هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

758- غضه دار یتیمان

قنبر می گوید: روزی امام از حال زار یتیمانی آگاه شد، به خانه رفتیم و برنج و خرما و روغن فراهم کرد و خود به دوش کشید و به من اجازه حمله آنها را نداد.
وقتی که به خانه یتیمان رفتیم غذاهای خوش طعمی درست کرد و به آنان خورانید و آنها را سیر کرد، سپس بر روی زانوها و دو دست خود راه می رفت و با صداهای مخصوصی بچه ها را می خنداند بچه ها نیز صدای امام را تقلید می کردند و می خندیدند.
سپس از منزل خارج شدیم به امام گفتم: مولای من امروز دو چیز برای من شگفت انگیز بود؛
اول آنکه با صدای مخصوصی بچه ها را می خندانید و دوم آنکه غذای آنها را خود بر دوش حمل کردید.
حضرت فرمود: اولی برای رسیدن به پاداش بود و دومی برای آن بود که وقتی خانه یتیمان شدم آنها گریه می کردند خواستم وقتی خارج می شویم آنها هم سیر باشند و هم خندان(907).

759- تادیب مردی سبک

روزی مرد قد بلند شوخی در مدینه وارد مسجد شد و علی (علیه السلام) را دید که مشغول نماز است، چون اندام امام متوسط و معتدل بود او نعلین امام را برداشت و بر بالای طاق ستون مسجد گذاشت تا امام نتواند نعلی خود را بردارد در نتیجه از او خواهش نماید تا نعلین را پس دهد .
امام علی (علیه السلام) صبر کرد وقتی آن مرد در نماز برای تشهد به زمین نشست دامن پیراهن او را جمع کرد و ستون مسجد را با قدرت شگفت انگیز خود مقداری بلند کرد و پیراهن او را زیر آن گذاشت .
وقتی نماز آن مرد تمام شد دید که هیچ کاری از او ساخته نیست لذا به التماس افتاد تا لباسهای قیمتی او نابود نشود امام هم او نگاه می کرد و می خندید .
وقتی زیاد التماس کرد، امام علی (علیه السلام) فرمود: به شرطی پیراهن تو را آزاد می کنم که قول بدهی دیگر نسبت به مردم این فضولی ها را نکنی .
آن مرد سوگند یاد کرد که دیگر اینگونه رفتارهای زشت را تکرار نکند آنگاه امام (علیه السلام) او را آزاد کرد(908)

760- روش تربیت کودک

برای امام علی (علیه السلام) چند مشک عسل به عنوان بیت المال آوردند پس از چند روز وقتی امام خواست آن را تقسیم کند متوجه شد که عسل یکی از مشک ها دست خورده است.
قنبر را فرا خواند پرسید: عسل را چه کسی برداشته است؟
قنبر گفت: یکی از بچه ها مقداری از سهمیه عسل شما را برداشت.
امام در اینجا دو کار مهم انجام داد که از نظر تربیتی بسیار قابل توجه است اول اینکه کودک را سرزنش کرد دوم آنکه مقداری پول به قنبر داد و فرمود: برو در بازار عسل خریداری کن و بیاور تا بچه ها بخورند.(909)