هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

743- فضیلت مسجد کوفه

اصبغ بن نباته می گوید: روزی در مسجد کوفه با اصحاب دور علی بن ابیطالب (علیه السلام) بودیم که فرمود: ای اهل کوفه! خداوند به شما بخششی داده که به کسی نداده است و آن اینکه مسجد شما را فضیلت داد. آن خانه نوح و خانه ادریس و نماز خانه من است.
این مسجد شما، یکی از چهار مسجدی است که خداوند آنرا برگزیده و برا اهل آن می بینم که در روز قیامت جامه ای در بر دارد شبیه محرم، و برای اهل خود، (هر کس که در آن نماز خوانده باشد) شفاعت می کند و شفاعتش نزد خدا رد نمی شود، روزگاری نگذارد که حجرالاسود را در آن نصب کنند و زمانی می آید که مهدی (علیه السلام) از فرزندانم در آن نماز بخواند و اینجا نمازخانه هر فرد مؤمنی است، مؤمنی در روی زمین نباشد، یا آنکه در آن آید و یا آرزوی آمدن در آن در دلش باشد.
با نماز در این مسجد به خدا تقرب جویید و اگر مردم می دانستند چه برکتی در آن است از اطراف زمین به آن می آمدند، اگر چه بر روی برف باشد.(883)

744- بر منبر سلونی

اصبغ بن نباته می گوید: وقتی علی (علیه السلام) به خلافت رسید و مردم با او بیعت کردند، حضرت به مسجد آمد، در حالی که عمامه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را بر سر داشت و برد او را در تن کرد و نعلین پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را در پا و شمشیر او را بر کمر بست و بر بالای منبر رفت و با تحت الحنک بر آن نشست و انگشتان خود را درهم نمود و زیر شکم نهاد سپس فرمود:
ای گروه مردم! از من بپرسید پیش از آنکه مرا نیابید... از من بپرسید که علم اولین و آخرین نزد من است، اگر بنشینم با اهل تورات از کتابشان فتوی دهم، تا جایی که تورات به سخن آید و گوید (درست گفت علی و او دروغ نگفت براستی که علی شما را به همان خبر داد که در من نازل شده) و با اهل انجیل خودشان فتوا دهم تا جایی که انجیل نیز به سخن آید و گوید: (علی درست گفت و دروغ نگفت، براستی علی شما ره به همان فتوا داد که در من نازل شده) و اهل قرآن را با قرآن فتوی دهم تا قرآن به سخن آید و گوید: (علی راست گفت: و دروغ نگفته هر آینه علی شما را فتوایی داد. که در من نازل شده است) ای مردم! شما که شب و روز قرآن می خوانید در میان شما کسی است که بداند چه در آن نازل شده؟ اگر این آیه در قرآن نبود (رعد - 39) شما را خبر می دادم به آنچه در گذشته بوده و هست و خواهد بود تا روز قیامت.
آنگاه امام مجدد فرمود: از من بپرسید پیش از آنکه مرا نیابید...
ابتدا مردی بنام ذعلب که مردی تیز زبان و سخنور و پر دل بود بلند شد و گفت: پسر ابوطالب به جای بسیار بلندی قدم نهادی من امروز او را بواسطه سوالم شرمسار می کنم آنگاه گفت: یا علی! آیا پروردگار خود را دیده ای؟ (جواب این سؤال قبلاً طی داستانی نقل شده است) علی (علیه السلام) جواب او را کامل و جامع داد، سپس مجدد حضرت فرمود: بپرسید از من قبل از آنکه مرا نیابید.
بعد از او اشعث بن قیس کندی سوالی نمود که حضرت جواب او را نیز داد باز حضرت فرمود: از من بپرسید پیش از آنکه مرا از دست بدهید، آن گاه مردی از دورترین نقطه مسجد که بر عصای خود تکیه کرده بود و گام بر می داشت، تا اینکه نزدیک آن حضرت رسید، آنگاه عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! مرا به کاری رهنمایی کن تا با انجام آن از دوزخ رهایی یابم حضرت جواب او را مفصلاً دادند سپس آن مرد از نظرها غائب شد و ما او را ندیدیم مردم به دنبالش گردیدند اما او را نیافتند علی (علیه السلام) از بالای منبر لبخندی زد و فرمود: چه می خواهید او برادرم خضر بود، سپس فرمود: بپرسید قبل از آنکه مرا نیابید، آنگاه برخاست و خدا را حمد کرد و صلوات بر پیغمبر فرستاد و فرمود: ای حسن بر منبر آی و سخنی بگو، مبادا قریش پس از من ترا نشناسند و گویند حسن خطبه نمی تواند بخواند، امام حسن (علیه السلام) عرض کرد: پدرم چگونه با حضور شما بالای منبر رفته و سخن بگویم و تو در میان مردم مرا ببینی و سخنم را بشنوی، امام علی (علیه السلام) فرمود: پدر و مادرم به قربانت من خود را از تو پنهان می کنم و سخن تو را می شنوم و تو را می بینم ولی تو مرا نمی بینی، امام حسن (علیه السلام) بر منبر رفت و خدا را ستایش کرد و صلوات بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرستاد سپس فرمود: ای مردم! من از جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم که می فرمود: من شهر علمم و علی در آن است آیا می توان وارد شهر شد جز از در آن؟ سپس از منبر پایین آمد آنگاه امام علی (علیه السلام) او را به سینه خود چسبانید، سپس امام به حسین (علیه السلام) فرمود: پسر جانم! برخیز و به منبر برو تا قریش به حال تو نادان نماند تو دنبال سخن برادرت حسن را بگو، امام حسین (علیه السلام) به منبر رفت و حمد خدا کرد و ستایش الهی را نمود و صلوات مختصری بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرستاد سپس فرمود: ای مردم! از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم که فرمود: علی پس از من شهر علم است و هر که در آن در آید نجات یابد و هر که از او تخلف کند هلاک شود، آنگاه از منبر پایین آمد و امام علی (علیه السلام) او را نیز در آغوش کشید و بوسید و فرمود: ای گروه مردم! گواه باشید که این دو، فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هستند و دو امانتی که به من سپرده شده و من آنها را به شما می سپارم و رسول خدا از شما و رفتار شما نسبت به آنها بازپرسی و سؤال خواهد کرد(884).

