هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

803- قصاص قاتل امام

ابن ملجم در روز 21 رمضان توسط ضربه ای که امام حسن (علیه السلام) بر حسب وصیت پدر بزرگوارشان کرده بودند آن شقی را به جهنم فرستاد سپس ام الهیثم دختر اسوده نخعی، جسد ابن ملجم را خواست تا به او بدهند. آنگاه آتشی بر افروخت و جسد کثیف و جهنمی او را در آتش انداخت، ابن شهر آشوب و دیگران روایت کرده اند که استخوانهای پلید ابن ملجم - لعنه الله علیه - را در گودالی انداخته بودند و پیوسته مردم کوفه از آن چاله صدای ناله و فریاد می شنیدند.
لیکن مسعودی مورخ مشهور می نویسد: وقتی خواستند ابن ملجم - لعنه الله علیه - را بکشند، عبدالله بن جعفر گفت: او را به من دهید تا سینه ام راحت شود، آنگاه دست و پای او را برید و میخی را در آتش سرخ کرد و در چشمان آن ملعون کرد... سپس مردم ابن ملجم را گرفته و در بوریا پیچیدند و به آتش کشیدند.(968)

804- عشق تو جاری و جاوید در جانها

حارث که از اصحاب حضرت علی (علیه السلام) است سراسیمه به خدمت علی (علیه السلام) رفت، آن حضرت از حارث چه چیزی ترا بر آن داشته که در این موقع شب نزد من آیی؟
حارث گفت: والله دوستی و عشقی که در جان من است مرا پیش تو آورد.
آنگاه حضرت به او فرمود: بدان ای حارث! که نمی میرد آن کسی که مرا دوست می دارد الا اینکه در وقت جان دادن مرا می بیند و با دیدن من امیدوار رحمت الهی می شود و همین طور کسی که مرا دشمن می دارد مرا می بیند در وقت مردن، اما عرق خجالت و ناامیدی در صورت می نشیند.(969)

805- چگونگی غسل امام علی (علیه السلام)

محمد حنفیه می گوید: چون برادرانم مشغول غسل پدر شدند. امام حسین (علیه السلام) آب می ریخت و امام حسن (علیه السلام) غسل می داد و احتیاجی به این نبود که کسی بدن مطهر و معطر پدرم را جا به جا کند، بلکه بدن پدرم هنگام غسل، خود از این سو به آن سو می شد و بویی خوشتر از مشک و عنبر از بدن مطهرش به مشام می رسید، چون کار غسل تمام شد. امام حسن (علیه السلام) فرمود: ای خواهرم! حنوط جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را بیاور. آنگاه زینب علیهاالسلام حنوط باقی مانده ای که سهم امام بود را آورد و آن همان کافوری بود که جبرئیل آن را از بهشت برای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و فاطمه علیهاالسلام و امام علی (علیه السلام) آورده بود.
وقتی حنوط پدرم را باز کردند، شهر کوفه از بوی خوش آن معطر شد، آنگاه پدرم را در پنج جامه کفن کردند و در تابوت نهادند و بر اساس وصیت پدرم حسنین: عقب تابوت را برداشتند و جلوی تابوت را (جبرئیل و میکائیل همرزمان امام در میادین جنگ) برداشتند و به جانب نجف شتافتند. بعضی از مردم می خواستند به دنبال تابوت آیند که امام حسن (علیه السلام) آنها را به مراجعت فرمان داد، و برادرم امام حسین (علیه السلام) می گریست و می گفت: لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم؛ ای پدر بزرگوار، پشت ما را شکستی؛ من گریه را از جهت تو آموخته ام.(970)