هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

802- سفارشهای آخر

علی (علیه السلام) در آخرین لحظات عمر شریف خود به فرزندان خود فرمود: زود باشد که فتنه ها از هر طرف رو به شما آورد و منافقان این امت کینه های دیرینه خود را از شما طلب نمایند و انتقال بگیرند پس بر شما باد صبر، که عاقبت صبر نیکو است. سپس رو به جانب حسین (علیه السلام) نمود و فرمود: که بعد از من به خصوص فتنه های شما بسیار خواهد بود، پس صبر کنید تا خدا حکم کند. سپس فرمود: ای ابا عبدالله! ترا این امت شهید می کنند پس بر تو باد صبر و تقوا در بلا.
آنگاه امام لختی بیهوش شد، چون به هوش آمد فرمود: اینک رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و عمویم حمزه و برادرم جعفر نزدیک من آمدند و گفتند: زود بیا که ما مشتاق و منتظر توایم پس دیده های مبارک خود را گردانید و به اهلبیت خود نظری کرد و فرمود: همه شما را به خدا می سپارم... آنگاه فرمود: بر شما سلام ای فرشتگان خدا...
آنگاه جبین مبارکش در عرق نشست و چشمهای مبارک را بر هم گذاشت و دست و پای خود را به جانب قبله کشید و گفت: اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و اشهد ان محمداً عبده و رسوله و با قدم شهادت به سوی جنت خداوند پرواز کرد و این قلعه که آتشش هنوز در جانهای شیعیان جاری و جاوید و دائمی است در شب جمعه 21 رمضان سال 40 بود.(967)

803- قصاص قاتل امام

ابن ملجم در روز 21 رمضان توسط ضربه ای که امام حسن (علیه السلام) بر حسب وصیت پدر بزرگوارشان کرده بودند آن شقی را به جهنم فرستاد سپس ام الهیثم دختر اسوده نخعی، جسد ابن ملجم را خواست تا به او بدهند. آنگاه آتشی بر افروخت و جسد کثیف و جهنمی او را در آتش انداخت، ابن شهر آشوب و دیگران روایت کرده اند که استخوانهای پلید ابن ملجم - لعنه الله علیه - را در گودالی انداخته بودند و پیوسته مردم کوفه از آن چاله صدای ناله و فریاد می شنیدند.
لیکن مسعودی مورخ مشهور می نویسد: وقتی خواستند ابن ملجم - لعنه الله علیه - را بکشند، عبدالله بن جعفر گفت: او را به من دهید تا سینه ام راحت شود، آنگاه دست و پای او را برید و میخی را در آتش سرخ کرد و در چشمان آن ملعون کرد... سپس مردم ابن ملجم را گرفته و در بوریا پیچیدند و به آتش کشیدند.(968)

804- عشق تو جاری و جاوید در جانها

حارث که از اصحاب حضرت علی (علیه السلام) است سراسیمه به خدمت علی (علیه السلام) رفت، آن حضرت از حارث چه چیزی ترا بر آن داشته که در این موقع شب نزد من آیی؟
حارث گفت: والله دوستی و عشقی که در جان من است مرا پیش تو آورد.
آنگاه حضرت به او فرمود: بدان ای حارث! که نمی میرد آن کسی که مرا دوست می دارد الا اینکه در وقت جان دادن مرا می بیند و با دیدن من امیدوار رحمت الهی می شود و همین طور کسی که مرا دشمن می دارد مرا می بیند در وقت مردن، اما عرق خجالت و ناامیدی در صورت می نشیند.(969)