هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

740- عروج مرد ملکوتی

حبیی بن عمرو می گوید: من بعد از ضربت خوردن علی (علیه السلام) خدمت امام رسیدم، حضرت در بستر افتاده بود زخم سر مبارکش را باز کردند، به حضرت گفتم: یا علی! این زخم شما چیزی نیست و باکی بر شما نیست (خداوند شفا دهد شما را) حضرت فرمود: ای حبیب! من هم اکنون از شما مفارقت می کنم، من گریستم و ام کلثوم هم که نزد امام بود گریست حضرت به او فرمود: دخترم چرا گریه می کنی؟
ام کلثوم گفت: جدایی از شما باعث گریه من شده است، امام فرمود: دخترم گریه مکن به خدا اگر آنچه را که پدرت می دید گریه نمی کردی.
حبیب می گوید: به امام عرض کردم: یا علی! چه می بینید؟
حضرت فرمودند: ای حبیبت، همه فرشتگان آسمان و پیغمبران صف کشیده اند برای ملاقات من و این هم برادرم محمد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است که نزد من نشسته است و می فرماید: بیا که آنچه در پیش داری بهتر است از آنچه که برایت هست.
حبیب می گوید: هنوز از نزد اما بیرون نرفته بودم که حضرت به شهادت رسید.(880)

741- زندگی بدون تو کفر است

امام علی (علیه السلام) در زمان حکومتداری خود، نیروهای انتظامی خود را به دنبال لبید عطاری فرستاد تا او را به خاطر جرمش نزد امام آوردند، نیروهای امام لبید را در مسجد سماک یافتند و او را گرفته و به نزد علی (علیه السلام) می بردند که در این حین نعیم بن دجاجه اسدی به حمایت از او برخاست و مانع شد تا او را ببرند و لبید، را از دست نیروهای، انتظامی امام خارج کرد.
علی (علیه السلام) وقت از مطلب مطلع شد، دستور داد تا خود نعیم را به جای مجرم دستگیر کنند و بیاورند. وقتی نعیم را نزد حضرت حاضر کردند، علی (علیه السلام) خواست او را شلاق بزند، نعیم گفت: یا علی! به خدا سوگند با تو بودن و زندگی با تو کردن عین خواری است و مخالفت با تو و یا بدون تو، بودن عین کفر (یعنی اینکه با تو زندگی کردن این گونه است که فرقی برای کسی قائل نمی شوی و عدالت را بر همه جاری می سازی، و اما بدون تو هم زندگی کردن و با ترک کردن تو، مسلمان کافر می شود)
علی (علیه السلام) در پاسخ او فرمود: تو به این حقیقت اعتقاد داری؟ عرض کرد آری، فرمود: او را رها کنید (به خاطر این عقیده اش آزادش کنید).(881)

742- استهزاء دشمن

ساده پوشی امام علی (علیه السلام) در خوراک و لباس به حدی بود که مخالفان و دشمنان آن حضرت را متعجب می ساخت و بعضاً مورد اعتراض آنان قرار می گرفت.
زیدبن وهب می گوید: پس از جنگ جمل گروهی از مردم بصره که در میان آنها مردمی از سر کردگان گروه گمراه خوارج به نام جعدة بن نعجة بود خدمت امام رسیدند.
لذا وقتی که آنها لباس ساده امام را دیدند (جعده) با پوزخند و تعجب گفت: چه چیزی باعث شده که از پوشیدن لباس خوب خودداری کنی؟
امام در پاسخ به او فرمود: این لباس ساده مرا از غرورزدگی دور می کند و بهترین روشی است در ساده پوشی.
جعده به امام گفت: از خدا بترس تو روزی خواهی مرد.
امام فرمود: به خدا سوگند با ضربتی که بر سرم فرود می آید به شهادت خواهم رسید، و این عهدی الهی است که واقع می شود اما سیاه روی کسی است که به مردم تهمت و افترا می زند.(882)