هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

667- ماجرای درخواست عقیل

عقیل سومین پسر ابوطالب بود که در کودکی کور شد همین عامل باعث تهی دستی وی شده بود و به علاوه مردی عیال وار و در عین حال مرد گشاده دست و مهمان نوازی هم بود وقتی نوبت حکومت به امیرالمؤمنین (علیه السلام) رسید او خوشنود شد زیرا چنین اندیشید که در حکومت برادر خود از مال دنیا توانگر خواهد شد این اندیشه عقیل بواسطه درک دوران حکومت عثمان و حتی عمر و ابوبکر و اعطا بخشش بسیار زیاد آنها به دوستان و اقوام خود بود.
لذا به طمع دریافت سهمی بیشتر از دیگران با کودکان خود به حضور علی (علیه السلام) شرفیاب شد و از حضرت درخواست یک صاع گندم افزونتر از دیگران به او بدهد. علی (علیه السلام) در آنجا آهن پاره ای را به آتش سرخ کرده و بر خلاف انتظار عقیل در مقابل تمنا و درخواست عقیل آهن گداخته را جلو برد و فرمود: ای عقیل اینست عطای تو، عقیل دستش را دراز کرد تا عطای علی (علیه السلام) را بگیرد از سوزش آهن تفتیده چنان فریاد کشید که بیم آن می رفت قالب تهی کند. امیرالمؤمنین (علیه السلام) درباره این ماجرا خطابه ای ایراد فرموده که ترجمه مختصری از آن؛ از نهج البلاغه برگرفته و می آوریم:
بخدا اگر بستر آسایش من بر خارهای جانگزای بیابان گذاشته شود اگر دست و پایم را در پیچ و خم زنجیر بپیچند و مرا به خار و خس صحرا بسته بکشانند بیشتر دوست می دارم تا روز رستاخیز در پیشگاه عدالت الهی در صف ستمکاران قرار گیرم...
سرانجام به گودال گور فرو خواهیم غلطید...با چنین عاقبت کجا سزاوار است که پیشه ی ستم به پیش گیریم...
او چنین پنداشته بود که دین مرا خواهد ربود و زمام مرا به مشت خواهد گرفت و در این هنگام آهن پاره ای را در دل آتش به رنگ آتش در آوردم و آن فلز تفتیده را به مشتش گذاشتم چنان فریاد کشید که پنداشتم هم اکنون سراپا شعله ور خواهد شد، اما من در پاسخ این فریاد دردناک گفتم: در عزای تو بنالند عقیل، تو از این پاره ی آهن که با دست آدمیزاده ای ببازیچه داغ شده می خروشی و من بر آتشی که غصب الهی به لهیبش در آورده بردبار بمانم...(789)

