هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

798- عکس العمل یاران امام در قبال ابن ملجم

شیعیان و پیروان امام علی (علیه السلام) وقتی از واقعه مطلع شدند، مالک اشتر و حارث بن اعور همدانی و دیگران حرکت کردند و شمشیرهای خود را برهنه نموده گفتند: ای امیرالمؤمنین! این سگی که بارها او را این گونه مخاطب ساختی کیست؟ در حالی که تو امام ما، ولی ما و پسر عموی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ما هستی. دستور کشتن او را به ما بده. حضرت به آنها فرمود: شمشیرهای خود را غلاف کنید! خداوند شما را مبارک گرداند، عصای وحدت امت را نشکنید آیا مرا اینگونه می شناسید که کسی را بکشم که نسبت به من کاری انجام نداده است؟
بعد از این صحبت حضرت به منزل خود بازگشت. اما شیعیان جمع شدند و آنچه شنیده بودند به هم می گفتند: آنها می گفتند: حضرت علی (علیه السلام) در آخر شب به مسجد می رود، شما خطاب امام را به ابن ملجم شنیدید و او جز حق چیزی نمی گوید و شما عدل و شفقت او را دیده اید! ما می ترسیم که این مرد مرادی امام را ترور کند. لذا به فکر چاره افتادند؛ از این رو تصمیم گرفتند قرعه بزنند و طبق آن، هر شب قبیله ای را برای حفاظت امام تعیین کنند قرعه در شب اول و دوم و سوم به اهل کناس افتاد، آنها شمشیرهای خود را شب با خود حمل کردند و به شبستان مسجد جامع رفتند، همین که علی (علیه السلام) از مسجد خارج شد و با این حالت آنها را دید فرمود: چه می کنید؟ آنها ماجرا را به اطلاع حضرت رساندند حضرت در حق آن ها دعا کرد و خندید سپس آنها را از این کار نهی کرد.(962)

799- ابن ملجم در کوفه

وقتی حضرت علی (علیه السلام) در اواخر عمر شریفش و بعد از جنگ نهروان در کوفه مستقر شده بود دستور داده بود اسامی کسانی را که وارد کوفه می شوند را بنویسند و به آن حضرت بدهند. روزی حضرت صورت اسامی را می خواند. ابن ملجم را دید و با انگشت خود روی اسم او گذاشت و بعد فرمود: قاتلک الله قاتلک الله! خداوند تو را بکشد! خداوند تو را بکشد! یاران حضرت فرمودند: پس چرا او را نمی کشی تو که می دانی او قاتل توست؟ حضرت فرمود: خداوند بنده ای را عذاب نمی کند تا اینکه او مرتکب گناه شود.(963)
اصبغ بن نباته در آخرین لحظات عمر شریف امام علی (علیه السلام) در نزد امام حاضر شد، او می گوید: امام بیهوش شد. وقتی آن حضرت به هوش آمد. فرمود: ای اصبغ! هنوز نشسته ای. گفتم: بلی، ای مولای من. آنگاه امام فرمود: ای اصبغ! می خواهی باری تو حدیث دیگری بگویم عرض کردم: بلی یا علی (علیه السلام).
حضرت فرمود: ای اصبغ! روزی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در یکی از راههای مدینه مرا دید در حالی که بسیار غمگین بودم. حضرت به من فرمود: ای ابوالحسن ترا غمگین می بینم آیا می خواهی حدیثی برایت بگویم تا دیگر هرگز ناراحت نشوی. عرض کرد: بلی یا رسول الله.
حضرت فرمود: هر گاه قیامت شود خداوندی منبری را که از منبر پیغمبران و شهیدان بلندتر است را نصب می نماید. سپس خداوند ترا امر می کند تا بر منبر بروی و یک پله پایین تر از من بایستی، سپس امر می فرماید: به دو ملک که آنها بنشینند پایین تر از تو، پس وقتی ما بر منبر می رویم خلق اولین و آخرین حاضر شوند.
آنگاه ملکی که پایین تر از تو نشسته، ندا سر می دهد. ای مردم! هر که مرا می شناسد که می شناسد، اما هر که مرا نمی شناسد، بداند که من نگهبان بهشتم، همانا خداوند به من امر کرده که بدهم کلیدهای بهشت را به محمد صلی الله علیه و آله و سلم و محمد صلی الله علیه و آله و سلم مرا امر فرموده که آنها را بدهم به علی بن ابیطالب (علیه السلام)، پس ای مردم شما را شاهد می گیرم در این مورد، سپس نگهبان جهنم که پایین تر از ملک بهشت است، همانند ملک بهشت، همان گوید و عمل کند. علی (علیه السلام) فرمود: پس من می گیریم کلیدهای بهشت و دوزخ را، سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: یا علی! تو متوسل من می شوی و اهلبیت تو متوسل تو خواهند شد و شیعیان تو توسل اهلبیت تو می شوند.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: اصبغ! من دستهای خود را بر هم زدم و گفتم یا رسول الله پس ما به سوی بهشت می رویم. حضرت فرمود: به خدای کعبه سوگند بله به بهشت می رویم.
اصبغ گفت: این آخرین حدیثی بود که از مولای خود علی (علیه السلام) شنیدم آنگاه او به شهادت رسید.(964)

800- آتش غم بر سینه یاران علی (علیه السلام)

محمد بن حنفیه می گوید: چون شب بیستم ماه مبارک رمضان شد اثر زهر شمشیر ابن ملجم - لعنه الله علیه - به قدمهای مبارک پدرم رسید لذا در آن شب پدرم نماز خود را نشسته خواند و به ما وصیتها کرد تا اینکه صبح شد پس به مردم اجازه داد تا به خدمتش برسند مردم آمدند و سلام کردند آنگاه حضرت جواب آنها را داد.
سپس پدرم فرمود: ایها الناس سلونی قبل ان تفقدونی؛ ای مردم بپرسید قبل از اینکه مرا از دست بدهید و من در میان شما نباشم. ولی سؤالات خود را کوتاه و سبک کنید که حال امام شما خوب نیست.
مردم با شنیدن این جمله امام به سختی نالیدند.
آنگاه حجربن عدی برخاست و شعری چند در مصیبت امیرالمؤمنین (علیه السلام) انشاء کرد چون ساکت شد. امام به او فرمود: ای حجر! چگونه خواهد بود حال تو، که از تو بخواهند و به تو دستور دهند که از من بیزاری جویی.
حجر عرض کرد: به خدا قسم اگر مرا با شمشیر پاره پاره کنند و به آتش عذاب نمایند من از تو بیزاری نمی جویم. حضرت فرمود: تو به خیر باشی و مؤفق، خداوند تو را جزای خیر دهد از آل پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم.
آنگاه پدرم: مقداری شیر طلبید و اندکی از آن میل کرد. سپس فرمود: این آخر رزق و روزی من از دنیاست.
حاضرین به شدت اشک ریختند و مردم جملگی به خروش آمدند و های های گریستند...(965).