هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

923- فاتح بیت المقدس

عبایه اسد می گوید: در حالی که علی (علیه السلام) دراز کشیده بود و من در بالای سر حضرت ایستاده بودم شنیدم که می فرماید: به تحقیق در مصر هلاک کننده ای خواهد آمد و محققاً شهر دمشق را یک سنگ، یک سنگ، درهم خواهد کوبید و حتماً یهودیان و مسیحیان از هر شهر و ناحیه عربها سر بر خواهند آورد و یقیناً عرب را با این عصایم خواهم راند، گوید: به آن حضرت عرض کردم: ای امیرالمؤمنین (علیه السلام) گویا به ما خبر می دهی پس از آنکه از دنیا رفتی مجدد زنده خواهی شد؟ فرمود: چه دور است این؛ ای عبایه، معتقد شدی به غیر عقیده ای که مردی آن را از من باور کند.(1091)

924- از قرآن یادگیرید

روزی جمعی از یاران امیرالمؤمنین (علیه السلام) در موضوع مروت (مردانگی و جوانمردی) با هم در گفتگو بودند که حضرت علی (علیه السلام) وارد جمع آن ها شد، حضرت وقتی از گفتگوی آنها مطلع شد فرمود: چرا آن را از قرآن فرا نگرفته اید؟ عرض کردند: یا امیرالمؤمنین (علیه السلام) این مطلب در کجای قرآن است؟ حضرت فرمود: در آیه ان الله یامر بالعدل و الاحسان؛ خداوند به شما دستور می دهد عدل و احسان را شیوه خدا سازید. (1092)
پس عدل همان انصاف و رعایت حق و احسان بخشش و تفضل از حق خویش می باشد.(1093)

925- بردباری علی (علیه السلام)

روزی علی (علیه السلام) یکی از غلامان خود را صدا زد، ولی او جوابی نداد بار دوم و سوم هم او را صدا کرد، اما او جواب نداد. حضرت برخاست و نزد او رفت و دید که استراحت کرده، به او فرمود: آیا صدایم را نشنیدی؟ عرض کرد: شنیدم. حضرت فرمود: پس چرا جواب مرا ندادی؟ عرض کرد: یا علی (علیه السلام) چون از عقوبت و توبیخ و تنبیه تو، خود را در امان می دیدم و مطمئن بودم که مرا توبیخ نمی کنی، لذا سهل انگاری کردم حضرت فرمود: تو را به خاطر خدا آزاد کردم.(1094)