668- ابوالفضل عباس در جنگ صفین

حضرت عباس (علیه السلام) در زمان جنگ صفین که بین سپاه علی (علیه السلام) با سپاه معاویه رخ داده حدود چهارده سال سن داشت، ولی قد رشید او را هر کس می دید چنین تصور می کرد که هیجده یا بیست سال دارد. در یکی از روزهای جنگ از پدر اجازه گرفت تا به میدان جنگ دشمن برود، امام علی (علیه السلام) نقابی بر روی او افکند و او به عنوان یک رزمنده ناشناس به میدان تاخت سپاه شام از حرکتهای پر صلابت او دریافت که جوانی شجاع، پرجرأت و قوی دل به میدان آمده است، مشاورین نظامی معاویه به مشورت پرداختند تا همآورد رشیدی را به میدان بفرستند، ولی رعب و وحشت عجیبی که بر آنها چیره شده بود، نتوانستند تصمیم بگیرند، سرانجام معاویه یکی از شجاعان لشگرش بنام ابن شعثاء را که می گرفتند جرأت آن را دارد که با ده هزار جنگجوی سواره بجنگند، به حضور طلبید و به او گفت: به میدان این جوان ناشناس برو و با او جنگ کن. ابن شعثاء گفت: ای امیر، مردم مرا به عنوان قهرمان در برابر ده هزار جنگنجو می شناسند، چگونه شایسته است که مرا به جنگ با این کودک روانه سازی؟ معاویه گفت: پس چه کنم؟ ابن شعثاء گفت: من هفت پسر دارم، یکی از آنها را به جنگ او می فرستم تا او را بکشد، معاویه گفت: چنین کن. ابن اشعثاء یکی از فرزندانش را به میدان او فرستاد، طولی نکشید که بدست آن جوان ناشناس کشته شد او فرزند دومش را فرستاد، باز بدست او کشته شد او فرزند سوم و چهارم تا هفتمش را فرستاد همه آنها بدست آن جوان ناشناس به هلاکت رسیدند. در این هنگام خود ابن شعثاء به میدان تاخت و فریاد زد: ایها الشاب قتلت جمیع اولادی ولله لا تکلن اباک و امک ای جوان تو همه پسرانم را کشتی، سوگند به خدا قطعاً پدر و مادرت را به عزایت می نشانم.
او به جوان ناشناس حمله کرد، و بین آن دو چند ضربه رد و بدل شد، در این هنگام آن جوان چنان ضربه بر بان شعثاء زد که او را دو نصف کرد و به پسرانش ملحق ساخت، حاضران از شجاعت او تعجب کردند، در این هنگام امیرمؤمنان فریاد زد ای فرزندم برگرد که ترس دارم دشمنان تو را چشم زخم بزنند. او بازگشت، امیرالمؤمنین (علیه السلام) به استقبال او رفت و نقاب را از چهره اش رد کرد و بین دو چشمش را بوسید، حاضران نگاه کردند دیدند قمر بنی هاشم حضرت عباس (علیه السلام) است.
فنظروا الیه هو قمر بنی هاشم العباس بن امیرالمؤمنین(790)

669- شیوه درست درست زندگی

یکی از دوستان علی (علیه السلام) بنام علاءبن زیاد در بصره سکونت داشت روزی علاء بیمار گردید امیرمؤمنان (علیه السلام) به عیادت او رفت حضرت وقتی خانه بزرگ و وسیع علاء را دید فرمود: این خانه با این همه وسعت را در این دنیا برای چه می خواهی؟ با اینکه در آخرت به آن نیازمندتر هستی؟ آنگاه ادامه داد: آری مگر اینکه با داشتن این خانه بخواهی به وسیله آن به آخرت برسی مانند آنکه در این خانه از مهمان پذیرایی کنی یا صله رحم نمایی یا اینکه حقوق واجب خود (مانند زکات) را از این خانه خارج کرده و به اهلش برسانی.
فاذا انت قد لغت بها الاخره؛ که در این صورت با داشتن همین خانه هم به آخرت نائل شده ای.
علاء عرض کرد: ای امیرمؤمنان (علیه السلام) از برادرم عاصم بن زیاد پیش تو شکایت می کنم. امام فرمود: برای چه مگر او چه کرده. علاء عرض کرد: عبائی ناچیز پوشیده و از دنیا کناره گرفته است. علی (علیه السلام) فرمود: او را نزد من بیاور. عاصم به حضور علی (علیه السلام) آمد حضرت به او فرمود: تو دشمن جان خود شدی شیطان بر تو راه یافته و تو را صید کرده است آیا به خانواده ات رحم نمی کنی تو خیال می کنی خداوند که زندگی طیب و خوب را بر تو حلال کرده دوست ندارد از آن بهره مند شوی؟ تو بی ارزشتر از آنی که خداوند با تو چنین کند.
عاصم عرض کرد: ای امیرمؤمنان (علیه السلام) ولی تو با این لباس خشن و غذای سخت و ناگوار به سر می بری و من از تو پیروی می کنم. امام فرمود: من مثل تو نیستم بلکه خداوند متعال بر پیشوایان عدل و حق واجب کرده است که بر خود سخت گیرند و شیوه زندگیشان را هماهنگ با وضع زندگی طبقه ضعیف مردم قرار دهند تا فقر، فقیر را از جا بدر نبرد و از صراط مستقیم خارج نگردد تا ناداری فقیر موجب نافرمانی او از خدا نشود تنگدستی و فشار زندگی موجب آن نشود که به فقیران سخت بگذرد. در اصول کافی آمده عاصم پس از شنیدن سخن امام (علیه السلام) بی درنگ آن را پذیرفت و عبای خشن و عزلت نشینی خود را کنار گذاشت.(791)