هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

664- صورت برزخی وصی عیسی (علیه السلام)

قیس غلام علی (علیه السلام) می گوید: امیرالمؤمنین (علیه السلام) نزدیک کوه بود در صفین چون هنگام نماز مغرب فرا رسید به مکانی دور دست رفته و در آنجا ندای اذان در داد و چون از اذان فارغ شد مردی به نزد او آمد و به کوه نزدیک می شد چون پیش آمد دیدیم مردی است که موهای سر و صورتش سپید و صورتی روشن دارد گفت: سلام خدا بر تو باد! ای امیرالمؤمنین (علیه السلام) و رحمت خدا و برکات خدا بر تو باد، آفرین بر وصی خاتم النبیین صلی الله علیه و آله و سلم و پیشوای پیشتازان سفید رو، و نشانه دار بهشت..امیرالمؤمنین ع گفت: و علیک السلام حال شما چطور است؟ آن مرد گفت: حالم خوب است و من در انتظار روح القدس هستم و به خاطر ندارم کسی در راه رضای خداوند امتحانش از تو بزرگ تر و ثوابش از تو نیکوتر باشد...ای برادر من بر این مشکلات و رنج هایی که دست به گریبان هستی؛ پایداری و استقامت داشته باشد تا آنکه حبیب را ملاقات نمایی...
سپس با دست خود اشاره به اهل شام کرد و گفت: اگر این صورت های مسکین می دانستند چه عذاب سخت و پاداش بدی برای آنها به جهت نبرد با تو معین گردیده است، البته دست از جنگ بر می داشتند، سپس با دست خود اشاره به عراق نموده و گفت: اگر این چهرهای روشن می دانستند که چه پاداشی و اجر بزرگی به جهت اطاعت از فرمان تو برای آنها مهیا گردیده است، دوست می داشتند که بدن آنها را با قیچی های آهنی پاره پاره کنند...سپس گفت: والسلام علیک و رحمة الله و برکاته سلام و رحمت و برکات خدا بر تو باد، سلام خود را نمود آنگاه از نظرها نهان شد در این حال عمار یاسر و ابوالهیثم و ابوایوب انصاری و عبادةبن صامت و خزیمه بن ثابت و هاشم مرقال و جماعتی دیگر از پیروان خاص امیرالمؤمنین (علیه السلام) که گفتار آن مرد را شنیده بودند برخاستند و عرض کردند: ای امیرمؤمنان (علیه السلام) این مرد که بود؟ حضرت فرمود: این مرد شمعون بن صفا، وصی حضرت عیسی (علیه السلام) بود که خداوند او را فرستاده بود تا مرا در جنگ و نبرد با دشمنان خودش تأیید و تقویت نماید آنگاه تمامی یاران عرض کردند: پدران ما و مادران ما فدای تو باد؛ سوگند به خدا چنان جنگی در رکاب تو خواهیم نمود که در رکاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم می نمودیم...آنگاه علی (علیه السلام) درباره آنها دعای خیر نمود...(787)

665- دستورات حکومتی به فرماندار آذربایجان

مولای متقیان علی (علیه السلام) در نامه ای که به نماینده و فرماندار خود در آذربایجان بنام اشعث بن قیس چنین می نویسد:
و ان عملک لیس لک بطعه و لکنه فی عنقک امانة و انت مسترعی لمن فوقک. لیس لک ان تفتات فی رعیة، و لا تخاطر الا بوثیقة و فی یدلک مال من مال الله عزوجل و انت من خزانه حتی تسلمه الی و لعلی ان لا اکون شر و لا تک لک و السلام(788)
مدیریت و حکمروایی برای تو طعمه نیست بلکه آن مسئولیت در گردن تو امانت است و کسی که از تو بالاتر است از تو خواسته که نگهبان آن باشی. و وظیفه نداری که در کار مردم به میل و خواسته شخصی خود عمل کنی و یا بدون ملاک معتبر و فرمان قانونی، بکار بزرگی دست بزنی. و اموالی که در دست تو است از آن خداوند می باشد و تو خزانه دار هستی تا آنرا به من بسپاری و امیدوارم که برای تو بدترین فرمانرواها نباشم والسلام.

666- نمونه ای از وصیت سیاسی علی (علیه السلام)

حضرت فاطمه به حضرت علی (علیه السلام) وصیت نمود که بعد از من با خواهرزاده ام امامه ازداوج کن زیرا او نسبت به فرزندانم مثل من با محبت است و از طرفی مردان نیاز به زن دارند، لذا حضرت بعد از فاطمه زهرا علیهاالسلام با خواهر زاده حضرت زهرا علیهاالسلام امامه ازدواج کرد، امامه تا آخر عمر امام (حدود سی سال) همسر آن حضرت بود هنگامی که امیرمؤمنان (علیه السلام) در بستر شهادت قرار گرفت امامه را به حضور طلبید و به او چنین وصیت کرد: ترس آن دارم که بعد از من این طاغوت (اشاره به معاویه) از تو خواستگار کند اگر (بعد از من) نیاز به ازدواج داری پیشنهاد می کنم که با مغیرة بن نوفل (نوه عبدالمطلب) ازدواج کن مبادا با معاویه ازدواج کنی.
پس از شهادت امام، معاویه نامه ای برای مروان نوشت و به او دستور داد که امامه را برای من خواستگاری کن و صد هزار دینار به او ببخش. مروان مطابق دستور از امامه برای معاویه خواستگاری کرد امام برای مغیرة بن نوفل پیام داد که معاویه از من خواستگاری کرد. اگر تو به من مشتاق هستی اقدام کن مغیره پس از دریافت پیام، بی درنگ اقدام نمود و به حضور امام حسن مجتبی (علیه السلام) رفت و امامه را توسط آن حضرت خواستگاری کرد امام حسن (علیه السلام) خواستگاری او را پذیرفت و امامه را همسر او نمود.