هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

658- علی (علیه السلام) و تکلم با ارواح

حبه عرنی می گوید: من با امیرالمؤمنین (علیه السلام) به سوی پشت کوفه از آن خارج شدیم حضرت در وادی السلام توقف کرد و مثل اینکه با اقوامی گفتگو داشت من به متابعت از قیام او ایستادم تا خسته شدم. سپس نشستم به قدری که ملول شدم و پس از آن ایستادم به قدری که همانند مرتبه اول خسته شدم و باز نشستم به قدری که ملول شدم. سپس ایستادم و ردای خود را جمع کردم و عرض کردم: ای امیرمؤمنان (علیه السلام) من از طول این قیام بر شما شفقت آوردم آخر یک قدری استراحت نمائید، سپس ردا را به روی زمین انداختم تا آن حضرت به روی آن بنشیند، حضرت فرمود: ای حبه این قیام و وقوف نبود مگر تکلم با مؤمنی و یا مؤانست با او، عرض کردم: ای امیرمؤمنان آیا مردگان هم تکلم و مؤانست دارند؟ فرمود: بلی اگر پرده از جلوی دیدگان تو برداشته شود آنها را می بینی که حلقه حلقه نشسته و گفتگو می کنند، عرض کردم: آیا آنها اجسامی هستند یا ارواحی؟ حضرت فرمود: بلکه ارواح هستند و هیچ مؤمنی در زمین از زمین های دنیا نمی میرد مگر آنکه به روح او گفته می شود که به وادی السلام ملحق شود و وادی السلام بقعه ای از بهشت عدن است.(781)

659- رسول خدا گفته...

از فضاله بن ابی فضاله روایت است (ابوفضاله پدر فضاله از اهل بدر بود و در رکاب امیرالمؤمنین (علیه السلام) در جنگ صفین شهید شد) که روزی امیرالمؤمنین (علیه السلام) در کوفه مریض شد و من با پدرم به عیادت آن حضرت رفتیم پدرم به آن حضرت گفت: یا علی (علیه السلام) علت توقف شما در کوفه در بین اعراب جهینه چیست؟ به سوی مدینه بروید که اگر اجل شما فرا رسد اصحاب شما متصدی و مباشر تکفین و تغسیل تو گردند و بر تو نماز بخوانند حضرت فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با من عهد و میثاق بسته که از دنیا نروم مگر اینکه اینجا از خون خضاب گردد(یعنی محاسنش از خون سرش)(782)

660- زندگی خلیفه مسلمین

وقتی سفیر روم به کوفه آمده بود (برنامه پذیرایی کسانی که از خارج می آمدند به عهده حضرت امام حسن مجتبی (علیه السلام) بود یعنی تا مدتی که برای کارشان می ماندند مهمان امام حسن مجتبی (علیه السلام) بودند) وقتی که امام حسن (علیه السلام) برای سفیر روم سفره پهن کرد سفیر روم با تأسف و ناراحتی و غصه گفت: من چیزی نمی خورم امام حسن (علیه السلام) فرمود: برای چه نمی خوری؟ گفت: آقا، فقیری را دیدم الان یاد او افتادم دلم برایش سوخت نمی توانم چیزی بخورم. مگر اینکه شما از این خوراک برای او نیز ببرید. اما حسن (علیه السلام) سوال کرد آن فقیر کجاست و کیست؟ گفت: من شب به مسجد رفتم بعد از نمازم (از اینجا می فهمیم که علی (علیه السلام) وضعش با بقیه مردم یکی بوده به حدی که برای دیگران قابل تشخیص نبوده که این علی (علیه السلام) است) دیدم عربی می خواست افطار کند سفره ای داشت باز کرد نان آرد جو را در دهان گذاشت، کوزه آب جلویش بود به من نیز تعارف کرد گفت تو هم بخور من دیدم نمی توانم این خوراک را بخورم دلم برایش سوخت حالا اگر بشود از این خوراک برای او نیز بفرستید. صدای گریه امام حسن (علیه السلام) بلند شد و فرمود: او پدرم علی (علیه السلام) است که خلیفه مسلمین است و این است خوراک و غذایش.(783)