هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

795- گفتگوی امام علی (علیه السلام) با ابن ملجم

بعد از اینکه ابن ملجم عرض ارادت به امام کرد (در داستان قبلی ذکر شد) امام گفتار او را تحسین کرد و فرمود: اسمت؟ گفت: عبدالرحمن. حضرت فرمود: فرزند چه کسی هستی؟ گفت. فرزند ملجم مرادی.
حضرت فرمود: آیا تو مرادی هستی؟ گفت: آری ای امیرالمؤمنین! حضرت فرمود: انا لله انا الیه راجعون و لا حول و لا قوه الا بالله العلی العضیم
حضرت مکرر به او نگاه می کرد و یک دست خود را به دیگری می زد و کلمه استرجاع را بر زبان جاری می نمود. بعد فرمود: وای بر تو! آیا تو از قبیله بنی مرادی؟ گفت: آری در اینجا حضرت این اشعار را خواند:
انا انصحک منی بالوداد - مکاشفه و انت من الاعادی
ارید حیاته و یرید قتلی - عذیرک من خلیلک من مراد
من تو را به دوستی نصیحت می کنم آشکارا و حال آنکه می دانم تو از دشمنان من می باشی من قصد زنده ماندن او را دارم و او قصد قتل؛ مرا عذر خواه تو دوستت از قبیله مراد است.(960)

796- سه بار بیعت گرفت

اصبغ بن نباته می گوید: وقتی جماعتی از یمن نزد امام وارد شدند و با آن حضرت بیعت کردند. ابن ملجم هم که جز آن گروه بود بیعت کرد و بعد از بیعت حرکت کرد که برود حضرت او را صدا زد و از او عهد و پنهان گرفت که بیعت خود را نگسلد، او پذیرفت، سپس تا حرکت کرد اما مجدداً حضرت برای سومین بار درخواست بیعت و استحکام آن را نمود، ابن ملجم که از این واقعه متعجب شده بود گفت: ندیدم با دیگران این گونه عمل کنی، امام به او فرمود: برود اما من نمی بینم که تو بر آنچه بیعت کردی وفا کنی. ابن ملجم از زمانی که اسم مرا شنیدی از حضورم ناراحت شدی در حالی که به خدا قسم من ماندن با تو و جهاد برای تو را دوست دارم و قلب من دوستدار توست و محققاً من دوستداران تو را نیز دوست دارم و با دشمنان تو دشمن می باشم.
امام تبسمی کرد و فرمود: ای برادر مرادی اگر از چیزی سؤال کنم صادقانه جواب می دهی؟
گفت: بلی ای امیرالمؤمنین!
حضرت فرمود: آیا تو دایه ای یهودی داشته ای که هر گاه گریه می کردی تو را کتک می زد و به صوتت سیلی می نواخت و می گفت: ساکت شو! زیرا تو از کسی که ناقه صالح را پی کرد شقی تری و بزودی جنایت عظیمی را مرتکب خواهی شد که خداوند به خاطر آن بر تو غضب کند و سرنوشت تو آتش جهنم باشد؟
ابن ملجم گفت: این بوده و لیکن به خدا قسم تو در نزد من از هر کسی محبوبتری.(961)

797- ماندن ابن ملجم نزد علی (علیه السلام)

ابن ملجم مدتی در بنی تمیم ماند امام به هنگام مراجعت دوستانش به یمن او مریض شد و دوستانش او را ترک گفته و به یمن رفتند. ابن ملجم چون خوب شد نزد امیرالمؤمنین آمد و شبانه روز از حضرت جدا نمی شد. حضرت خواسته هایش را بر آورده می ساخت و او را گرامی می داشت و به منزل خود دعوت می کرد و در همان حال می فرمود: تو قاتل و کشنده من هستی و این شعر را مکرر می خواند:
ارید حیاته و یرید قتلی - عذیرک من حلیلک من مراد
ابن ملجم می گفت: ای امیرالمؤمنین اگر می دانی من قاتل شما هستم مرا بکش. حضرت می فرمود: برای من جایز و حلال نیست مردی را قبل از این که نسبت به من کاری انجام دهد، بکشم و یا طبق نقل دیگر می فرمود: هر گاه من تو را بکشم چه کسی مرا خواهد کشت؟