هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

752- مردانگی در میدان جنگ

لشکریان معاویه خود را زودتر از لشکر امام به سرزمین صفین رساندند و تواستند رودخانه فرات را در اختیار خود گیرند، معاویه لشکری را به فرماندهی ابوالاعور اعزام کرد تا از فرات حفاظت کنند و مانع استفاده لشکریان علی (علیه السلام) از آب شوند.
اما امام علی (علیه السلام) صعصعه بن صوحان را نزد معاویه فرستاد تا او مانع آب نشود، دو تن از یاران معاویه به نامهای ولید بن عقبه(893). و عبدالله بن سعید نظر دادند که آب را بر روی لشکر علی می بندیم تا آنان از تشنگی بمیرند.
عمر و عاص گفت: این کار اشتباه است علی (علیه السلام) کسی نیست که تشنه بماند علی (علیه السلام) همان کسی بود که گفت اگر چهل تن داشتم در روز نخست (روز سقیفه و بیعت مردم با ابوبکر) حق خود را می گرفتم.
امام معاویه نظر عمر و عاص را نپذیرفت سپاه امام به دشمن حمله کرد و آب را به تصرف آورد.
معاویه به عمر و عاص گفت: به نظر تو علی (علیه السلام) با ما چه می کند.
عمر و عاص گفت: علی (علیه السلام) مثل تو نیست او هدفی غیر از آب دارد در نهایت امام علی (علیه السلام) آب را آزاد گذاشت تا هر دو لشکر آب را بردارند و بسیاری از دشمنان با این مردانگی و مروت امام هدایت شدند و به لشکر امام پیوستند(894)

753- براران واقعی علی (علیه السلام)

قیس یکی از یاران امام علی (علیه السلام) است که امام رضا (علیه السلام) درباره چگونگی نماز او و حضور قلب او در نماز می فرماید:
مردی از اصحاب علی (علیه السلام) که به او قیس می گفتند به نماز ایستاد وقتی رکعتی از نماز را خواند ناگهان مار سیاهی آمد و در موضع سجده قیس قرار گرفت، قیس بدون توجه به رکوع و سجود رفت وقتی پیشانی از موضع سجده برداشت مار به گردن قیس پیچید. سپس از یقه او وارد پیراهن او شد. ولی این بنده صالح خدا که حقیقت نماز را دریافته بود به نمازش ادامه داد و آسیبی هم از مار ندید.
سپس امام رضا (علیه السلام) وقتی داستان قیس را نقل فرمود: اضافه کرد که شبیه این قضیه برای خود حضرت هم رخ داده است(895)

754- برگشت آفتاب در سرزمین بابل برای علی (علیه السلام)

جویریه بن مسهر که از یاران علی (علیه السلام) است می گوید: با حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) از قتال با خوارج نهروان می آمدیم تا رسیدیم به سرزمین بابل(896) هنگام نماز عصر رسید. علی (علیه السلام) و تمام مردم که با حضرت بودند از اسب پیاده شدند، علی (علیه السلام) فرمود:
ای مردم این سرزمین ملعون و از رحمت خدا به دور است و در روزگار گذشته سه بار و یا به روایتی دو مرتبه اهل آن معذب شدند و خداوند بر آنان عذاب نازل کرده و این سرزمین یکی از شهرهای قوم لوط است.
و اولین سرزمینی است که در او بت پرستیده شد. برای هیچ پیامبر و یا وصی پیامبری حلال و جایز نیست که در روی این زمین نماز بخواند.
ای یاران من، هر کدام از شما خواستید در این سرزمین نماز بگذارید مانعی نیست پس مردم در حاشیه جاده به نماز ایستادند و نماز خویش را به جا آوردند و امیرمؤمنین (علیه السلام) به استر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم سوار شد و از آن سامان تشریف برد، جویریه گفت: والله امیرالمؤمنین (علیه السلام) را تبعیت خواهم کرد و از حضرتش نمازم را تقلید خواهم نمود لذا پشت سر آن حضرت به راه افتادم، پس سوگند به خدا از جسر سورا در ارض بابل نگذشته بودیم که آفتاب غروب کرد. پس من شک کردم که آیا نماز ما باید فوت شود؟ و آیا نباید حضرت علی (علیه السلام) نماز بخواند؟ پس ناگهان امام (علیه السلام) متوجه من شد و فرمود: یا جویریه آیا شک نمودی عرض کردم. بلی یا امیرالمؤمنین! حضرت در ناحیه ای پیاده شد آنگاه وضو ساخت و برخاست و به کلاه و دعائی که من نفهمیدم چه می گوید، گویا عبرانی بود سخن گفت. سپس ندا در داد الصلاه(897) نظر کردم به سوی آفتاب، سوگند به خدا دیدم که از بین دو کوه خارج شد و از برای او صوت و صدای شدیدی بود، آنگاه حضرت به نماز عصر ایستاد و من نیز نماز را با آن حضرت گزاردم.
وقتی که از نماز فارغ شدیم یک دفعه شب شد همچنان که بود.
پس آن هنگام حضرت رو به من کرد و فرمود:
ای جویریه بن مسهر! همانا خداوند عز و جل به حبیبش می فرماید: ای پیامبر! به نام عظیم پروردگار خود تسبیح گوی، ای جویریه من خداوند را به اسم اعظمش خواندم، آفتاب را برای من برگرداند. جویریه وقتی که این معجزه را از آن حضرت دید گفت: به پروردگار کعبه سوگند که تو وصی نبی هستی(898).