هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

699- روشی صحیح

اصبغ بن نباته گوید: حارث همدانی با گروهی از شیعیان که من هم در میان آنها بودم بر حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) وارد شدیم حارث که بیمار بود افتان و خیزان حرکت می کرد و با عصائی که در دست داشت بر زمین می کوفت. حضرت که او را بدین حال دید رو به او کرد و فرمود: حارث حالت چطور است؟ عرض کرد: ای امیرمؤمنان (علیه السلام)، روزگار بر من چیره گشته و سلامتی را از من ربوده است و علاوه بر این نزاعی که اصحاب تو در خانه ات با یکدیگر دارند مرا بیشتر ناراحت ساخته و آتشی در درونم افروخته و مرا بیش از حد بی تاب و تحمل کرده است. حضرت فرمود: نزاع آنها در چیست؟ عرض کرد: درباره تو و درباره آن سه نفری که قبل از تو بوده اند (ابوبکر و عمر و عثمان) بعضی از آنان درباره تو بسیار غلو و زیاده روی می کنند و برخی میانه رو بوده و همراه شما هستند و پاره ای در حال حیرت و تردید باقی مانده و به شک و دو دلی در افتاده اند... حضرت فرمود: بس است ای برادر همدانی؛ بدان که بهترین شیعیان من آن دسته و فرقه ای هستند که راه اعتدال و میانه روی را اختیار کرده اند... حارث گفت: پدرم و مادرم فدایت چه خوب است این کدورتی را که بر دلهای ما نشسته بزدایی و ما را در این مورد از بینش لازم برخوردار و راهنمایی کنی. حضرت فرمود: بس کن، تو مردی هستی که حق بر تو مشتبه شد. (و کارهای چشمگیر افرادی که قبل از من آمدند گرمی بازارشان تو را دچار اضطراب و نوسان ساخته) دین خدا به شخصیت و موقعیت افراد شناخته نمی شود. بلکه به علامت و نشانه حق شناخته می گردد و حق را بشناسی اهلش را خواهی شناخت...(824)

700- هیجان جنگ

حبه عرنی گوید: یک سال پیش از آنکه عثمان کشته شود از حذیفة بن الیمان شنیدم که می گفت: گویا می بینم که گروهی، حمیرا (عایشه) مادر شما را بر شتری سوار نموده و پیش می رانند و شما هم اطراف و جوانب آن شتر را گرفته اید و قبیله ازد - که خدا بدوزخشان برد - با او هستند و نبوضبه که خدا قدمهایشان را بشکند یاران اویند. چون روز جنگ جمل فرا رسید و مردم به کارزار پرداختند جارچی امیرالمؤمنین (علیه السلام) صدا زد (امام (علیه السلام) می فرماید:) هیچ یک از شما شروع به جنگ نکند تا من به شما فرمان دهم؛ گوید: دشمن به طرف ما تیراندازی کرد گفتیم: ای امیرمؤمنان (علیه السلام) ما را هدف تیر ساخته اند فرمود: دست نگه دارید دوباره به ما تیراندازی کردند وقتی چند نفر از ما را کشتند عرض کردیم: ای امیرمؤمنان (علیه السلام) ما را کشتند حضرت فرمود: احملوا علی برکة الله با پشتیبانی و برکت خدا حمله برید ما دست به حمله زدیم نیزه هایی بود که در بدن یکدیگر فرو می بریم تا جایی که اگر کسی راه می رفت بر روی نیزه پا می گذاشت. سپس جارچی امام صدا زد لیکم بالسیوف با شمشیر حمله ببرید.
ما چنان با شمشیر بر کلاه آنها می کوفتیم که تیزی شمشیرمان کند می گشت سپس جارچی امام صدا زد: لیکم بالاقدام پاهایشان را بزنید و قدم هایشان را بشکنید.
گوید: هیچ روزی بیشتر از آن روز ندیدم که ساقهای پا قطع شده باشد و من یاد سخن حذیفه افتادم که گفت: یاران او بنی ضبه اند و گفت: خدا قدم هایشان را بشکند. و دانستم که دعایش مستجاب شده است. سپس چارچی امام صدا زد لیکم بالبعیر فانه شیطان کار شتر را تمام کنید که آن شیطانی است آنگاه مردی با نیزه به آن شتر زد و دیگری یکی از دستهایش را انداخت و شتر به زمین نشست و نعره ای کشید.
آنگاه عایشه فریاد بلندی بر آورد و همه مردم از اطرافش گریختند، چارچی امام صدا زد: زخمی ها را نکشید و فراریان را دنبال نکنند و هر کس به خانه خود رفت و در بر روی خود بست در امان است و هر کس اسلحه خود را زمین گذارد در امان است.(825)

701- تعیین امام

پس از ضربت خوردن علی (علیه السلام)، آن حضرت مقام رهبری و امامت را برای فرزندش امام حسن (علیه السلام) وصیت کرد و به حسین (علیه السلام) و محمد بن حنیفه و همه فرزندان و روسای شیعیان و خانواده اش فرمود: بر این وصیت گواه باشید.
آنگاه کتاب و اسلحه خود را به امام حسن (علیه السلام) تحویل داد و فرمود: پسر جانم رسول خدا به من امر فرمود، که به تو وصیت کنم و کتابها و سلاحم را به تو بسپارم، چنانچه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به من وصیت کرد و کتاب و سلاحش را به من سپرد، و به من امر فرمود: که به تو امر کنم هنگامی که وفاتت فرا رسید مقام امامت را به برادرت حسین (علیه السلام) بسپاری.
سپس امام علی (علیه السلام) به پسرش حسین (علیه السلام) توجه کرد، در حالی که امام سجاد (علیه السلام) در آن هنگام حدود سه سال داشت و در کنار پدر خود بود، فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم تو را امر کرد که مقام امامت را به این پسرت (اشاره به علی بن الحسین) بسپاری.
سپس امام علی (علیه السلام) دست امام سجاد (علیه السلام) را گرفت و فرمود: پسر عزیزم! پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به تو نیز امر کرد، که مقام امامت را به پسرت محمد بن علی (امام باقر (علیه السلام)) بسپاری و به او از جانب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و من سلام برسانی.
آنگاه امام علی (علیه السلام) بار دیگر به پسرش امام حسن (علیه السلام) متوجه شد و فرمود: پسر جانم! تو صاحب امر (امامت) و اختیاردار خون من هستی (که در مورد ابن ملجم تصمیم بگیری) تو حق داری ابن ملجم را ببخشی یا بکشی اگر او را کشتی همانگونه که او یک ضربت بر فرق سرم زد، تو نیز یک ضربت بر سر او بزن و کار ناروا نکن.(826)