن بسنده شد.
تذکر دیگر این است که مساله ولایت، مساله ای است که از آغاز بعثت مطرح بوده است. در تفسیر آیه شریفه (و أنذر عشیرتک الاقربین(170)) در کتب عامه و خاصه روایت شده است که پیامبر صلی الله علیه و آله از همان آغاز بعثت که مامور به دعوت و انذار خویشاوندان و اقربای خود گردیدند، این موضوع را بر آنها عرضه داشته و به صراحت، علی (علیه السلام) را به خلافت و ولایت امری پس از خود تعیین فرمودند و سپس در موارد متعدد دیگری نیز آن را اعلام کردند و سرانجام در غدیر خم آن را با رسمیت و تشریفات، به همگان ابلاغ فرمودند.
س: چرا در قرآن به نام علی (علیه السلام) و سایر امامان (علیه السلام) تصریح نشده است؟
ج: اولا: حکمت آن را خدا می داند.
ثانیا: ممکن است اگر تصرح به نام آن بزرگوار و سایر ائمه می شد، مخالفان در قرآن دست می بردند و آن را تحریف می کردند.
ثانیا: سبب نزول آیات در زمان نزول معلوم بوده و علم اسباب النزول مربوط به همین موضوع است؛ و آیاتی که در شان حضرت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) وارده شده، معروف بوده است. مانند آیه تبلیغ (بلغ ما انزل الیک من ربک) که از مثل عبدالله بن مسعود روایت است، آن را چنین می خوانیدم:
بلغ ما انزل الیک من ربک فی ان علیا مولی المومنین(171)
این آیات همه معلوم بوده است که اگر حتی لفظ آن عام بوده، سبب نزول آن و یا مراد از آن خاص و شخص امیرالمؤمنین (علیه السلام) بوده است و در بعضی آیات مصداق اول و اکمل و اتم و اشرف آن، حضرت است. این فضایل بر هر شخصی که اهل اطلاع و انصاف باشد - کالشمس فی رائعه النهار - روشن است.
علاوه بر این دو مورد، در قرآن کریم، کلمه علی وجود دارد که بر حسب بعضی تفاسیر مراد از آن، امیرالمؤمنین (علیه السلام) است؛ و از جهت قواعد ادبی امکان این که مراد آن، حضرت باشد قابل انکار نیست:
1. در سوره مریم، آیه 50: و وهبنا لهم من رحمتنا و جعلنا لهم لسان صدق علیا.
2. در سوره زخرف، آیه 4 می فرماید: و انه فی ام الکتاب لدینا لعلی حکیم(172)
س: چرا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله برای کتابت وصیت تاریخی خودشان، مرض موت و آن حال شدت بیماری را انتخاب فرمودند و در موقیعت و فرصت دیگری این وصیت را مرقوم نفرمودند تا به آن جسارت و اهانت آن مرد، و گفتار ان الرجل لیهجر رو به رو نشوند؟
ج: اولا: بررسی هایی که پس از چهارده قرن روی قضایا واقع شده است، به این جهت است که: چرا با پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در مرض موت آن حضرت این گونه رو به رو شدند و غلب علیه الوجع یا ان الرجل لیهجر یا هر دو جمله را گفتند و مانع شدند که آن بزرگوار وصیت خود را بنویسد.
حرف این است که همین شخص توهین کننده که در این جا با حربه العیاذ بالله - هذیان گویی و شدت بیماری، مانع از وصیت پیغمبر خدا می شود، ابوبکر را در هنگام مرض موتش، با آن که گاه از هوش می رفت و گاه به هوش می آمد، از وصیت مانع نشد و او را به هذیان گویی متهم نکرد؛ چون ابوبکر او را به عنوان خلیفه معین کرد. با این که جریان این بود که وقتی ابوبکر وصیت می کرد، عثمان ترسید که او دیگر به هوش نیاید و بمیرد؛ بنابراین، از پیش خود وصیت را تمام کرد و نام عمر را نوشت. می گویند: وقتی ابوبکر به هوش آمد، از عثمان پرسید، چه نوشته است؟ او اسم عمر را برد. حال این ذیل، یعنی به هوش آمدن ابوبکر راست باشد یا نه، سوال این است که چرا این مرد در این جا حرفی نزد و وصیت ابوبکر را شرعی و معتبر و صحیح گرفت؟ غرض این است که بر اساس این جهات باید بررسی و قضاوت نمود، نه بر اساس قضایای دیگری که واقع نشده است.
مطمئنا اگر پیامبر در هر فرصت دیگری هم این مساله را بیان می فرمود، این افراد در برابر آن بهانه جویی کرده و ایراد می گرفتند و کان الانسان أکثر شی ء جدلا(173).
علاوه بر این، موضوعی که پیامبر قصد داشتند در این حال و بعد از داستان تاریخی غدیر خم، در حال مرض موت نیز اعلان کنند، مکرر اعلام شده بود، در این جا نیز پیامبر صلی الله علیه و آله می خواستند آن را کتبا و به صورت رسمی، دیگر بار تکرار فرمایند که به آن شکل، توسط آن افراد بهانه جو مورد ایراد واقع شد و اعتبار اصل کتابت و کلام رسول خدا صلی الله علیه و آله را که خداوند متعال در شأنش می فرماید: و ما ینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی(174)، به گمان آنان خدشه دار و بی اعتبار جلوه کرد.
پاسخ این مطالب این نیست که چرا در فرصت دیگر نفرمود، یا وصیت نکرد. با این مطالب، باید تصدیق کرد که حب جاه و ریاست، کار خود را کرد؛ و این گروه علنا با پیغمبر خدا و نصوص او مخالفت کردند: و سیعلم الذین ظلموا أی منقلب ینقلبون(175).
