امیرمؤمنان علی (علیه السلام) از دیدگاه شخصیت های برجسته

نویسنده : سید حجت موسوی خوئی

علی (علیه السلام) و حقوق خدا و خلق

در رعایت حق خلق چنین بود که اگر اقالیم هفت گانه را با آنچه در زیر آسمان آنهاست به او بدهند تا پوست جوی که دست رنج مورچه ای است از دهان او بگیرد. نمی پذیرفت، و در رعایت حق خالق چنان بود که او را به شوق ثوابش و از ترس عقابش عبادت نمی کرد، بلکه به جهت اهلیت او برای عبادت به بندگی اش قیام می کرد.
پیغمبر اسلام همچنان که خود فرمود: انا أدیب الله و علی أدیبی(41) بشریت را به تربیت چنین انسانی به کمال آدمیت رساند که صلابت میدان نبرد را - که تاریخ مانند آن صلابت را ندیده - با رقت قلبی که چهره افسرده یتیمی اشک او را جاری و ناله جگر سوز او را بلند می کند به هم آمیخته، و او را به آزادگی و حریتی رسانده که از قید تمام مصالح و منافع محدود دنیوی و نامحدود اخروی رسته، و تنها رشته عبودیت و بندگی خداوند عالم را، آن هم نه برای سود خود، بلکه اهلیت او به گردن انداخته، و بین حریت و عبودیتی جمع کرده که مقصد نهایی از خلقت انسان و جهان است، چنان رضا و غضب خود را در رضا و غضب خالق خویش فانی کرده که خوابیدن به جای رسول خدا صلی الله علیه و آله در لیله المبیت و ضربت افضل از عبادت ثقلین در روز خندق گواه آن است(42)
آیت الله العظمی وحید خراسانی

علی (علیه السلام) جامع اضداد

اصولا وقتی سخن از فضایل نفسانی و ضد آن یعنی رذایل به میان می آید، منظور از آن (البته در میان افراد معمولی) عبارت است از صفاتی که در اثر تکرار اعمالی متناسب با آن صفت، در نفس پیدا می شود، و آن پدیده و حالت را که از تکرار عمل پیدا شده، ملکه می گویند.
احیانا ممکن است شخصی بخیل ناگهان کرامتی از خود نشان بدهد، به چنین کسی کریم نمی گویند. او تا دیروز بخیل بوده و از فردا نیز تا آخر عمر بخیل خواهد بود، امروز استثنائا در اثر شنیدن یک خطابه یا دیدن یک منظره احسانی از خود نشان داده، و یا ممکن است مردی ترسو در یک حادثه، ناگهان از خود شجاعتی بروز دهد، به چنین مردی که تا امروزش ترسو بوده و از این به بعد نیز ترسو و بزدل خواهد بود شجاع نمی گویند و همچنین است عکس این دو مثال؛ مثلا شخصی کریم که مانند حاتم طائی از اول تا آخر عمرش. کریم بوده اگر در یک حادثه استثنائا بخل بورزد، به او بخیل نمی گویند، و یا فردی شجاع و دلیر که در همه عمرش دلاور بوده است، اگر در یک حادثه استثنائا بزدلی کند، به او بزدل و ترسو نمی گویند. ترسویی و شجاعت، بخل و سخاوت و سنگدلی و رافت، وقتی در دلی پیدا می شود که یک عمر اعمالی متناسب با آن انجام داده باشد؛ مثلا از اول عمر تا آخر و در همه احوال جود و کرم کرده باشد، چه در حال دارایی و چه نداری، چه به دوست و چه به دشمن، چنین کسی رفته رفته جود و سخا، صفت او می شود؛ و همچنین است ضد آن؛ یعنی بخل و سایر صفات درونی. البته خمیر مایه صفاتی که در اثر تکرار اعمال متناسب، ملکه نفس می شود، از شکم مادران و صلب پدران به انسان ها منتقل می شود، و خلاصه کلام آن که غیر از تکرار عمل متناسب، چیزهای دیگری از قبیل داشتن پدر و مادری خاص، پرورش یافتن در محیطی مخصوص نیز موثرند.
بدیهی است کسی که در اثر تکرار اعمالی متناسب با سخاوت و مساعدت سایر عوامل، دارای ملکه سخاوت و کرامت شده باشد، دیگر محال است که در عین حال، صفت بخل و لئامت را هم داشته باشد و کسی که ملکه شجاعت را کسب کرده باشد، در عین حال ملکه ترس و بزدلی را هم داشته باشد، اما در مورد امیر مومنان علی (علیه السلام) می بینیم که در عین داشتن صفت شجاعت و دلاوری برنظیر، ترسو و دارای صفت جبن است، آن هم چه جبن عجیبی و در عین داشتن ملکه رافت و رحمتی شگفت آور، دارای صفت سنگدلی و بی رحمی است، آن هم چه بی رحمی عجیبی، و در عین داشتن صفت سخا وجود، دارای صفت بخل است آن هم چه بی رحمی عجیبی و در عین داشتن صفت سخا وجود دارای صفت بخل است آن هم چه بخلی، و با داشتن علمی لدنی و محیر العقول سال ها از بروز دادن علمش خودداری می کند؛ و هم چنین سایر صفات متضاد که فعلا به عنوان نمونه این چهار صفت و ضد آنها ذکر شد.

شجاعت و تر

در بیان این چهار صفت می بینیم امیرالمؤمنین (علیه السلام) که هم به شهادت تاریخ در هیچ جنگی یک قدم به عقب بر نگشت، و هم به فرموده خودش در نامه ای که به عثمان بن حنیف نوشته فرمود: و الله لو تظاهرت العرب علی قتالی لما ولیت عنها(43)؛ به خدا سوگند! اگر همه عرب بر قتال من پشت به پشت هم دهند، از پیش رویشان به عقب بر نمی گردم. در عین حال همین شجاع ترین مرد عالم، در دل شب از ترس خدای عزوجل می لرزد و چون انسانی مار گزیده به خود می پیچد. به قسمتی از گفتار ضرار بن ضمره در شرح حال امام (علیه السلام) در حضور معاویه توجه فرمایید:
و هو قائم فی محرابه قابض علی لحیته یتململ السلیم و یبکی بکاء الحزین فکانی الآن أسمعه و هو یقول یا دنیا... غری غیری... آه، آه؛ من قله الزاد و بعد السفر و وحشه الطریق(44)؛ او را در یکی از شب ها دیدم که در محراب خود ایستاد بود، ریش خود به دست گرفته چون مار گزیده به خود می پیچید و چون غمزده ها می گریست گویا اکنون صدایش در گوش من است که می گوید: ای دنیا... غیر مرا بفریب... آه! آه از کمی توشه و دوری سفر و وحشت راه.