745- خیر دنیا و آخرت

نوف بکالی که یکی از اصحاب خاص امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) است می گوید: در نزدیکی مسجد کوفه خدمت امیرالمؤمنین (علیه السلام) رسیدم و گفتم السلام علیک یا امیرالمؤمنین و رحمة الله و برکاته، حضرت فرمود: و علیک السلام یا نوف و رحمة الله و برکاته.
عرض کردم: یا امیرالمؤمنین! پندی به من دهید، حضرت فرمود: ای نوف! خوبی کن تا با تو خوبی کنند، گفتم: یا امیرالمؤمنین (علیه السلام) بیفزا، فرمود: رحم کن تا به تو رحم کنند، گفتم: یا امیرالمؤمنین (علیه السلام) بیفزا، فرمود: خوب بگو تا به بخوبی یادت کنند، عرض کردم: بیفزا فرمود: از غیبت اجتناب کن که غذای سگان دوزخ است، سپس فرمود: ای نوف! دروغ گفته آنکه گمان دارد حلال زاده است و به غیبت کردن، گوشت مردم را می خورد، دروغ گفته کسی که گمان دارد حلال زاده است و دشمن من و امامان و اولاد من است، دروغ گفته کسی که گمان دارد حلال زاده است و زنا را دوست می دارد یا نافرمانی خدا شب و روز مشغول است.
ای نوف! سفارش مرا بپذیر... ای نوف! صله رحم کن تا خدا عمرت را بیفزاید و خوش خلق باش تا حساب روز جزایت را سبگ گیرد، ای نوف! اگر خواهی در روز قیامت با من باشی کمک به ستمکاران مکن، ای نوف! هر که ما را دوست دارد روز قیامت با ما است و اگر مردی سنگی را دوست بدارد با همان سنگ محشور می شود.
ای نوف! مبادا خود را برای مردم جلوه دهی و به نافرمانی خدا بپردازی تا روز جزا خداوند رسوایت کند. ای نوف! آنچه به تو گفتم نگهدار تا به خیر دنیا و آخرت برسی(885).