هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

739- سرزنش متخلفین از جنگ

سعید بن قیس جز کسانی بود که در جنگ علی (علیه السلام) در میدان جنگ حضور نداشت لذا روزی وارد مجلس امام شد و آن حضرت خطاب به او فرمود:
جواب سلام تو را می دهم گر چه از آن گروهی هستی که در جنگ شرکت نداشتی تا عاقبت کار مرا بدانی.
سعید با عذر خواهی های فراوانی اظهار داشت، یا امیرالمؤمنین (علیه السلام) من از دوستان شما و طرفداران شما هستم.
در روز دیگری جمعی از سران کوفه، عبدالله بن معتم عیسی و حنظلة بن ربیع تمیمی و محمد بن مخنف به همراه پدرش مخنف خدمت امام رسیدند اما وقتی آنها را دید همه آنها را سرزنش نمودند و فرمودند:
ما بطائکم عنی و انتم اشراف قومکم؟
یعنی: چه چیزی شما را از شرکت در جنگ و یاری کردن من باز داشت؟ در حالیکه شما از بزرگان قوم خود می باشید.
آنها نیز هر یک به گونه ای تلاش کردند تا امام را خشنود سازند.(879)

740- عروج مرد ملکوتی

حبیی بن عمرو می گوید: من بعد از ضربت خوردن علی (علیه السلام) خدمت امام رسیدم، حضرت در بستر افتاده بود زخم سر مبارکش را باز کردند، به حضرت گفتم: یا علی! این زخم شما چیزی نیست و باکی بر شما نیست (خداوند شفا دهد شما را) حضرت فرمود: ای حبیب! من هم اکنون از شما مفارقت می کنم، من گریستم و ام کلثوم هم که نزد امام بود گریست حضرت به او فرمود: دخترم چرا گریه می کنی؟
ام کلثوم گفت: جدایی از شما باعث گریه من شده است، امام فرمود: دخترم گریه مکن به خدا اگر آنچه را که پدرت می دید گریه نمی کردی.
حبیب می گوید: به امام عرض کردم: یا علی! چه می بینید؟
حضرت فرمودند: ای حبیبت، همه فرشتگان آسمان و پیغمبران صف کشیده اند برای ملاقات من و این هم برادرم محمد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است که نزد من نشسته است و می فرماید: بیا که آنچه در پیش داری بهتر است از آنچه که برایت هست.
حبیب می گوید: هنوز از نزد اما بیرون نرفته بودم که حضرت به شهادت رسید.(880)

741- زندگی بدون تو کفر است

امام علی (علیه السلام) در زمان حکومتداری خود، نیروهای انتظامی خود را به دنبال لبید عطاری فرستاد تا او را به خاطر جرمش نزد امام آوردند، نیروهای امام لبید را در مسجد سماک یافتند و او را گرفته و به نزد علی (علیه السلام) می بردند که در این حین نعیم بن دجاجه اسدی به حمایت از او برخاست و مانع شد تا او را ببرند و لبید، را از دست نیروهای، انتظامی امام خارج کرد.
علی (علیه السلام) وقت از مطلب مطلع شد، دستور داد تا خود نعیم را به جای مجرم دستگیر کنند و بیاورند. وقتی نعیم را نزد حضرت حاضر کردند، علی (علیه السلام) خواست او را شلاق بزند، نعیم گفت: یا علی! به خدا سوگند با تو بودن و زندگی با تو کردن عین خواری است و مخالفت با تو و یا بدون تو، بودن عین کفر (یعنی اینکه با تو زندگی کردن این گونه است که فرقی برای کسی قائل نمی شوی و عدالت را بر همه جاری می سازی، و اما بدون تو هم زندگی کردن و با ترک کردن تو، مسلمان کافر می شود)
علی (علیه السلام) در پاسخ او فرمود: تو به این حقیقت اعتقاد داری؟ عرض کرد آری، فرمود: او را رها کنید (به خاطر این عقیده اش آزادش کنید).(881)