هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

666- نمونه ای از وصیت سیاسی علی (علیه السلام)

حضرت فاطمه به حضرت علی (علیه السلام) وصیت نمود که بعد از من با خواهرزاده ام امامه ازداوج کن زیرا او نسبت به فرزندانم مثل من با محبت است و از طرفی مردان نیاز به زن دارند، لذا حضرت بعد از فاطمه زهرا علیهاالسلام با خواهر زاده حضرت زهرا علیهاالسلام امامه ازدواج کرد، امامه تا آخر عمر امام (حدود سی سال) همسر آن حضرت بود هنگامی که امیرمؤمنان (علیه السلام) در بستر شهادت قرار گرفت امامه را به حضور طلبید و به او چنین وصیت کرد: ترس آن دارم که بعد از من این طاغوت (اشاره به معاویه) از تو خواستگار کند اگر (بعد از من) نیاز به ازدواج داری پیشنهاد می کنم که با مغیرة بن نوفل (نوه عبدالمطلب) ازدواج کن مبادا با معاویه ازدواج کنی.
پس از شهادت امام، معاویه نامه ای برای مروان نوشت و به او دستور داد که امامه را برای من خواستگاری کن و صد هزار دینار به او ببخش. مروان مطابق دستور از امامه برای معاویه خواستگاری کرد امام برای مغیرة بن نوفل پیام داد که معاویه از من خواستگاری کرد. اگر تو به من مشتاق هستی اقدام کن مغیره پس از دریافت پیام، بی درنگ اقدام نمود و به حضور امام حسن مجتبی (علیه السلام) رفت و امامه را توسط آن حضرت خواستگاری کرد امام حسن (علیه السلام) خواستگاری او را پذیرفت و امامه را همسر او نمود.

667- ماجرای درخواست عقیل

عقیل سومین پسر ابوطالب بود که در کودکی کور شد همین عامل باعث تهی دستی وی شده بود و به علاوه مردی عیال وار و در عین حال مرد گشاده دست و مهمان نوازی هم بود وقتی نوبت حکومت به امیرالمؤمنین (علیه السلام) رسید او خوشنود شد زیرا چنین اندیشید که در حکومت برادر خود از مال دنیا توانگر خواهد شد این اندیشه عقیل بواسطه درک دوران حکومت عثمان و حتی عمر و ابوبکر و اعطا بخشش بسیار زیاد آنها به دوستان و اقوام خود بود.
لذا به طمع دریافت سهمی بیشتر از دیگران با کودکان خود به حضور علی (علیه السلام) شرفیاب شد و از حضرت درخواست یک صاع گندم افزونتر از دیگران به او بدهد. علی (علیه السلام) در آنجا آهن پاره ای را به آتش سرخ کرده و بر خلاف انتظار عقیل در مقابل تمنا و درخواست عقیل آهن گداخته را جلو برد و فرمود: ای عقیل اینست عطای تو، عقیل دستش را دراز کرد تا عطای علی (علیه السلام) را بگیرد از سوزش آهن تفتیده چنان فریاد کشید که بیم آن می رفت قالب تهی کند. امیرالمؤمنین (علیه السلام) درباره این ماجرا خطابه ای ایراد فرموده که ترجمه مختصری از آن؛ از نهج البلاغه برگرفته و می آوریم:
بخدا اگر بستر آسایش من بر خارهای جانگزای بیابان گذاشته شود اگر دست و پایم را در پیچ و خم زنجیر بپیچند و مرا به خار و خس صحرا بسته بکشانند بیشتر دوست می دارم تا روز رستاخیز در پیشگاه عدالت الهی در صف ستمکاران قرار گیرم...
سرانجام به گودال گور فرو خواهیم غلطید...با چنین عاقبت کجا سزاوار است که پیشه ی ستم به پیش گیریم...
او چنین پنداشته بود که دین مرا خواهد ربود و زمام مرا به مشت خواهد گرفت و در این هنگام آهن پاره ای را در دل آتش به رنگ آتش در آوردم و آن فلز تفتیده را به مشتش گذاشتم چنان فریاد کشید که پنداشتم هم اکنون سراپا شعله ور خواهد شد، اما من در پاسخ این فریاد دردناک گفتم: در عزای تو بنالند عقیل، تو از این پاره ی آهن که با دست آدمیزاده ای ببازیچه داغ شده می خروشی و من بر آتشی که غصب الهی به لهیبش در آورده بردبار بمانم...(789)

668- ابوالفضل عباس در جنگ صفین

حضرت عباس (علیه السلام) در زمان جنگ صفین که بین سپاه علی (علیه السلام) با سپاه معاویه رخ داده حدود چهارده سال سن داشت، ولی قد رشید او را هر کس می دید چنین تصور می کرد که هیجده یا بیست سال دارد. در یکی از روزهای جنگ از پدر اجازه گرفت تا به میدان جنگ دشمن برود، امام علی (علیه السلام) نقابی بر روی او افکند و او به عنوان یک رزمنده ناشناس به میدان تاخت سپاه شام از حرکتهای پر صلابت او دریافت که جوانی شجاع، پرجرأت و قوی دل به میدان آمده است، مشاورین نظامی معاویه به مشورت پرداختند تا همآورد رشیدی را به میدان بفرستند، ولی رعب و وحشت عجیبی که بر آنها چیره شده بود، نتوانستند تصمیم بگیرند، سرانجام معاویه یکی از شجاعان لشگرش بنام ابن شعثاء را که می گرفتند جرأت آن را دارد که با ده هزار جنگجوی سواره بجنگند، به حضور طلبید و به او گفت: به میدان این جوان ناشناس برو و با او جنگ کن. ابن شعثاء گفت: ای امیر، مردم مرا به عنوان قهرمان در برابر ده هزار جنگنجو می شناسند، چگونه شایسته است که مرا به جنگ با این کودک روانه سازی؟ معاویه گفت: پس چه کنم؟ ابن شعثاء گفت: من هفت پسر دارم، یکی از آنها را به جنگ او می فرستم تا او را بکشد، معاویه گفت: چنین کن. ابن اشعثاء یکی از فرزندانش را به میدان او فرستاد، طولی نکشید که بدست آن جوان ناشناس کشته شد او فرزند دومش را فرستاد، باز بدست او کشته شد او فرزند سوم و چهارم تا هفتمش را فرستاد همه آنها بدست آن جوان ناشناس به هلاکت رسیدند. در این هنگام خود ابن شعثاء به میدان تاخت و فریاد زد: ایها الشاب قتلت جمیع اولادی ولله لا تکلن اباک و امک ای جوان تو همه پسرانم را کشتی، سوگند به خدا قطعاً پدر و مادرت را به عزایت می نشانم.
او به جوان ناشناس حمله کرد، و بین آن دو چند ضربه رد و بدل شد، در این هنگام آن جوان چنان ضربه بر بان شعثاء زد که او را دو نصف کرد و به پسرانش ملحق ساخت، حاضران از شجاعت او تعجب کردند، در این هنگام امیرمؤمنان فریاد زد ای فرزندم برگرد که ترس دارم دشمنان تو را چشم زخم بزنند. او بازگشت، امیرالمؤمنین (علیه السلام) به استقبال او رفت و نقاب را از چهره اش رد کرد و بین دو چشمش را بوسید، حاضران نگاه کردند دیدند قمر بنی هاشم حضرت عباس (علیه السلام) است.
فنظروا الیه هو قمر بنی هاشم العباس بن امیرالمؤمنین(790)