هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

962- راه شناخت

اشعاری از امام علی (علیه السلام) که ضمن یک روایت نقل شده است درباره راه شناخت مشکلات نظری است که چند بیت آن عبارت است از:
اذا المشکلات تصدین لی - کشفت حقائقها بالنظر
و لست بامعة فی الرجال - اسائل هذا و ذاما الخبر
و لکننی مدرب الاصغرین - ابین مع ما مضی ما غبر(1142)
هنگامی که مشکلات نظری برای من پیش می آید، نظریه صحیح و مطابق با واقع را با اندیشه و تأمل کشف می کنم.
من از مردانی نیستم که صاحب نظر نیستند تا برای تقلید از دیگران از این و ان بپرسیم چه خبر.
بلکه من از نظر اندیشه و بیان، فرد با تجربه ای هستم که با مقیاس آنچه گذشته است آینده را پیش بینی می کنم.
برتبت ساقی کوثر بمردی فاع خیبر - به نسبت صهر پیغمبر ولی والی والا
از آتش عقل در گوهر شمار و جفت پیغمبر - که بی مثل است و بی انباز آن یکتای بی همتا(1143)

963- دعای مستحب شده

اواخر شب بود علی (علیه السلام) همراه فرزندش امام حسن (علیه السلام) کنار کعبه برای مناجات و عبادت آمدند. ناگاه علی (علیه السلام) صدای جانگدازی شنید دریافت که شخص دردمندی با سوز و گداز در کنار کعبه دعا می کند و با گریه و زاری خواسته اش را از خدا می طلبد. علی (علیه السلام) به حسن (علیه السلام) فرمود: نزد این مناجات کننده برو و ببین کیست او را نزد من بیاور. امام حسن (علیه السلام) نزد او رفت دید جوانی بسیار غمگین با آهی پرسوز و جانکاه مشغول مناجات است فرمود: ای جوان امیرمؤمنان پسر عموی پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم تو را می خواهد ببیند. دعوتش را اجابت کن. جوان لنگان لنگان با اشتیاق وافر به حضور علی (علیه السلام) آمد. علی (علیه السلام) فرمود: چه حاجت داری؟ جوان گفت: حقیقت این است که من به پدرم آزار می رساندم او مرا نفرین کرده نصف بدنم فلج شده است. امام علی (علیه السلام) فرمود: چه آزاری به پدرت رسانده ای؟ جوان عرض کرد، من جوانی عیاش و گنهکار بودم پدرم مرا از گناه نهی می کرد من به حرف او گوش نمی دادم بلکه بیشتر گناه می کردم تا اینکه روزی مرا در حال گناه دید باز مرا نهی کرد سرانجام من ناراحت شدم چوبی برداشتم طوری به او زدم که به زمین افتاد و با دلی شکسته برخاست و گفت: اکنون کنار کعبه می روم و برای تو نفرین می کنم کنار کعبه رفت و نفرین کرد نفرین او باعث شد نصف بدنم فلج گردد. در این هنگام آن قسمت از بدنش را به امام نشان داد. بسیار پشیمان شدم نزد پدرم آمدم و با خواهش و زاری از او معذرت خواهی کردم و گفتم مرا ببخش و برایم دعا کن. پدرم مرا بخشید و حتی حاضر شد که با هم به کنار کعبه بیاییم و در همان نقطه ای که نفرین کرده بود دعا کند تا سلامتی خود را باز یابم با هم به طرف مکه رهسپار شدیم پدرم سوار بر شتر بود در بیابان ناگاه مرغی از پشت سر سنگی پراند شتر، رم کرد و پدرم از بالی شتر به زمین افتاد و تا به بالینش رفتم دیدم از دنیا رفته است همانجا او را دفن کردم و اکنون خودم با حالی جگر سوز به اینجا برای دعا آمده ام. امام علی (علیه السلام) فرمود: از این که پدرت با تو به طرف کعبه برای دعا در حق تو می آمد معلوم می شود که پدرت از تو راضی است اکنون من در حق تو دعا می کنم. امام بزرگوار در حق او دعا کرد سپس دستهای مبارکش را به بدن آن جوان مالید هماندم جوان سلامتی خود را باز یافت.
سپس امام علی (علیه السلام) نزد پسرانش آمد و به آنها فرمود: (علیکم ببر الوالدین: بر شما باد نیکی به پدر و مادر.)(1144)

964- اخلاق مردم داری

هنگامی که امیرمؤمنان علی (علیه السلام) در بستر شهادت قرار گرفت، فرزندان خود را به دور خود جمع نمود و برای آنها وصیت کرد در پایان وصیت فرمودند: یا بنی عاشر و الناس عشرة ان غبتم حنو الیکم، و ان فقدتم بکوا علیکم(1145)
یعنی: ای فرزندانم! به گونه ای با مردم زندگی کنید که اگر از نظر آنها غایب شدید مشتاق دیدار شما شوند، و اگر از دنیا رفتید از فقدان شما، گریه کنند.(1146)