هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

686- به حساب خدا بگذار...

عبدالرحمن بن جندب می گوید: زمانی که همراه با امیرالمؤمنین (علیه السلام) از صفین برگشتم و خانه های کوفه را دیدم چشم ما به پیر مردی افتاد که در سایه خانه اش نشسته بود، و آثار مرض رد قیافه اش دیده می شد، علی (علیه السلام) به او فرمود: صورتت را رنگ پریده می بینم، ایا بخاطر بیماری است؟ عرض کرد: آری یا امیرالمؤمنین (علیه السلام). آنگاه حضرت فرمود: آیا از این بیماری کراهت داری؟ عرض کرد: یا علی هرگز دوست ندارم به چنین مریضی کسی دچار شود، امام فرمود: آنچه را که به تو رسیده به حساب خدا نمی گذاری عرض کرد: چرا! حضرت فرمود: ترا به رحمت پروردگارت بشارت باد و بدان که بخاطر این بیماری گناهت آمرزیده شده...(809)

687- علی (علیه السلام) و رنج ها و مصائبش

یک نفر یهودی از امتحانات و آزمایشات الهی که علی (علیه السلام) از آنها سرافراز بیرون آمده بود سؤال کرد. حضرت تمامی امتحانات الهی خود را بر شمرد و دقیقاً به بیان مسائل اجتماعی آن زمان می پردازد و دقیقاً در لابلای گفتار امام؛ مظلومیت آن حضرت نمودار است که در اینجا به یکی از آنها اشاره می شود:
علی (علیه السلام) فرمود: ای برادر یهودی کسی که پس از ابوبکر زمامدار حکومت شد در ورود و خروج همه کارها با من مشورت می کرد و طبق دستور من کارها را انجام می داد و در کارها سخت از من نظر می خواست و طبق نظر من رفتار می کرد؛ نه من کسی را سراغ دارم و نه اصحابم؛ که به جز من در کارها با او مشورت کرده باشد... چون مرگ ناگهانی او فرا رسید و بدون بیماری قلبی که بتواند تصمیمی در حال صحت بگیرد؛ از دنیا رفت...
نتیجه کار دومی این شد، پرونده زندگانیش موقعی بسته شد که عده ای را کاندید و نامزد خلافت کرد که من ششمین آنها بودم و مرا با هیچ کدام آنها برابر ندانست و همه حالات مرا از وارثت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و خویشاوندی و نسب و دامادی بدست فراموشی سپرد...
خلافت را در میان ما به شوری واگذار نمود و فرزند خود را بر همه ما حاکم کرد و دستور داد که اگر طبق دستور او عمل نکردیم و مجلس شوری تشکیل ندادیم گردن هر شش نفر ما را بزند. ای برادر یهودی! می دانی که برای همین پیش آمد ناگوار چه اندازه صبر و تحمل لازم است؟ آنان در آن چند روزی که بودند هر کدام به نفع خویش شروع به فعالیت و سخنرانی نمودند ولی من دست روی دست گذاشتم و ساکت بودم... (در آن شورا) یکی از خود رأی ها و سرسخت های آن هیأت شش نفری، تند کردی و کار را از دست من گرفت و به طمع شرکت در بهره برداری از خلافت، حکومت را بدست عثمان سپرد، و عثمان کسی بود که نه با او و نه با هیچ یک از حاضرین در شورا از نظر اخلاقی مساوی نبود چه رسد به کمتر از آنان... سپس طولی نکشید که همان سرسختی ها که در انتخاب عثمان مؤثر بودند ، او را کافر شمردند و از او بیزاری جستند. عثمان به نزد دوستان صمیمی خود رفت و به دیگر اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مراجعه کرد و در خواست استعفا از بیعت خود را نمود و از آشوبی که به پا کرده بود اظهار پشیمانی می نمود ای برادر یهودی! این پیش آمد از پیش آمد قبلی سخت تر و دلخراش تر بود... از این جریان آنچنان ناراحت شدم که قابل توصیف نیست و اندازه ای ندارد ولی چاره ای جز صبر نداشتم که بگذارم و بگذارم... به خدا قسم ای برادر یهودی مرا از شورش علیه عثمان همان چیزی جلوگیری کرد که از قیام علیه حکومت قبلی جلوگیری کرده بود... ای برادر یهودی! هیچ تغییری در تصمیم خود راه نداده ام و به این جهت در برابر عثمان ساکت ماندم و آنچه مرا وا داشت که از اقدام علیه او دست نگهدارم این بود که من در نتیجه آزمایشی که از او کرده بودم می دانستم اخلاقی که او دارد او را رها نخواهد کرد تا مردم را به کشتن و خلعش بکشاند...(810)

688- علی (علیه السلام) و رنجهای حکومت داری

روزی شخصی یهودی از علی (علیه السلام) راجع به امتحانات الهی آن حضرت سؤال کرد: حضرت فرازهایی از امتحانات الهی خود را برای وی توضیح داد، البته در بیان این وقایع حضرت دقیقاً مسائل اجتماعی و رفتار اصحاب و یاران خود را بیان می نماید که از جمله آنها این بود که:
... ای برادر یهودی کسانی که با من بیعت کرده بودند چون دیدند مقاصد شخصی آنان به دست من انجام نمی شود بوسیله آن زن (عایشه) بر من شوریدند، با اینکه از طرف پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم کار آن زن بدست من سپرده شده بود و من وصی بر او بودم او را بر شتری سوار کردند... این زن (مردم آن شهر) آنان را از شهر بیرون کشید، ندانسته و دیوانه وار شمشیر آختند و نفهمیده تیرها پرتاب کردند. من در کار آنان میان دو مشکل قرار داشتم که هیچ یک را دوست نداشتم؛ اگر دست نگه می داشتم آنان از شورش باز نمی گشتند... و اگر ایستادگی می کردم کار بجایی می کشید که نمی خواستم. لذا پیش از هر چیز حجت را بر آنان تمام کردم... به آن زن پیشنهاد کردم به خانه اش باز گردد و مردمی که در اطرافش بودند را دعوت نمودم تا بیعت را که با من دارند به پایان برسانند و پیمانی را که از خداوند در گردن آنان است را نشکنند و تمام قدرت خود را به نفع آنان در اختیارشان گذاشتم... ولی جز بر نادانی و سرکشی و گمراهی آنها نیافزود چون دیدم جز جنگ هیچ پیشنهادی را نمی پذیرند بر مرکب جنگ سوار شدم... و به جنگی که در ابتدا مایل نبودم عاقبت الامر دچار آن می شدم... واسطه ها فرستادم و به سوی آنان سفر نمودم و عذرشان را پذیرفتم، تهدیدشان نمودم، هر چه را که از من می خواستند متعهد شدم، و هر چه راهم که نمی خواستند خودم پیشنهاد نمودم ولی چون به جز جنگ هوای دیگری در سر نداشتند بناچار جنگ کردم...(811)
علی (علیه السلام) در این پرسش و پاسخ یهودی به روند زندگی خود که در مسیر اطاعت محض الهی بوده اشاره می فرماید، که از لحاظ کیفیت نقل تاریخی؛ می توان آن را در نوع خود بدون شائبه تحریف تلقی نمود و در لابلای گفتار آن حضرت نقطه پر نور آن، همانا مظلومیت امیرمؤمنان (علیه السلام) است که جان شیعیانش را می گدازد.