هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

807- دختر یتیمی از علی (علیه السلام) می گوید:

ابن شهر آشوب روایت کرده است که عبدالواحد بن زید که می گوید: که من در خانه کعبه مشغول طواف بودم دختری را دیدم که برای خواهر خود سوگند یاد کرد به نام امیرالمؤمنین (علیه السلام) به این شکل؛ لا و حق المنتجب با لوصیه الحاکم بالسویه العادل فی القضیه العال البینه زوج فاطمه المرضیه...
عبدالواحد می گوید: من در تعجب شدم که این دختر با همه کودکی اش چگونه این طور زیبا علی (علیه السلام) را مدح و ثنا و ستایش می کند، از او پرسیدم: ای دختر! آیا تو علی (علیه السلام) را می شناسی که این گونه او را ستایش می کنی؟
دختر گفت: چگونه او را نشناسم کسی را که وقتی پدرم در جنگ صفین در یاری او شهید شده بود و ما یتیم بودیم ما را یاری می کرد و متوجه احوال ما بود.
سپس ادامه داد: روزی امام به خانه ما آمد! به مادرم فرمود: حال تو چطور است ای مادر یتیمان؟
مادرم به حضرت عرض کرد: بخیر است، آنگاه مادرم من و خواهرم را نزد آن حضرت حاضر کرد؛ من بر اثر مرض آبله نابینا شده بودم وقتی نگاه امام به من افتاد، آهی کشید و این دو شعر را قرائت کرد.
ما ان تاوهت من شی ء رزئت به - کما تاوهب للاطفال فی الصغر
قدمات والدهم من کان یکفلهم - فی النائباب و فی الاسفار و الحضر
آنگاه آن حضرت دست مبارکش را بر صورت من کشید و چشم من بینا شد،
آن چنانکه در شب تار شتر رمیده را از مسافت بسیار دور می بینم.(973)

808- مرد آذربایجانی نزد علی (علیه السلام)

روزی مردی آذربایجانی خدمت علی (علیه السلام) آمد و عرض کرد: که یا علی! مرا شتری سرکش و چموش است که به هیچ شکلی نمی توان آن را رام کرد. حضرت فرمود: چون به شهر خود رسیدی بر شتر خود این دعا را بخوان اللهم انی اتوجه الیک... شتر تو رام خواهد شد. آن مرد به شهر خود مراجعت کرد و با آن دعا شتر خود را رام کرد، و سال دیگر بر آن شتر نشست و خدمت امام رسید. او وقتی امام را دید قبل از آنکه صحبتی کند امام چگونگی رام شدن شتر او را به همان نحوی که واقع شده بود، را برای آن مرد تعریف کرد، آن مرد عرض کرد: یا علی! چنان است که تو نزد من حاضر بودی و همه چیز را مشاهده کردی.(974)

809- گریه مردی یهودی از غم هجران

حارث اعور می گوید: پیر مردی را در کوفه دیدم که شدیداً می گریست و می گفت: صد سال زندگی کردم و فقط در طول این صد سال یک ساعت عدالت دیدم.
حارث می گوید به او گفتم چطور و چگونه؟
او گفت: من حجر حمیریم و یهودی بودم از بهر تهیه غذا به کوفه آمدم چون به قبه(975) رسیدم اموالم مفقود شد. من نزد مالک اشتر نخعی رفتم و ماجرای خود را به او گفتم. مالک مرا به نزد امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) برد. آن حضرت تا مرا دید فرمود: (یا اخا الیهود! علم بلایا و منایا و ما کان و ما یکون) نزد ما است، من بگویم برای چه نزد من آمدی یا تو خود می گویی؟ گفتم: شما بگویید. حضرت فرمود: جماعت جن مال تو را در قبه ربوده اند.
الان از ما چه می خواهی ای برادر یهودی، به او عرض کردم: یا علی! اگر تفضل فرمایی و مالم را به من برگردانی مسلمان می شوم. پس حضرت مرا با خود به همان محل قبه برد و دو رکعت نماز گذارد و دعایی نمود. پس قرائت نمود یرسل علیکما شواظ من نار و نحاس فلا تنتصران آنگاه فرمود: ای جماعت جن! شما با من بیعت کردید این چه کار زشتی است که مرتکب شدید، من ناگاه دیدم تمامی اموالم حاضر شد و من هم شهادت خود را گفتم و مسلمان شدم و به آن مرد پاک سرشت، پاک خوی، پاک رو، ایمان آوردم، ولی افسوس وقتی وارد کوفه شدم شنید آن خوش خوی خوش روی خوش طینت شهید شده است و گریه ام به خاطر از دست دادن آن مرد الهی است.(976)