هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

714- کار کردن افتخار اوست

علی (علیه السلام) از راههای گوناگونی به کار و تولید توجه می نمود.
- در جوانی شتری داشت که با آن باغستانهای مردم را آب می داد و از بابت آن اجرت می گرفت.
- و با شتر از راههای دور آب آشامیدنی به شهر می آورد و اجرت یم گرفت.
- کشاورزی و درختکاری و باغداری را دوست می داشت و باغات زیادی را در اطراف مدینه به وجود آورد.
- چاه می کند، وقتی از چاه ها آب فواره می زد آن را وقف مسافران و حجاج بیت الحرام می کرد.
- گاهی دوستان حضرت اصرار می کردند که بیل را از دست امام (علیه السلام) بگیرند و او را در کارش کمک کنند لیکن آن حضرت مانع می شد و به کار خود ادامه می داد(843)
- فرزندان و همسران خود را نیز به کار و تولید تشویق می نمود، آنان نیز لباس های مورد احتیاج خود را از پشم ریسی فراهم می نمودند و خود آنرا می بافتند(844)
- برخی از نخلستانها را وقف همسران و فرزندان خود می کرد تا محتاج دیگران نباشند.(845)

715- بی تکلف زیست

ابومخنف لوط بن یحیی نقل می کند:
پس از جنگ جمل امام علی (علیه السلام) برای مردم سخنرانی هائی می کرد که در یکی از آنها فرمود:
ما نقمون علی یا اهل البصرة ای مردم بصره چرا به من ایراد می گیرید؟.
آنگاه در حالی که اشاره به پیراهن خود می کرد ادامه داد:
والله انهما لمن غزل اهلی؛ سوگند به خدا! این دو لباس مرا که می بینید از بافته های اهل خانه ام می باشد
سپس اشاره کرد، به کیسه ای که همراه خود داشت و در آن مختصری نان خشک بود فرمود:
والله ما هلی الا من غلتی بالمدینه؛ سوگند به خدا این خوراک مختصری که به همراه دارم از غله خود من در مدینه است.
آنگاه خطاب به مردم فرمود: اگر من از نزد شما مردم بصره خارج شوم و زیاده از آنچه دیدید برداشته باشم در نزد خدا از خیانتکاران می باشم (846) و در روایات است که حضرت مشابه همین سخنرانی را نیز برای مردم کوفه ایراد کرد.(847)

716- مردی ناشناس کنار خانه علی (علیه السلام)

روز شهادت حضرت علی (علیه السلام) سراسر کوفه یکپارچه عزا شد، به طوری که یادآور رحلت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در مدینه بود، دهشت و اضطراب مردم را فرا گرفت، ناگهان مردم دیدند مردی گریان و شتابان در حالی که می گفت: انا لله و انا الیه راجعون به پیش می آمد، مردم او را نمی شناختند (گویا حضرت خضر بود) او فریاد می زد: امروز رشته خلافت نبوت بریده شد، تا اینکه به در خانه امام علی (علیه السلام) آمد، آنگاه با سوز و گداری خطاب به علی (علیه السلام) چنین گفت:
خدایت رحمت کند ای ابوالحسن! تو در گرایش به اسلام از همه پیشگامتر بودی و در گرایش به ایمان از همه پیشروتر، و در یقین استوارتر و ترسناکتر از همه به خدا، بیش از همه رنج کشیدی و از همه بیشتر از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پاسداری نمودی...
آن هنگام که اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ناتوان بودند تو توانا بودی، آن هنگام که آنها در جبهه جنگ، خواری و زبونی از خود نشان می دادند، تو مرد میان جنگ بودی و آن وقت که آن ها سستی کردند تو بر پا خاستی...
تو همچون کوه بودی اما کوهی ستبر و استوار که در برابر طوفان نلغزند...
ای کسی که در پرتو وجودت راه راست روشن شود و مسائل مشکل آسان گردید و شعله های آتش (فتنه ها) خاموش شد اسلام با تو نیرو گرفت، و فرمان خدا آشکار گردید، با رفتنت جانشینانت را در رنج و غمی جانکاه فرو بردی، تو بزرگتر از آن هستی که سوگ فراقت با گریه جبران گردد، مصیبت فراق تو در آسمان بسیار بزرگ جلوه کرد، و در زمین انسانها را خورد نمود انا الله و انا الیه راجعون ما تسلیم قضای الهی هستیم...
تو برای مؤمنان، پناه و سنگر و کوهی سربلند و خلل ناپذیر، و برای کافران شراره خشم بودی.
آن مردم ناشناس همچنان با سوز دل سخن می گفت و در طول گفتار او، همه مردم حاضر، سراپا گوش بودند و سخن او را می شنیدند، تا اینکه سخن او تمام شد و سخت گریست، حاضران همه گریستند، سپس او را ندیدند، به جستجویش پرداختند ولی پیدایش نکردند.(848)