هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

742- استهزاء دشمن

ساده پوشی امام علی (علیه السلام) در خوراک و لباس به حدی بود که مخالفان و دشمنان آن حضرت را متعجب می ساخت و بعضاً مورد اعتراض آنان قرار می گرفت.
زیدبن وهب می گوید: پس از جنگ جمل گروهی از مردم بصره که در میان آنها مردمی از سر کردگان گروه گمراه خوارج به نام جعدة بن نعجة بود خدمت امام رسیدند.
لذا وقتی که آنها لباس ساده امام را دیدند (جعده) با پوزخند و تعجب گفت: چه چیزی باعث شده که از پوشیدن لباس خوب خودداری کنی؟
امام در پاسخ به او فرمود: این لباس ساده مرا از غرورزدگی دور می کند و بهترین روشی است در ساده پوشی.
جعده به امام گفت: از خدا بترس تو روزی خواهی مرد.
امام فرمود: به خدا سوگند با ضربتی که بر سرم فرود می آید به شهادت خواهم رسید، و این عهدی الهی است که واقع می شود اما سیاه روی کسی است که به مردم تهمت و افترا می زند.(882)

743- فضیلت مسجد کوفه

اصبغ بن نباته می گوید: روزی در مسجد کوفه با اصحاب دور علی بن ابیطالب (علیه السلام) بودیم که فرمود: ای اهل کوفه! خداوند به شما بخششی داده که به کسی نداده است و آن اینکه مسجد شما را فضیلت داد. آن خانه نوح و خانه ادریس و نماز خانه من است.
این مسجد شما، یکی از چهار مسجدی است که خداوند آنرا برگزیده و برا اهل آن می بینم که در روز قیامت جامه ای در بر دارد شبیه محرم، و برای اهل خود، (هر کس که در آن نماز خوانده باشد) شفاعت می کند و شفاعتش نزد خدا رد نمی شود، روزگاری نگذارد که حجرالاسود را در آن نصب کنند و زمانی می آید که مهدی (علیه السلام) از فرزندانم در آن نماز بخواند و اینجا نمازخانه هر فرد مؤمنی است، مؤمنی در روی زمین نباشد، یا آنکه در آن آید و یا آرزوی آمدن در آن در دلش باشد.
با نماز در این مسجد به خدا تقرب جویید و اگر مردم می دانستند چه برکتی در آن است از اطراف زمین به آن می آمدند، اگر چه بر روی برف باشد.(883)

744- بر منبر سلونی

اصبغ بن نباته می گوید: وقتی علی (علیه السلام) به خلافت رسید و مردم با او بیعت کردند، حضرت به مسجد آمد، در حالی که عمامه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را بر سر داشت و برد او را در تن کرد و نعلین پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را در پا و شمشیر او را بر کمر بست و بر بالای منبر رفت و با تحت الحنک بر آن نشست و انگشتان خود را درهم نمود و زیر شکم نهاد سپس فرمود:
ای گروه مردم! از من بپرسید پیش از آنکه مرا نیابید... از من بپرسید که علم اولین و آخرین نزد من است، اگر بنشینم با اهل تورات از کتابشان فتوی دهم، تا جایی که تورات به سخن آید و گوید (درست گفت علی و او دروغ نگفت براستی که علی شما را به همان خبر داد که در من نازل شده) و با اهل انجیل خودشان فتوا دهم تا جایی که انجیل نیز به سخن آید و گوید: (علی درست گفت و دروغ نگفت، براستی علی شما ره به همان فتوا داد که در من نازل شده) و اهل قرآن را با قرآن فتوی دهم تا قرآن به سخن آید و گوید: (علی راست گفت: و دروغ نگفته هر آینه علی شما را فتوایی داد. که در من نازل شده است) ای مردم! شما که شب و روز قرآن می خوانید در میان شما کسی است که بداند چه در آن نازل شده؟ اگر این آیه در قرآن نبود (رعد - 39) شما را خبر می دادم به آنچه در گذشته بوده و هست و خواهد بود تا روز قیامت.
آنگاه امام مجدد فرمود: از من بپرسید پیش از آنکه مرا نیابید...
ابتدا مردی بنام ذعلب که مردی تیز زبان و سخنور و پر دل بود بلند شد و گفت: پسر ابوطالب به جای بسیار بلندی قدم نهادی من امروز او را بواسطه سوالم شرمسار می کنم آنگاه گفت: یا علی! آیا پروردگار خود را دیده ای؟ (جواب این سؤال قبلاً طی داستانی نقل شده است) علی (علیه السلام) جواب او را کامل و جامع داد، سپس مجدد حضرت فرمود: بپرسید از من قبل از آنکه مرا نیابید.
بعد از او اشعث بن قیس کندی سوالی نمود که حضرت جواب او را نیز داد باز حضرت فرمود: از من بپرسید پیش از آنکه مرا از دست بدهید، آن گاه مردی از دورترین نقطه مسجد که بر عصای خود تکیه کرده بود و گام بر می داشت، تا اینکه نزدیک آن حضرت رسید، آنگاه عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! مرا به کاری رهنمایی کن تا با انجام آن از دوزخ رهایی یابم حضرت جواب او را مفصلاً دادند سپس آن مرد از نظرها غائب شد و ما او را ندیدیم مردم به دنبالش گردیدند اما او را نیافتند علی (علیه السلام) از بالای منبر لبخندی زد و فرمود: چه می خواهید او برادرم خضر بود، سپس فرمود: بپرسید قبل از آنکه مرا نیابید، آنگاه برخاست و خدا را حمد کرد و صلوات بر پیغمبر فرستاد و فرمود: ای حسن بر منبر آی و سخنی بگو، مبادا قریش پس از من ترا نشناسند و گویند حسن خطبه نمی تواند بخواند، امام حسن (علیه السلام) عرض کرد: پدرم چگونه با حضور شما بالای منبر رفته و سخن بگویم و تو در میان مردم مرا ببینی و سخنم را بشنوی، امام علی (علیه السلام) فرمود: پدر و مادرم به قربانت من خود را از تو پنهان می کنم و سخن تو را می شنوم و تو را می بینم ولی تو مرا نمی بینی، امام حسن (علیه السلام) بر منبر رفت و خدا را ستایش کرد و صلوات بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرستاد سپس فرمود: ای مردم! من از جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم که می فرمود: من شهر علمم و علی در آن است آیا می توان وارد شهر شد جز از در آن؟ سپس از منبر پایین آمد آنگاه امام علی (علیه السلام) او را به سینه خود چسبانید، سپس امام به حسین (علیه السلام) فرمود: پسر جانم! برخیز و به منبر برو تا قریش به حال تو نادان نماند تو دنبال سخن برادرت حسن را بگو، امام حسین (علیه السلام) به منبر رفت و حمد خدا کرد و ستایش الهی را نمود و صلوات مختصری بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرستاد سپس فرمود: ای مردم! از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم که فرمود: علی پس از من شهر علم است و هر که در آن در آید نجات یابد و هر که از او تخلف کند هلاک شود، آنگاه از منبر پایین آمد و امام علی (علیه السلام) او را نیز در آغوش کشید و بوسید و فرمود: ای گروه مردم! گواه باشید که این دو، فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هستند و دو امانتی که به من سپرده شده و من آنها را به شما می سپارم و رسول خدا از شما و رفتار شما نسبت به آنها بازپرسی و سؤال خواهد کرد(884).