هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

669- شیوه درست درست زندگی

یکی از دوستان علی (علیه السلام) بنام علاءبن زیاد در بصره سکونت داشت روزی علاء بیمار گردید امیرمؤمنان (علیه السلام) به عیادت او رفت حضرت وقتی خانه بزرگ و وسیع علاء را دید فرمود: این خانه با این همه وسعت را در این دنیا برای چه می خواهی؟ با اینکه در آخرت به آن نیازمندتر هستی؟ آنگاه ادامه داد: آری مگر اینکه با داشتن این خانه بخواهی به وسیله آن به آخرت برسی مانند آنکه در این خانه از مهمان پذیرایی کنی یا صله رحم نمایی یا اینکه حقوق واجب خود (مانند زکات) را از این خانه خارج کرده و به اهلش برسانی.
فاذا انت قد لغت بها الاخره؛ که در این صورت با داشتن همین خانه هم به آخرت نائل شده ای.
علاء عرض کرد: ای امیرمؤمنان (علیه السلام) از برادرم عاصم بن زیاد پیش تو شکایت می کنم. امام فرمود: برای چه مگر او چه کرده. علاء عرض کرد: عبائی ناچیز پوشیده و از دنیا کناره گرفته است. علی (علیه السلام) فرمود: او را نزد من بیاور. عاصم به حضور علی (علیه السلام) آمد حضرت به او فرمود: تو دشمن جان خود شدی شیطان بر تو راه یافته و تو را صید کرده است آیا به خانواده ات رحم نمی کنی تو خیال می کنی خداوند که زندگی طیب و خوب را بر تو حلال کرده دوست ندارد از آن بهره مند شوی؟ تو بی ارزشتر از آنی که خداوند با تو چنین کند.
عاصم عرض کرد: ای امیرمؤمنان (علیه السلام) ولی تو با این لباس خشن و غذای سخت و ناگوار به سر می بری و من از تو پیروی می کنم. امام فرمود: من مثل تو نیستم بلکه خداوند متعال بر پیشوایان عدل و حق واجب کرده است که بر خود سخت گیرند و شیوه زندگیشان را هماهنگ با وضع زندگی طبقه ضعیف مردم قرار دهند تا فقر، فقیر را از جا بدر نبرد و از صراط مستقیم خارج نگردد تا ناداری فقیر موجب نافرمانی او از خدا نشود تنگدستی و فشار زندگی موجب آن نشود که به فقیران سخت بگذرد. در اصول کافی آمده عاصم پس از شنیدن سخن امام (علیه السلام) بی درنگ آن را پذیرفت و عبای خشن و عزلت نشینی خود را کنار گذاشت.(791)

670- مطیع فرمان پدر

درگیری جنگ صفین بین سپاه معاویه و سپاه علی (علیه السلام) همچنان روز بروز شدیدتر ادامه داشت روزی امام علی (علیه السلام) فرزند علی (علیه السلام) فرزندش محمد حنفیه را طلبید و فرمود: فرزندم امروز بر سپاه معاویه حمله کن، محمد چون شیر به سمت راست سپاه معاویه حمله کرد و صف های فشرده دشمن را درهم شکست بسیاری از آنها را کشت و مجروح ساخت. سپس به حضور پدر بازگشت در حالی که مجروح شده بود به پدر عرض کرد: (یا امیرالمؤمنین (علیه السلام) العطش ای امیرالمؤمنین سخت تشنه ام.) امام علی (علیه السلام) ظرف آبی به او داد او آب را آشامید و علی (علیه السلام) بقیه آب را که در ته ظرف باقی مانده بود به روی زره محمد ریخت و فرمود: پسرم این بار به جانب چپ حمله کن. محمد به جانب چپ سپاه دشمن حمله کرد و ضربات سختی بر پیکر آنها وارد ساخت و برگشت محمد که سخت تشنه شده بود نزد پدر فریاد زد: (الماء الماء آب آب) امیرمؤمنان (علیه السلام) ظرف آبی به او داد محمد آن را آشامید. علی (علیه السلام) بار دیگر ته مانده آب را بر روی زره محمد ریخت.
ابن عباس می گوید: سوگند به خدا دیدم بر اثر جراحات بسیاری که بر پیکر محمد وارد شده بود خون از میان حلقه های زره او می جوشید امیرمؤمنان (علیه السلام) ساعتی به او مهلت داد. سپس فرمود فرزندم این بار بر قلب لشکر دشمن حمله کن. محمد همچون آتشی که در نیزار بیفتد بر قلب دشمن زد و از هر سو سپاه دشمن را می کوبید دست ها و سرهای فراوانی از دشمن جدا شد. آنگاه عنان اسبش را به سوی پدر همسو کرد و نزد پدر آمد. آنقدر زخم بر بدنش رسیده بود که بر اثر سوزش زخمها اشک از چشمانش سرازیر بود. علی (علیه السلام) از جای برخاست و بین دو شم محمد را بوسید و فرمود: پدرت فدایت شود امروز مرا شاد کردی و آنچه حق جهاد بود بجا آوردی اکنون بگو بدانم چرا گریه می کنی؟ محمد از سوزش و درد بسیار شدید و طاقت فرسای زخم ها سخن به میان آورد و در آن حال گفت: من چند بار به کام مگر رفتم دو برادرم حسن و حسین علیهم السلام به میدان نیامدند؟ امیرمؤمنان (علیه السلام) دوباره بین چشمان محمد را بوسید و فرمود: پسرم تو پسر من هستی ولی آنها پسر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم آیا آنها را از کشته شدن حفظ نکنم؟ در این هنگام محمد به راز موضوع پی برد و با کمال تواضع به پدر عرض کرد: ای پدر بزرگوارم خداوند مرا فدای شما و فدای دو برادرم گرداند و آنها را از هر گونه گزندی حفظ کند.(792)

671- مسجد ضرار

امام صادق (علیه السلام) فرمود: امیرالمؤمنین (علیه السلام) از نماز خواندن در پنج مسجد که در کوفه است اصحاب خود را نهی فرمود. مسجد اشعث بن قیس کندی و مسجد جریربن عبدالله بجلی و مسجد سماک بن مخرمة و مسجد شبث بن ربعی (793) و مسجد تیم. امام صادق (علیه السلام) فرمود: هر وقت امرالمؤمنین نگاهش به آن مسجد می افتاد می فرمود این چهار دیوار تیم است و غرض حضرت این بود که قبیله تیم از یاری آن حضرت دست کشیده بودند و از کینه ای که داشتند با آن حضرت نماز نمی خواندند (لذا این چهار دیواری را بعنوان مسجد ساخته بودند که) خدای لعنت شان کند.(794)