امیرمؤمنان علی (علیه السلام) از دیدگاه شخصیت های برجسته

نویسنده : سید حجت موسوی خوئی

شجاعت و تر

در بیان این چهار صفت می بینیم امیرالمؤمنین (علیه السلام) که هم به شهادت تاریخ در هیچ جنگی یک قدم به عقب بر نگشت، و هم به فرموده خودش در نامه ای که به عثمان بن حنیف نوشته فرمود: و الله لو تظاهرت العرب علی قتالی لما ولیت عنها(43)؛ به خدا سوگند! اگر همه عرب بر قتال من پشت به پشت هم دهند، از پیش رویشان به عقب بر نمی گردم. در عین حال همین شجاع ترین مرد عالم، در دل شب از ترس خدای عزوجل می لرزد و چون انسانی مار گزیده به خود می پیچد. به قسمتی از گفتار ضرار بن ضمره در شرح حال امام (علیه السلام) در حضور معاویه توجه فرمایید:
و هو قائم فی محرابه قابض علی لحیته یتململ السلیم و یبکی بکاء الحزین فکانی الآن أسمعه و هو یقول یا دنیا... غری غیری... آه، آه؛ من قله الزاد و بعد السفر و وحشه الطریق(44)؛ او را در یکی از شب ها دیدم که در محراب خود ایستاد بود، ریش خود به دست گرفته چون مار گزیده به خود می پیچید و چون غمزده ها می گریست گویا اکنون صدایش در گوش من است که می گوید: ای دنیا... غیر مرا بفریب... آه! آه از کمی توشه و دوری سفر و وحشت راه.

رافت و سنگدلی

اما رافت و رحمتش به حدی است که در دل شب از نگرانی درباره ایتام خوابش نمی برد و به ناچار نان و آب برای ایتام می برد و ایتام مردم را روی زانو می نشاند و با دست خود غذا در دهانشان می گذارد و چون شعله آتش در خانه یتیم بلند می شود، صورت خود را نزدیک آتش می برد و به خود می گوید:
حرارت آتش دنیا را بچش، این است کیفر آن کس که در کار یتیمان و بیوه زنان کوتاهی می کند و همین رئوف ترین بنده خدا را می بینیم که در کشتن مردان بنی قریظه، به طور کم نظیری سنگدل می شود و حتی در یک صحنه (داستان عمرو بن عبدود) دو حالت متضاد را از خود بروز می دهد.

کرم و بخل

در مورد جود و کرم امام (علیه السلام) از زبان دشمنش معاویه ملعون می شنویم که سوگند یاد می کند: اگر علی بن ابی طالب یک انبار تبر (طلای خالص) داشته باشند و انباری دیگر از تبن (کاه) انبار طلا را زودتر از انبار کاه انفاق می کند و از خودش می شنویم که دنیا و لذایذ آن را به استخوان خوک در دست شخصی جذامی تشبیه کرده است(45) و در خطبه شقشقیه آن را بی مقدارتر از آب دماغ بز خوانده و معلوم است که چنین کسی سخی ترین مردم دنیا خواهد بود، زیرا هر انسانی به آن مقدار از جود و سخا خودداری می کند و بخل می ورزد که به دنیا علاقه دارد، وقتی شخصیتی دنیا در نظرش چنین پست و بی ارزش باشد معلوم است که برای او کوه طلای دنیا و کاهش یکسان است، ولی با این حال می بینیم که در مواردی آن چنان بخیل می شود که احدی به آن درجه از بخل نمی رسد، اینک شرح یکی از آن موارد را از زبان خود آن جناب می شنویم:
عقیل را دیدم که دستش از مال دنیا تهی شده بود و آن چنان در فشار و فقر قرار گرفته بود که از من خواست یک من گندم از بیت المال را به او بدهم... و من خود، اطفال او را دیدم که از گرسنگی رنگ خود را باخته بودند و از شدت سرما و نداشتن لباس چهره هاشان متغیر گشته بود و چون مکرر رفت و بر گشت، و در این رفت و آمد، من به سخن او گوش دادم پنداشت که من به خاطر خشنودی او دین خود را تباه خواهم کرد و در این خیال بود، که من آهنی را داغ کردم تا عملا او را از خواسته اش باز بدارم (چون می دانستم که او تحمل آن را نخواهد داشت) سپس آن آهن داغ را به جسم او نزدیک کردم. همین که داغی را احساس کرد فریاد کشید و ناله کرد، من به او گفتم: عزاداران بر تو بگریند آیا تو از حرارت این آهن تفتیده می نالی و من از آتش دوزخ نترسم و بین تو و سایرین در تقسیم بیت المال تفاوت بگذارم!.