هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

937- اسلام چیست؟

علی (علیه السلام) فرمود: من که علی (علیه السلام) هستم اسلام را به شکلی تعریف می کنم که قبل از من کسی این چنین بیان نکرده است و نه شخصی حتی بعد از من، مگر به همان طرزی که من بیان نموده ام.
لانسبن الاسلام نسبة لاینسبه احد قبلی و لا ینبه احد بعدی الا بمثل ذلک، ان الاسلام هو التسلیم، اسلام تسلیم بودن است، والتسلیم هو الیقین، و تسلیم عبارت است از یقین، والیقین هو التصدیق، و یقین یعنی همان تصدیق والتصدیق هو الاقرار، و تصدیق آن اقرار است والاقرار هو العمل و اقرار همان عمل و بجا آوردن است، و العمل هو الاداء، و عمل همان انجام دادن است، ان المؤمن من لم یاخذ دینه عن رایه ولکن اتاه من ربه فاخذ و مؤمن دین خود را از رأی و عقیده خود نمی گیرد بلکه دین خود را از پروردگار متعال فرا می گیرد.(1109)

938- میثم تمار

میثم تمار غلام زنی بود از قبیله بنی اسد، امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) او را از آن زن خرید و آزادش کرد و به وی فرمود: نامت چیست؟ عرض کرد: سالم. حضرت فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به من خبر داده که نامی که پدرت در عجم ترا به آن نامیده اند میثم است. میثم عرض کرد: خدا و پیغمبرش صلی الله علیه و آله و سلم درست گفته اند، حضرت فرمود: رجوع کن به همان نامت که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ترا به آن نامیده و سالم را رها کن. پس به همان اسم میثم رجوع کرد و کنیه اش را ابی سالم گذاشت تا اینکه نقل شده؛ در آن سالی که کشته شد حج بجا آورد بر ام سلمه وارد شد و ام سلمه به او فرمود: به خدا قسم بسیار از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم که در دل شب درباره تو به علی (علیه السلام) سفارش می کرد.(1110)

939- خبر از قیام مختار

اصحاب امام سجاد (علیه السلام) به آن حضرت عرض کردند: یا بن رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم امام علی (علیه السلام) ماجرای قیام مختار را خبر داده ولی نفرموده است چه وقت کشته می شود و چه کسی او را می کشد؟ حضرت فرمود: امیرالمؤمنین (علیه السلام) راست گفته، آیا به شما خبر ندهم که چه وقت این امر واقع می شود؟ گفتند: چرا. فرمود: از این تاریخ تا سه سال دیگر در فلان روز واقع می شود و به زودی در فلان روز سر ابن زیاد و شمر را می آورند و ما آنها را در جلو خود می گذاریم و غذا می خوریم و به آنها نگاه می کنیم، چون مختار قیام کرد حضرت با اصحاب خود بر سر سفره بود به آنها فرمود: برادران دل خوش کنید و بخورید که شما غذا می خورید و در حالی که ستمکاران بنی امیه را درو می کنند. گفتند: کجا؟ فرمود: فلان جا. مختار آنها را می کشد و به زودی فلان روز دو سر را برای ما می آورند.
در آن روز معهود آن حضرت از نماز فارغ شده بود و می خاست بر سر سفره بنشیند که سرا را آوردند، چون چشمش به آنها افتاد سجده کرد و گفت: شکر خدایی را که مرا زنده داشت تا این سرها را به من نمایاند.(1111)