هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

767- رابطه قاضی با مردم

ابوالاسود دوئلی مردی شاعر سیاستمدار و ادیب بود که علم نحو را با راهنمایی امام علی (علیه السلام) تدوین کرد و قرآن را اعراب گذاری و نقطه چنین نمود و در دوران حکومت عمر بن خطاب به بصره هجرت کرد و در عصر حکومت عمر بن عبدالعزیز در سن 85 سالگی در گذشت.
او با اینکه از ارادتمندان قطعی حضرت علی (علیه السلام) بود، تنها قاضی حکومت علی (علیه السلام) بود که در همان روزهای اول قضاوت خود توسط امام عزل شد، چون فرمان عزل خود را از طرف علی (علیه السلام) دریافت کرد، خدمت امام آمد و گفت: به خدا قسم نه خیانت کرده ام و نه به خیانت متهم شدم چرا مرا عزل کردی؟
امام در پاسخ فرمود: درست می گویی و تو مردی امین و با ایمانی هستی، اما بازرسان من اطلاع داده اند که چون طرفین دعوی به محکمه پیش تو می آیند تو بلندتر از ایشان سخن می گویی و درشتی در گفتار داری(921)

768- مظهر عدل الهی

شیخ طوسی نقل می کند که: مردی به عنوان مهمان بر امام علی (علیه السلام) وارد شد چند روزی از طرف امام (علیه السلام) پذیرایی شد. اما او نگفت که با شخصی دعوا کرده و در فلان روز باید محاکمه شوند. وقتی امام از این ماجرا آگاه شد، چون باید قضاوت می کرد و عدالت را نسبت به طرفین دعوا رعایت می نمود به مهمان خود فرمود: اخصم انت؟ آیا برای محاکمه و خصومت آمدی؟
او پاسخ داد آری، امام فرمود: تحول عنا، ان رسول الله (ص) نهی ان یضاف خصم الا و معه خصمه، اکنون از مهمانی ما خارج شو، زیرا پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم از پذیرایی کردن از طرفین دعوی نهی فرموده است (922)

769- دعوای عبد و مولا

روزی برده ای بر ارباب و مولای خود شورید و او را گرفت و مدعی شد که او ارباب است و آنکه اسیر شده، همانا برده اوست. هر چه اطرافیان سعی کردند با نصیحت و سوگند، حتی تهدید غلام را از این رفتارش باز دارند نتوانستند، او همچنان در ادعای خود محکم و راسخ بود و هر دو آنها ادعا داشتند که مولا هستند و برده نمی باشند.
این ماجرا را برای حل اختلاف به علی (علیه السلام) رساندند علی (علیه السلام) با استفاده از علم روانشناسی این مشکل را حل کرد.
حضرت به هر دو آنها را فرمود: تا رو به دیوار بایستند و سر به دیوار بگذارند و در آن حالت آنها را نگه داشت، آنگاه به قنبر فرمود: (با یک صحنه سازی) شمشیر خود را از غلاف برکش. قنبر گفت: آماده ام یا علی! آنگاه حضرت فرمود: گردن غلام را بزن.
در این هنگام آن کس که غلام بود بی اختیار خود را از ترس کنار کشید و دعوا مولای و عبد خاتمه یافت.(923)