هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

808- مرد آذربایجانی نزد علی (علیه السلام)

روزی مردی آذربایجانی خدمت علی (علیه السلام) آمد و عرض کرد: که یا علی! مرا شتری سرکش و چموش است که به هیچ شکلی نمی توان آن را رام کرد. حضرت فرمود: چون به شهر خود رسیدی بر شتر خود این دعا را بخوان اللهم انی اتوجه الیک... شتر تو رام خواهد شد. آن مرد به شهر خود مراجعت کرد و با آن دعا شتر خود را رام کرد، و سال دیگر بر آن شتر نشست و خدمت امام رسید. او وقتی امام را دید قبل از آنکه صحبتی کند امام چگونگی رام شدن شتر او را به همان نحوی که واقع شده بود، را برای آن مرد تعریف کرد، آن مرد عرض کرد: یا علی! چنان است که تو نزد من حاضر بودی و همه چیز را مشاهده کردی.(974)

809- گریه مردی یهودی از غم هجران

حارث اعور می گوید: پیر مردی را در کوفه دیدم که شدیداً می گریست و می گفت: صد سال زندگی کردم و فقط در طول این صد سال یک ساعت عدالت دیدم.
حارث می گوید به او گفتم چطور و چگونه؟
او گفت: من حجر حمیریم و یهودی بودم از بهر تهیه غذا به کوفه آمدم چون به قبه(975) رسیدم اموالم مفقود شد. من نزد مالک اشتر نخعی رفتم و ماجرای خود را به او گفتم. مالک مرا به نزد امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) برد. آن حضرت تا مرا دید فرمود: (یا اخا الیهود! علم بلایا و منایا و ما کان و ما یکون) نزد ما است، من بگویم برای چه نزد من آمدی یا تو خود می گویی؟ گفتم: شما بگویید. حضرت فرمود: جماعت جن مال تو را در قبه ربوده اند.
الان از ما چه می خواهی ای برادر یهودی، به او عرض کردم: یا علی! اگر تفضل فرمایی و مالم را به من برگردانی مسلمان می شوم. پس حضرت مرا با خود به همان محل قبه برد و دو رکعت نماز گذارد و دعایی نمود. پس قرائت نمود یرسل علیکما شواظ من نار و نحاس فلا تنتصران آنگاه فرمود: ای جماعت جن! شما با من بیعت کردید این چه کار زشتی است که مرتکب شدید، من ناگاه دیدم تمامی اموالم حاضر شد و من هم شهادت خود را گفتم و مسلمان شدم و به آن مرد پاک سرشت، پاک خوی، پاک رو، ایمان آوردم، ولی افسوس وقتی وارد کوفه شدم شنید آن خوش خوی خوش روی خوش طینت شهید شده است و گریه ام به خاطر از دست دادن آن مرد الهی است.(976)

810- عهدنامه صفین

وقتی در صفین قرآنها بالا شد مالک اشتر در صف مقدم جبهه می جنگید، اشعث بن قیس کندی مردی و یاران امام را بر ضد جنگ تحریک کرد تا آنجا که هوادارانش شمشیرها را در غلاف کردند و فریاد می زدند، ما خواستار صلح هستیم!
اما مالک اشتر با بی اعتنایی به حوادث، خود را به نزدیک سراپرده معاویه رساند، اشعث چون مالک را در چنین وضعی دید با لحن تهدیدآمیزی از علی (علیه السلام) خواست تا مالک را از ادامه جنگ باز دارد. حضرت به ناچار یزیدبن هانی را نزد مالک اشتر فرستاد، اما مالک از امام اجازه و فرصت خواست تا کار را یکسره کند.
اشعث وقتی خبر را شنید بانگ زد: یا علی! مالک را احضار کن تا بر گردد و الا تو را زنده نمی بیند.
آنگاه امام مجدداً یزید را پیش مالک فرستاد. مالک در حالی که خشم و غضب اندامش را فراگرفته بود، دست از جنگ کشید و به موسی امام آمد و بانک بر منافقان زد که چرا یک مرتبه بر امام خود عصیان کردید.
اشعث گفت: ما با کسانی که قرآن در دست دارند نمی توانیم بجنگیم. مالک گفت: ای احمق! یک سال است ما آنها را به قرآن دعوت می کنیم عمل امروز آنان جز فریب چیز دیگری نیست.
هر چه مالک نصیحت کرد منافقان نپذیرفتند.
اشعث به مالک ناسزا گفت، مالک او را تازیانه زد. یاران اشعث دست به شمشیر بردند و مالک نیز چنین کرد. امام علی (علیه السلام) وقتی این حادثه را دید از شدت تأسف فرمود: ای مالک! چاره کر از دست ما بیرون رفت.
آنگاه امام رو به لشکر خود کرد فرمود: شما کاری کردید که نیروی اسلام متزلزل شد و توانایی از دست رفت... اشعث گفت: یا علی! اکنون که هر دو طرف به حکمیت قرآن راضی هستید. اجازه دهید نزد معاویه بروم و نظر او را جویا شوم. امام فرمود: کار از دست من خارج شد و شما که به میل خود عمل می کنید. در این صورت من دخالتی ندارم. اشعث نزد معاویه رفت و معاویه او را به انتخاب حکمین از دو طرف وادار کرد. معاویه، عمر و عاص را حکم کرد و اشعث و یارانش ابوموسی اشعری را انتخاب کردند چون این خبر به امام رسید فرمود: سبحان الله، این قوم منافق لااقل اختیار تعیین حکم را نیز به من نمی دهند... اصرار امام مبنی بر انتخاب ابن عباس و مالک اشتر به علت مقاومت اشعث سودی نبخشید.
بدین ترتیب در تاریخ 17 صفر 38 هجری قمری صلح نامه ای در 19 ماده به امضای علی (علیه السلام) و معاویه و شهود طرفین تنظیم شده و قرار شد تا 6 ماه دیگر موضوع اختلاف طرفین را با آیات قرآن مطابقت داده و رأی خود را بر اساس قرآن اعلام کنند و این جنگ با 95 هزار کشته و ظلم های متعدد در حق ولایت به پایان رسید.