هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

678-تصنیف های هرزه

روی علی (علیه السلام) در کوفه جوانی را دید که به خواندن تصنیف های هرزه و آلوده سرگرم و دل خوش است امام (علیه السلام) به او گفت: با چه چیزهایی دفتر وجودت را پر می کنی؟
لذا یکی از عهدهای بوعلی سینا در رساله عهدش با خود این بود که رمان و قصه های باطل نخواند، حرفها و افسانه های باطل ذهن را کج و معوج می کند و نفس را از درست اندیشی و درست یابی عدول می دهد و منحرف می گرداند.(801)
لذا یکی از بزرگان گفت: فوت وقت نزد اصحاب حقیقت دشوارتر از سپردن جان است چرا که سپردن جان به بریدن از مردمان است و فوت وقت به بریدن از حق (802) چنانچه حضر امیر (علیه السلام) می فرماید: عمر کوتاهتر از آن است که هر آنچه دانستنش نیکوست فراگیری پس بیاموز هر آنچه را که ارزش و اهمیتش بیشتر است.

679- علی کشته شد و من زنده ام

عدی بن حاتم یکی از صحابه علی (علیه السلام) است این مرد در اواخر عمر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اسلام آورد در زمان خلافت علی (علیه السلام) در خدمت آن حضرت بود و سه پسرش بنام طریف طرفه و طارف در جنگ صفین کشته شدند. او بعد از شهادت عی (علیه السلام) و استقرار خلافت معاویه بر معاویه وارد شد. معاویه برای اینکه بتواند با یادآوری داغ فرزندان عدی او را وادار کند که درباره علی (علیه السلام) مطابق میل معاویه حرفی بزند به او گفت: این الطرفات؟ پسرانت چه شدند؟ عدی با کمال خونسردی گفت: قتلو بصفین بین یدی علی بن ابی طالب (علیه السلام)؛ در صفین پیشاپیش علی (علیه السلام) شهید شدند. معاویه گفت: ما انصفک ابن ابیطالب اذقدم بنیک و اخربنیه؛ علی درباره تو انصاف را رعایت نکرده که پسران ترا پیشاپیش جبهه فرستاد تا کشته شدند و پسران خود را در پشت جبهه نگه داشت تا زنده ماندند عدی گفت: بل انا ما انصفت علیاً اذ قتل و بقیت بلکه من درباره علی (علیه السلام) انصاف را رعایت نکردم که او کشته شد و من زنده ماندم معاویه گفت: صف لی علیاً اوصاف علی را برای من بگو. عدی گفت: معذورم بدار، معاویه گفت: ممکن نیست. عدی چنان توصیفی از امام علی (علیه السلام) کرد که معاویه اشک چشمش سرازیر شد و شروع کرد با آستین خود اشک خود را پاک کند آنگاه معاویه گفت: خداوند رحمت کند علی (علیه السلام) را همین طور بود که گفتی اکنون بگو حال تو در فراق علی چگونه است؟ عدی گفت: مانند زنی که فرزندش را در دامنش سربریده باشند. معاویه گفت: آیا هیچ فراموش می کنی؟ عدی گفت: مگر روزگار می گذارد فراموشش کنم.(803)

680- زندگی خلیفه مسلمین!

اسودبن قیس می گوید: که علی (علیه السلام) در رحبه کوفه مردم را اطعام می کرد وقتی از آن فارغ می شد به منزل باز می گشت و در خانه خود غذا می خورد یکی از اصحابش گفت: من پیش خود گفتم: علی (علیه السلام) در منزل خود غذای لذیذتری از طعامی که به مردم داده می خورد. غذا خوردن خود را رها کردم و به دنبال علی (علیه السلام) به راه افتادم حضرت به من فرمود: ایا غذا خوردی؟ گفتم: نه. گفت: پس با من بیا، من نیز با او به خانه اش رفتم او در منزل صدا زد: یا فضه، دیدم کنیزی وارد شد. علی علیه السلام به او گفت: برای ما غذا بیاور او نیز گرده نانی همراه با ظرف دوغی آورد و نان را در آن ترید کرد در حالی که در آن نان سبوس وجود داشت. به امیر المؤمنین علیه السلام عرض کردم: اگر می فرمودید آرد بی سبوس بیاورند بهتر بود امام شروع به گریه کرد و فرمود: به خدا هرگز ندیم که در خانه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بدون سبوس باشد.(804)