هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

738- محبت وسیع و وثیق مقداد

مقداد بن اسود از خالص ترین و کامل ترین و محکم ترین یاران امام علی (علیه السلام) است تا آنجا که در روایت آمده که قلب شریف او همانند پاره آهن محکمی بود.
او در ارادت به اهل بیت طبق فرمایش امام باقر (علیه السلام) به هیچ وجه حتی لحظه ای شک و تردید نکرد. لذا پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: خداوند مرا به محبت چهار نفر امر کرد، علی بن ابیطالب، مقداد، سلمان و ابوذر.
امام فرزند مقداد بنام عبد بهمراه لشکر عایشه در جنگ جمل وارد جنگ شد و بر روی امام علی (علیه السلام) شمشیر کشید و آخر الامر نیز کشته شد. وقتی علی (علیه السلام) از بین کشتگان جنگ عبور می کرد به جنازه معبد که رسید فرمود
خدا رحمت کند پدر این پسر را که اگر او زنده بود رأیش بهتر و کاملتر از رأی این (معبد) بود.
عمار یاسر پیش امام بود عرض کرد، که الحمدلله خدا معبد را کیفر داد و او را به خاک هلاکت انداخت، به خدا قسم یا امیرالمؤمنین! من در کشتن کسی که از حق عدول کند ترسی ندارد چه پدر باشد، چه پسر.
حضرت فرمود: خدا رحمت کند ترا و جزای خیر به تو دهد.(878)

739- سرزنش متخلفین از جنگ

سعید بن قیس جز کسانی بود که در جنگ علی (علیه السلام) در میدان جنگ حضور نداشت لذا روزی وارد مجلس امام شد و آن حضرت خطاب به او فرمود:
جواب سلام تو را می دهم گر چه از آن گروهی هستی که در جنگ شرکت نداشتی تا عاقبت کار مرا بدانی.
سعید با عذر خواهی های فراوانی اظهار داشت، یا امیرالمؤمنین (علیه السلام) من از دوستان شما و طرفداران شما هستم.
در روز دیگری جمعی از سران کوفه، عبدالله بن معتم عیسی و حنظلة بن ربیع تمیمی و محمد بن مخنف به همراه پدرش مخنف خدمت امام رسیدند اما وقتی آنها را دید همه آنها را سرزنش نمودند و فرمودند:
ما بطائکم عنی و انتم اشراف قومکم؟
یعنی: چه چیزی شما را از شرکت در جنگ و یاری کردن من باز داشت؟ در حالیکه شما از بزرگان قوم خود می باشید.
آنها نیز هر یک به گونه ای تلاش کردند تا امام را خشنود سازند.(879)

740- عروج مرد ملکوتی

حبیی بن عمرو می گوید: من بعد از ضربت خوردن علی (علیه السلام) خدمت امام رسیدم، حضرت در بستر افتاده بود زخم سر مبارکش را باز کردند، به حضرت گفتم: یا علی! این زخم شما چیزی نیست و باکی بر شما نیست (خداوند شفا دهد شما را) حضرت فرمود: ای حبیب! من هم اکنون از شما مفارقت می کنم، من گریستم و ام کلثوم هم که نزد امام بود گریست حضرت به او فرمود: دخترم چرا گریه می کنی؟
ام کلثوم گفت: جدایی از شما باعث گریه من شده است، امام فرمود: دخترم گریه مکن به خدا اگر آنچه را که پدرت می دید گریه نمی کردی.
حبیب می گوید: به امام عرض کردم: یا علی! چه می بینید؟
حضرت فرمودند: ای حبیبت، همه فرشتگان آسمان و پیغمبران صف کشیده اند برای ملاقات من و این هم برادرم محمد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است که نزد من نشسته است و می فرماید: بیا که آنچه در پیش داری بهتر است از آنچه که برایت هست.
حبیب می گوید: هنوز از نزد اما بیرون نرفته بودم که حضرت به شهادت رسید.(880)