هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

938- میثم تمار

میثم تمار غلام زنی بود از قبیله بنی اسد، امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) او را از آن زن خرید و آزادش کرد و به وی فرمود: نامت چیست؟ عرض کرد: سالم. حضرت فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به من خبر داده که نامی که پدرت در عجم ترا به آن نامیده اند میثم است. میثم عرض کرد: خدا و پیغمبرش صلی الله علیه و آله و سلم درست گفته اند، حضرت فرمود: رجوع کن به همان نامت که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ترا به آن نامیده و سالم را رها کن. پس به همان اسم میثم رجوع کرد و کنیه اش را ابی سالم گذاشت تا اینکه نقل شده؛ در آن سالی که کشته شد حج بجا آورد بر ام سلمه وارد شد و ام سلمه به او فرمود: به خدا قسم بسیار از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم که در دل شب درباره تو به علی (علیه السلام) سفارش می کرد.(1110)

939- خبر از قیام مختار

اصحاب امام سجاد (علیه السلام) به آن حضرت عرض کردند: یا بن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم امام علی (علیه السلام) ماجرای قیام مختار را خبر داده ولی نفرموده است چه وقت کشته می شود و چه کسی او را می کشد؟ حضرت فرمود: امیرالمؤمنین (علیه السلام) راست گفته، آیا به شما خبر ندهم که چه وقت این امر واقع می شود؟ گفتند: چرا. فرمود: از این تاریخ تا سه سال دیگر در فلان روز واقع می شود و به زودی در فلان روز سر ابن زیاد و شمر را می آورند و ما آنها را در جلو خود می گذاریم و غذا می خوریم و به آنها نگاه می کنیم، چون مختار قیام کرد حضرت با اصحاب خود بر سر سفره بود به آنها فرمود: برادران دل خوش کنید و بخورید که شما غذا می خورید و در حالی که ستمکاران بنی امیه را درو می کنند. گفتند: کجا؟ فرمود: فلان جا. مختار آنها را می کشد و به زودی فلان روز دو سر را برای ما می آورند.
در آن روز معهود آن حضرت از نماز فارغ شده بود و می خاست بر سر سفره بنشیند که سرا را آوردند، چون چشمش به آنها افتاد سجده کرد و گفت: شکر خدایی را که مرا زنده داشت تا این سرها را به من نمایاند.(1111)

940- تقسیم پول نان به عدالت

روزی دو نفر بر سر پول نان های خود اختلاف داشتند لذا جهت حل اختلاف خدمت حضرت علی (علیه السلام) رسیدند و عرض کردند: یا علی (علیه السلام) یکی از ما پنج نان و دیگری سه نان داشت، یک نفر میهمان بر ما وارد شد و هم غذای ما شد او وقتی که خواست برود هشت درهم به ازاء آنچه خورده بود به ما داد، من که پنج قرص نان دارم پنج درهم آن را می خواهم و آنکه سه قرص نان دارد را سه دهم حاضرم بدهم لیکن او می گوید: باید چهار به چهار پول را نصف کنی. حضرت ابتدا به صاحب سه نان فرمود: سر این مسائل دعوا نکن. بیا سه درهم را بردار و برو؛ اهمیتی ندارد، برای اینها سزاوار نیست دعوا کنید اما آن شخص گفت: یا علی (علیه السلام) قبول ندارم، حق من چهار درهم است چرا که این هشت درهم را آن شخص بای ما دو تا داده است. حضرت فرمود: اگر حق را می خواهی یک درهم بیشتر حق تو نیست، او داد و فریاد کرد که چرا حق من اینقدر کم است من سه نان داشتم، یک درهم و او که پنج نان داشته هفت درهم. حضرت فرمود: تو سه نان داشتی، خودت هم از آن خورده ای آن هم که پنج تا نان داشته از آن پنج تای خود خورده است مهمانی که بر شما وارد شده آنهم خورده است. می شود جمعاً سه نفر در قبال هشت قرص نا. پس هشت قرص نان سه قسمت می گردد هر کدامتان هشت قسمت از 24 قسمت خورده اید یا اگر خواستید به تعبیر دیگر، هر کدام از شما سه نفر، دو قرص نان و دو ثلث نانها را خورده اید. پس بنابرای آن کسی که سه نان دارد خودش دو قرص نان و دو ثلث از نانهای خود را خورده است. پس یک ثلث آن باقی مانده است که آن میهمان خورده است. اما آنکه پنج قرص نان داشت دو قرص نان و دو ثلث آنها را خود خورده و دو قرص بعلاوه یک ثلث هم دیگر آن برای مهمان گذاشته است. بنابراین اگر بخواهید تقسیم کنید آن کسی که سه قرص نان داشته تنها یک ثلث از نان خود را به میهمان داد و کسی که پنج قرص نان دارد دو نان و دو ثلث نان خود را داده پس هفت درهم مال اوست و یک درهم هم مال توست.(1112)