هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

796- سه بار بیعت گرفت

اصبغ بن نباته می گوید: وقتی جماعتی از یمن نزد امام وارد شدند و با آن حضرت بیعت کردند. ابن ملجم هم که جز آن گروه بود بیعت کرد و بعد از بیعت حرکت کرد که برود حضرت او را صدا زد و از او عهد و پنهان گرفت که بیعت خود را نگسلد، او پذیرفت، سپس تا حرکت کرد اما مجدداً حضرت برای سومین بار درخواست بیعت و استحکام آن را نمود، ابن ملجم که از این واقعه متعجب شده بود گفت: ندیدم با دیگران این گونه عمل کنی، امام به او فرمود: برود اما من نمی بینم که تو بر آنچه بیعت کردی وفا کنی. ابن ملجم از زمانی که اسم مرا شنیدی از حضورم ناراحت شدی در حالی که به خدا قسم من ماندن با تو و جهاد برای تو را دوست دارم و قلب من دوستدار توست و محققاً من دوستداران تو را نیز دوست دارم و با دشمنان تو دشمن می باشم.
امام تبسمی کرد و فرمود: ای برادر مرادی اگر از چیزی سؤال کنم صادقانه جواب می دهی؟
گفت: بلی ای امیرالمؤمنین!
حضرت فرمود: آیا تو دایه ای یهودی داشته ای که هر گاه گریه می کردی تو را کتک می زد و به صوتت سیلی می نواخت و می گفت: ساکت شو! زیرا تو از کسی که ناقه صالح را پی کرد شقی تری و بزودی جنایت عظیمی را مرتکب خواهی شد که خداوند به خاطر آن بر تو غضب کند و سرنوشت تو آتش جهنم باشد؟
ابن ملجم گفت: این بوده و لیکن به خدا قسم تو در نزد من از هر کسی محبوبتری.(961)

797- ماندن ابن ملجم نزد علی (علیه السلام)

ابن ملجم مدتی در بنی تمیم ماند امام به هنگام مراجعت دوستانش به یمن او مریض شد و دوستانش او را ترک گفته و به یمن رفتند. ابن ملجم چون خوب شد نزد امیرالمؤمنین آمد و شبانه روز از حضرت جدا نمی شد. حضرت خواسته هایش را بر آورده می ساخت و او را گرامی می داشت و به منزل خود دعوت می کرد و در همان حال می فرمود: تو قاتل و کشنده من هستی و این شعر را مکرر می خواند:
ارید حیاته و یرید قتلی - عذیرک من حلیلک من مراد
ابن ملجم می گفت: ای امیرالمؤمنین اگر می دانی من قاتل شما هستم مرا بکش. حضرت می فرمود: برای من جایز و حلال نیست مردی را قبل از این که نسبت به من کاری انجام دهد، بکشم و یا طبق نقل دیگر می فرمود: هر گاه من تو را بکشم چه کسی مرا خواهد کشت؟

798- عکس العمل یاران امام در قبال ابن ملجم

شیعیان و پیروان امام علی (علیه السلام) وقتی از واقعه مطلع شدند، مالک اشتر و حارث بن اعور همدانی و دیگران حرکت کردند و شمشیرهای خود را برهنه نموده گفتند: ای امیرالمؤمنین! این سگی که بارها او را این گونه مخاطب ساختی کیست؟ در حالی که تو امام ما، ولی ما و پسر عموی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ما هستی. دستور کشتن او را به ما بده. حضرت به آنها فرمود: شمشیرهای خود را غلاف کنید! خداوند شما را مبارک گرداند، عصای وحدت امت را نشکنید آیا مرا اینگونه می شناسید که کسی را بکشم که نسبت به من کاری انجام نداده است؟
بعد از این صحبت حضرت به منزل خود بازگشت. اما شیعیان جمع شدند و آنچه شنیده بودند به هم می گفتند: آنها می گفتند: حضرت علی (علیه السلام) در آخر شب به مسجد می رود، شما خطاب امام را به ابن ملجم شنیدید و او جز حق چیزی نمی گوید و شما عدل و شفقت او را دیده اید! ما می ترسیم که این مرد مرادی امام را ترور کند. لذا به فکر چاره افتادند؛ از این رو تصمیم گرفتند قرعه بزنند و طبق آن، هر شب قبیله ای را برای حفاظت امام تعیین کنند قرعه در شب اول و دوم و سوم به اهل کناس افتاد، آنها شمشیرهای خود را شب با خود حمل کردند و به شبستان مسجد جامع رفتند، همین که علی (علیه السلام) از مسجد خارج شد و با این حالت آنها را دید فرمود: چه می کنید؟ آنها ماجرا را به اطلاع حضرت رساندند حضرت در حق آن ها دعا کرد و خندید سپس آنها را از این کار نهی کرد.(962)