هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

698- این دستور خدا بود یا سفارش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم

محمد حنفیه می گوید: من در جنگ جمل پرچمدار بودم و قبیله بنی ضبه بیشترین کشته را داده بود چون جنگجویان از میدان جنگ گریختند. علی (علیه السلام) و عمار یاسر و محمد بن ابی بکر که با آن حضرت همراه بودند پیش آمدند تا به هودجی (که عایشه در آن بود) رسیدند و از بسیاری تیر که به آن خورده بود چون خار پشتی می نمود، حضرت با عصایی که بدست داشت بر آن هودج زد و فرمودی ای حمیرا (عایشه) بگو ببینم همان طور که عثمان ابن عفان را به کشتن دادی می خواستی مرا هم بکشتن دهی؟ این دستور خدا بود یا سفارش پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم؟ عایشه پاسخ داد: حال که پیروز شدی گذشت کن. حضرت به برادر او محمد بن ابی بکر فرمود: بنگر ببین زخمی برداشته؟ او نگاه کرد و گفت: یا امیرالمؤمنین (علیه السلام) از ضربه سلاح سالم مانده فقط تیری مقداری از پیراهنش را دریده است. حضرت فرمود: او را بردار و به خانه فرزندان خلف خزاعی (عبدالله و عثمان) انتقال بده. سپس به جارچی فرمود: صدا زند زخمی ها را رها کنند و آنان را نکشند و فراریان را دنبال نکنند و هر کس به خانه خود پناه برد و دربروی خود بست در امان خواهد بود.(823)

699- روشی صحیح

اصبغ بن نباته گوید: حارث همدانی با گروهی از شیعیان که من هم در میان آنها بودم بر حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) وارد شدیم حارث که بیمار بود افتان و خیزان حرکت می کرد و با عصائی که در دست داشت بر زمین می کوفت. حضرت که او را بدین حال دید رو به او کرد و فرمود: حارث حالت چطور است؟ عرض کرد: ای امیرمؤمنان (علیه السلام)، روزگار بر من چیره گشته و سلامتی را از من ربوده است و علاوه بر این نزاعی که اصحاب تو در خانه ات با یکدیگر دارند مرا بیشتر ناراحت ساخته و آتشی در درونم افروخته و مرا بیش از حد بی تاب و تحمل کرده است. حضرت فرمود: نزاع آنها در چیست؟ عرض کرد: درباره تو و درباره آن سه نفری که قبل از تو بوده اند (ابوبکر و عمر و عثمان) بعضی از آنان درباره تو بسیار غلو و زیاده روی می کنند و برخی میانه رو بوده و همراه شما هستند و پاره ای در حال حیرت و تردید باقی مانده و به شک و دو دلی در افتاده اند... حضرت فرمود: بس است ای برادر همدانی؛ بدان که بهترین شیعیان من آن دسته و فرقه ای هستند که راه اعتدال و میانه روی را اختیار کرده اند... حارث گفت: پدرم و مادرم فدایت چه خوب است این کدورتی را که بر دلهای ما نشسته بزدایی و ما را در این مورد از بینش لازم برخوردار و راهنمایی کنی. حضرت فرمود: بس کن، تو مردی هستی که حق بر تو مشتبه شد. (و کارهای چشمگیر افرادی که قبل از من آمدند گرمی بازارشان تو را دچار اضطراب و نوسان ساخته) دین خدا به شخصیت و موقعیت افراد شناخته نمی شود. بلکه به علامت و نشانه حق شناخته می گردد و حق را بشناسی اهلش را خواهی شناخت...(824)

700- هیجان جنگ

حبه عرنی گوید: یک سال پیش از آنکه عثمان کشته شود از حذیفة بن الیمان شنیدم که می گفت: گویا می بینم که گروهی، حمیرا (عایشه) مادر شما را بر شتری سوار نموده و پیش می رانند و شما هم اطراف و جوانب آن شتر را گرفته اید و قبیله ازد - که خدا بدوزخشان برد - با او هستند و نبوضبه که خدا قدمهایشان را بشکند یاران اویند. چون روز جنگ جمل فرا رسید و مردم به کارزار پرداختند جارچی امیرالمؤمنین (علیه السلام) صدا زد (امام (علیه السلام) می فرماید:) هیچ یک از شما شروع به جنگ نکند تا من به شما فرمان دهم؛ گوید: دشمن به طرف ما تیراندازی کرد گفتیم: ای امیرمؤمنان (علیه السلام) ما را هدف تیر ساخته اند فرمود: دست نگه دارید دوباره به ما تیراندازی کردند وقتی چند نفر از ما را کشتند عرض کردیم: ای امیرمؤمنان (علیه السلام) ما را کشتند حضرت فرمود: احملوا علی برکة الله با پشتیبانی و برکت خدا حمله برید ما دست به حمله زدیم نیزه هایی بود که در بدن یکدیگر فرو می بریم تا جایی که اگر کسی راه می رفت بر روی نیزه پا می گذاشت. سپس جارچی امام صدا زد لیکم بالسیوف با شمشیر حمله ببرید.
ما چنان با شمشیر بر کلاه آنها می کوفتیم که تیزی شمشیرمان کند می گشت سپس جارچی امام صدا زد: لیکم بالاقدام پاهایشان را بزنید و قدم هایشان را بشکنید.
گوید: هیچ روزی بیشتر از آن روز ندیدم که ساقهای پا قطع شده باشد و من یاد سخن حذیفه افتادم که گفت: یاران او بنی ضبه اند و گفت: خدا قدم هایشان را بشکند. و دانستم که دعایش مستجاب شده است. سپس چارچی امام صدا زد لیکم بالبعیر فانه شیطان کار شتر را تمام کنید که آن شیطانی است آنگاه مردی با نیزه به آن شتر زد و دیگری یکی از دستهایش را انداخت و شتر به زمین نشست و نعره ای کشید.
آنگاه عایشه فریاد بلندی بر آورد و همه مردم از اطرافش گریختند، چارچی امام صدا زد: زخمی ها را نکشید و فراریان را دنبال نکنند و هر کس به خانه خود رفت و در بر روی خود بست در امان است و هر کس اسلحه خود را زمین گذارد در امان است.(825)