س: چرا حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله برخی از کسانی را که پس از آن حضرت، خط سیر خود را عوض کردند و سفارش ها و توصیه های آن حضرت را در امر ولایت کنار گذاشته و با آن مخالفت کردند، مورد لطف خود قرار می داد؛ تا حدی که با دختران آنها ازدواج کرد و موجب نفوذ موقعیت اجتماعی آنان گردید؟
ج:تو را تیشه دادم که هیزم کنی - ندادم که دیوار مردم کنی!
مشهور است که درویشی نادان و بی معرفت پیکره ای از گل به اسم علی (علیه السلام) ساخت؛ و آن حضرت را مورد محاکمه قرار می داد که چرا با آن قدرت و دست یدالله، کسانی را که به خانه آن حضرت هجوم برده و موجب هتک حرمت حبیبه خدا صلی الله علیه و آله و سقط محسن عزیز شدند را مورد باز خواست قرار نداد و همه را به قتل نرساند و بدین جهت، علی (علیه السلام) را محکوم کرد و سر آن پیکره را قطع نمود.
سپس پیکره دیگری به نام رسول خدا صلی الله علیه و آله ساخت و او را - چنان که در این سوال است - مخاطب قرار داد که: چرا با این ها به مسالمت و مساهله عمل کرد و آنها را به انجام آن ظلم و ستم ها جری و جسور نمود؟ و اصلا چرا آنها را به دیار عدم نفرستاد؟ و بالاخره از پیکره پیغمبر نیز مثل پیکره علی سر بر داشت.
پس از این دو محاکمه و اجرای مجازات، پیکره دیگری ساخت و آن را به گمان خود، خدا شمرد؛ و او را مخاطب قرار داد که: چرا با این که به علم خدایی می دانستی از آن دو نفر (ابوبکر و عمر) چه مظالمی صادر می شود، آنها را آفریدی و عالم اسلام را از شر آنها و این اختلاف بزرگی که در امت پدید آورده اند، نجات ندادی؟
درویش عارف نما که نشان عرفانش این انکار ملیخولیایی بود، خواست خدا هم - العیاذ بالله - مجازات کند که مرد آگاهی که از بالای درخت منظره را می دید، بر او فریاد کشید، به گونه ای که ناگهان درویش از نهیب آن صدا به زمین افتاد و نفسش قطع و مجلس محاکمه - به گمان خویش - بدون مجازات متهم سوم و اصلی ختم شد.
مساله خلقت و امتحان بشر و برنامه هایی الهی و سیاست های حکیمانه حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و مواضع و مواقف مشخص آن حضرت و امیرالمؤمنین (علیه السلام) بالاتر از این خرده اشکالات ناآگاهانه است.
در این بخش به قدری اسرار و مطالب معرفت آموز موجود است که شرح آن محتاج به تالیف یک کتاب است.
رفتار صحیح همان بود که پیغمبر و امام انجام دادند؛ هم از منافقین به حکم أمرت ان اقاتل الناس حتی یشهدوا أن لا اله الا الله(176) قبول می فرمود و هم اتمام حجت می کرد. او مأمور بود که با آن خلق عظیم با مردم رو به رو باشد؛ و چنان که قرآن کریم فرمود: فبما رحمه من الله لنت لهم و لو کنت فظا غلیظ القلب لا نفضوا من حولک(177) او مامور به صفح و عفو و گذشت بود.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) نیز به وظایفی که داشت و همه مقرون به صلاح اسلام و حکمت بود، عمل نمود.
این خلق عظیم پیامبر بود که وقتی حفصه - دختر عمر - بیوه شد و عمر به واسطه تنگدستی خودش نگران معیشت او گردید، نکاح او را به ابوبکر پیشنهاد کرد و چون او نپذیرفت، از عثمان خواهش و التماس نمود و در واقع به فکر این بود که کفالت معاش او را به عهده کسی بگذارد؛ عثمان هم قبول نکرد.
شاید از این جهت که مورد رغبت نبوده است. به هر حال، به عنوان شکایت از آنها و شاید تجدید درخواست، خدمت پیغمبر عرض کرد. آن حضرت با درخواست او موافقت کردند و در حقیقت، تکفل مخارج او را پذیرفتند.
غرض این است که در آن جو خشن و قساوت، که حتی عمر بر حسب نقل بعضی اهل سنت، شش دختر خود را در حالی که به او التماس می کردند و گرد و غبار از سر و رویش می فشاندند زنده به گور کرد، پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله با عالی ترین مکارم اخلاقی ظهور کرده بود. این اخلاق و این بزرگواری ها همه اتمام حجت بر آن مردم می شد که در رعایت حقوق آن حضرت و اطاعت از اوامر او و احترام از یگانه فرزند عزیزش نهایت تلاش را بنماید، لیکن متاسفانه چنان که دیدیم به عکس عمل کردند و بدترین امتحانات را در تاریخ از خود به جا گذاردند.
س: اگر علمای اهل سنت یقین داشته باشند که حضرت محمد صلی الله علیه و آله از طرف خداوند در روز غدیر خم علی (علیه السلام) را به امامت منصوب کردند و انکار بکنند، آیا این رد خدا و پیغمبر نیست، و آیا این ارتداد نمی باشد؟
ج: در حکم به اسلام ظاهری اقرار به شهادتین کافی است، بلی، اگر معلوم باشد که شخص، با علم به این که پیغمبر صلی الله علیه و آله فرموده است و دلالت آن فرموده را هم بر معنایی صریح بداند، با این وجود انکار کند، موجب کفر است(178).