هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

788- تأخیر در اجرای الهی

در دور حکومت امام علی (علیه السلام) حضرت در شرائطی اجرای حدالهی را برای متخلفان به تأخیر می انداخت، از امام نقل شده است: لا اقیم علی رجل حدا با رض العدو و حتی یخرج منها مخافة تحمیه الحمیه فیلحق بالعدو؛ در سرزمین دشمن به کسی از، سپاهیانم حد را اجرا نخواهم کرد (تا زمان خروج از منطقه دشمن) تا مبادا (اینکار) او را به آن وا دارد که به دشمن پناه ببرد. (950) و در مورد دیگری مردی را خدمت امام آوردند که مستحق حد بود، اما آن مرد مریض بود و بدنی پر جراحت داشت لذا امام فرمود: اخروه حتی یبرا لا تنکاقر وحه علیه فیموت و لکن اذا برأ حددناه؛ اجرای حد را به تأخیر اندازید تا مبادا از سرباز شدن جراحات (در اثر حد) مرگش فرا برسد، لکن پس از بهبودی او را حد خواهیم زد. (951)

789- امیرالمؤمنین واقعی

علی (علیه السلام) وقتی بر شورشیان گمراه جمل پیروز شد، روزی امام ابن عباس را نزد عایشه فرستاد تا او را از بصره به مدینه حرکت دهد تا او در بصره اقامت نگزیند.
عایشه در آن هنگام در خانه بنی خلف بود، ابن عباس هنگام ورود اجازه خواست اما عایشه اجازه نداد، ولی ابن عباس بدون اجازه وارد منزل او شد و برای خود زیراندازی انداخت و نشست.
عایشه به او گفت: ابن عباس خلاف سنت عمل کردی و بدون اذن و اجازه داخل خانه من شدی و روی فرش من نشستی.
ابن عباس گفت: ما سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را بهتر از تو می دانیم و اولی هستم به آن، این ما بودیم که آداب و سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را به تو یاد دادیم.
اینجا منزل تو نیست، منزل تو همان است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ترا در آن ساکن کرده بود و تو از آنجا بیرون آمدی از روی ظلم و عصیان خدا و رسول، پس هر گاه تو به منزلت رفتی ما بدون اذان در آنجا داخل نمی شویم و بر روی فرش تو نمی نشینم، آنگاه گفت: امیرالمؤمنین (علیه السلام) امر فرمود: که تو به مدینه روی و در خانه خود قرارگیری، عایشه گفت: خدا رحمت کند عمربن خطاب را که او امیرالمؤمنین بود، ابن عباس گفت: بخدا سوگند که امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) است.(952)

790- همدم انبیاء و اولیاء علیست

روی حارث حضرت امیر (علیه السلام) را دید که با حضرت خضر در نخیله (953) نشسته که ناگه طبقی خرما از آسمان برای آنها نازل شد و آنها از آن خوردند.
حضرت خضر وقتی خرماها را می خورد هسته های آن را دور می انداخت ول حضرت امیر (علیه السلام) هسته خرماها را در دست خود جمع می کرد.
حارث می گوید: به امام گفتم: که این دانه های خرما را به من ببخش، آن حضرت آنها را به من داد و من نیز آن هسته ها را در زمین کاشتم و آنها نخل خرما شد و خرمایشان آنچنان پاکیزه بود که مثل آن را من ندیده بودم.(954)