هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

887- موحدی راستگو

روزی زینب علیهاالسلام و حضرت عباس (علیه السلام) در کنار پدر نشسته بودند. علی (علیه السلام) به ابوالفضل العباس (علیه السلام) فرمود: بگو یک. عباس گفت: یک. پدر گفت: بگو دو قل اثنان، و این خود اشاره به یک لطیفه توحیدی است یعنی موحدین هرگز به شرک و دو پرستی نمی گرایند.
علی (علیه السلام) چشمان پسر خود را بوسید سپس زینب را نیز نوازش کرد. زینب علیهاالسلام پرسید: بابا جان ما را دوست داری؟ پدر گفت: آری دخترم، فرزندان من، شما جگر گوشه های من هستید. زینب گفت: پدر دو نوع محبت، یکی محبت خداوند و دیگر دوستی فرزند در قلب مؤمن یک جا جمع نمی شود. احساس شما نسبت به ما شفقت و مهربانی است. و نسبت به خداوند محبت خالص است یا ابتاه، حبان لا یجتمعان فی قلب المؤمن، حب الله و حب الاولاد و ان کان لابد فالشفقة لنا و الحب لله خالصا.(1058)

888- جواب سلام

امام باقر (علیه السلام) فرمود: امیرالمؤمنین (علیه السلام) از کنار عده ای عبور می کرد به آنها سلام کرد و آنها در پاسخ او گفتند: علیک السلام و رحمة الله و برکاته و مغفرته و رضوانه حضرت به آنها فرمود: شما در جواب سلام ما بیش از آنچه که ملائکه در جواب پدرمان ابراهیم (علیه السلام) گفتند، نگوئید. ملائکه گفتند: رحمة الله و برکاته علیکم اهل البیت(1059)

889- دنیا و علی بن ابیطالب (علیه السلام)

علی (علیه السلام) فرمود: در باغ فدک که به فاطمه علیهاالسلام رسیده بود در بعضی مزارع آن به کار مشغول بودم. ناگاه زنی را دیدم در نهایت جمال و غایت دلربائی و او را تشبیه به بثینه نمود (او زنی بود که در جمال ضرب المثل عرب بوده است) آن زن به من گفت: ای پسر ابوطالب مرا همسر خود کن تا خزینه ها زمین را به تو بنمایم تا دارای ملک شوی و پس از خودت فرزندانت نیز بهره مند و ملک دار شوند به او گفتم تو کیستی تا از خانواده ات خواستگاری کنم. گفت: منم دنیا. علی (علیه السلام) فرمود باز گرد و شوهر دیگر بجوی.
آنگاه حضرت مشغول کار خود گشت، اشعاری به این مضمون فرمود:
به حقیقت بی بهره شده هر که دنیای فرومایه او را فریفت، و دنیا اگر فریبد قرنها سود دهنده نیست، دنیا آمد ما را برزی عزیز بثینه و آرایش او در مثل آن شیوه ها بود، گفتم او را غیر مرا بفریب زیرا من از دنیا سیرم و نادان نیستم، و نیستم من در دنیا پیوسته زیرا محمد صلی الله علیه و آله و سلم افتاد در خاک میان آن سنگها (یعنی پس از مردن محمد صلی الله علیه و آله و سلم دلبستگی من به دنیا بی جاست) گیرم دنیا بیاورد برای من گنجها و زرها و مالهای قارون و پادشاهی قبیله ها را، آیا این طور نیست که بازگشت همه آنها به نیستی است و مطالبه خواهد شد از نگاه دارندگان آنها به دشمنیها، ای دنیا غیر مرا بفریب زیرا من راغب نیستم به آنچه در تست از عزت و ارجمندی و ملک و عطا، و به حقیقت نفس من راضی است به آنچه روزی ام شده، کار تو ای دنیا با اهل بدیها و سختیها همراه است، من از روز قیامت ترسانم و از عذاب همیشگی.(1060)
لقد خاب من عزته دنیا دنیه - و ماهی ان غرت قرو.نا بطائل
اتتنا علی زی العزیز بثینه - و زینتها فی مثل تلک الشمائل
فقلت لها عزی سوای فاننی - عزوف عن الدنیا و لست بجاهل
و ما انا والد نیافان محمدا - احل صریعا بین تلک الحنادل
وهبها اتتنی بالکنوز و درها - و اموال قارون و ملک القبائل
الیس جمیعا للفناء مصیرها - و یطلب من خزآنها بالطوائل
فعزی سوای اننی غیر راغب - بما فیک من ملک و عز و نائل
فقد فنعت نفسی بما قدر زقته - فشانک یا دنیا و اهل الغوائل
فانی اخاف الله یوم لقائه - و اخشی غدابا دائما غیر زائل